گفت یادته بچه که بودیم،وقتی توپ از حیاط میافتاد توی پلههای زیرزمین، هیچکدوممون جرئت نداشتیم بریم بیاریمش؟
مکث کرد و با یه خنده مفهوم دار ادامه داد:
چرا الان ساعت ۳ صبح بین درختایی نشستیم که نور ازش رد نمیشه و هرلحظه ممکنه هرچیزی ببینیم؟
لبخند زدم و جوابی ندادم بهش؛ شاید میترسید اگه میگفتم توی بزرگسالی تاریکیهایی هست که رعب و وحشتش هزاران برابر بیشتر از موجودات خیالیِ مسیرِ پلههای زیرزمینه؛
برا همین چشماش درشت شد وقتی بهش گفتم سیاهی از تاریکی نمیترسه ..
مکث کرد و با یه خنده مفهوم دار ادامه داد:
چرا الان ساعت ۳ صبح بین درختایی نشستیم که نور ازش رد نمیشه و هرلحظه ممکنه هرچیزی ببینیم؟
لبخند زدم و جوابی ندادم بهش؛ شاید میترسید اگه میگفتم توی بزرگسالی تاریکیهایی هست که رعب و وحشتش هزاران برابر بیشتر از موجودات خیالیِ مسیرِ پلههای زیرزمینه؛
برا همین چشماش درشت شد وقتی بهش گفتم سیاهی از تاریکی نمیترسه ..
آریو
❤5
بادِ موذی، چنان تازیانهای به دیوارهای کاهگلی شهرم میکوبد که آسمان رنگِ سربِ مذاب گرفته، سنگین و خفقانآور.
قصد دارد سقفِ کوتاه این بازارچه را بر سر عابران خراب کند. بویِ نمورِ ناودانهای زنگزده با بویِ تندِ شلغمِ و لبوی پخته و زغالِ نیمسوز در هم آمیخته، چه تعفنِ آشنا و غریبی.
به آسفالت مینگرم، برگهای زرد روی آن زیر پای خسته عابران له میشوند و به قیرِ کفِ خیابان میچسبند. صدایِ خشخش که نیست، صدایِ خفه شدن است. طبیعت دارد پوست میاندازد برای زمستان، مطمئنم که میداند زمستان یک مار هفت خط با زهری یخ زده است.
آن سگِ ولگرد را ببین که چگونه کنارِ بساطِ جگرکی کز کرده، بدنش از لرزشِ سرما، تکانهای شدید میخورد و دندههایش چون قفسهای درهمشکسته از زیرِ پوستِ کچلش بیرون زدهاند. نگاهش مات و بیفروغ است، درست مثل نگاه پیرمردی که آنسوتر، بر سکویِ سنگیِ مسجد نشسته و به بخارِ دهانِ خود خیره شده است.
هر دو منتظرند، اما نمیدانم برای چه.
همهچیز بوی رطوبت میدهد. بویِ نَم، بویِ باران خشکشده که انگار قهر خدا را نشان میدهد.
ما در این دالان دراز و تاریک چه میکنیم؟ سایهی خودم روی دیوارهای کاهگلی کش میآید و کج و معوج میشود. چقدر خستهام.
غروب پاییز شهر من شبیه زخمِ بازیست که عفونت کرده.
میگذرد.
قصد دارد سقفِ کوتاه این بازارچه را بر سر عابران خراب کند. بویِ نمورِ ناودانهای زنگزده با بویِ تندِ شلغمِ و لبوی پخته و زغالِ نیمسوز در هم آمیخته، چه تعفنِ آشنا و غریبی.
به آسفالت مینگرم، برگهای زرد روی آن زیر پای خسته عابران له میشوند و به قیرِ کفِ خیابان میچسبند. صدایِ خشخش که نیست، صدایِ خفه شدن است. طبیعت دارد پوست میاندازد برای زمستان، مطمئنم که میداند زمستان یک مار هفت خط با زهری یخ زده است.
آن سگِ ولگرد را ببین که چگونه کنارِ بساطِ جگرکی کز کرده، بدنش از لرزشِ سرما، تکانهای شدید میخورد و دندههایش چون قفسهای درهمشکسته از زیرِ پوستِ کچلش بیرون زدهاند. نگاهش مات و بیفروغ است، درست مثل نگاه پیرمردی که آنسوتر، بر سکویِ سنگیِ مسجد نشسته و به بخارِ دهانِ خود خیره شده است.
هر دو منتظرند، اما نمیدانم برای چه.
همهچیز بوی رطوبت میدهد. بویِ نَم، بویِ باران خشکشده که انگار قهر خدا را نشان میدهد.
ما در این دالان دراز و تاریک چه میکنیم؟ سایهی خودم روی دیوارهای کاهگلی کش میآید و کج و معوج میشود. چقدر خستهام.
غروب پاییز شهر من شبیه زخمِ بازیست که عفونت کرده.
میگذرد.
آریو
❤6💔1
پنج، شش، هفت؛
هفتمین قطره هم چکید روی صورتش.
زیر شیروانی خانه دراز کشیده بود تا هوای ابری، دلش را مانند پاکت سیگار مچالهتر نکند؛
باران ناز کرده بود و قطرهقطره میبارید، شاید هم با خود فکر میکرد شهر کویرزادِ او، همانند دل تشنهاش، نیازی به باریدن ندارد؛
صدای رعد و برق، یقهاش را گرفت و به عمق خاطرات کشاند:
آخرین جملهاش با تردید بود، گفت: میخواستم بگویم .. اگر لبانت را ببوسم، باز هم سیگار میکشی؟
هاج و واج ماندم و نمیتوانستم حرفی بزنم، فرصت پاسخ نشد، باید زود میرفت .. با چشمانم بدرقهاش کردم، نمیتوانستم خودم را نشان بدهم یا دستی برایش تکان دهم، ممکن بود مرا ببینند و برایش دردسر درست شود؛ رفت!
میدانستم، مطمئن بودم، اولین و آخرین دفعهای بود که میدیدمش؛
مطمئنم آسمان نیمه ابری آن شب، از حالا هم دلش بیشتر گرفته بود ..
صدای رعد و برق دیگری، با شدتی بیشتر، نوار خاطراتش را درید؛
به سیگار در دستش نگاه کرد، لبخند زد، بهجای چند ثانیه لبان او، اکنون مدام لبهای سیگار را میبوسید،
و در اتاق زیر شیروانی، مانند قالی دستیِ مادربزرگ، نخکِش میشد ..
ساعت، بیصدا زمان را میشکافت، نه او بود، نه آن خیابان تاریک، نه حتی آن سوال ناتمام؛
فقط سیگار بود که بیحوصله میسوخت و خاکسترش روی شیشه نیمهباز میریخت.
هفتمین قطره هم چکید روی صورتش.
زیر شیروانی خانه دراز کشیده بود تا هوای ابری، دلش را مانند پاکت سیگار مچالهتر نکند؛
باران ناز کرده بود و قطرهقطره میبارید، شاید هم با خود فکر میکرد شهر کویرزادِ او، همانند دل تشنهاش، نیازی به باریدن ندارد؛
صدای رعد و برق، یقهاش را گرفت و به عمق خاطرات کشاند:
آخرین جملهاش با تردید بود، گفت: میخواستم بگویم .. اگر لبانت را ببوسم، باز هم سیگار میکشی؟
هاج و واج ماندم و نمیتوانستم حرفی بزنم، فرصت پاسخ نشد، باید زود میرفت .. با چشمانم بدرقهاش کردم، نمیتوانستم خودم را نشان بدهم یا دستی برایش تکان دهم، ممکن بود مرا ببینند و برایش دردسر درست شود؛ رفت!
میدانستم، مطمئن بودم، اولین و آخرین دفعهای بود که میدیدمش؛
مطمئنم آسمان نیمه ابری آن شب، از حالا هم دلش بیشتر گرفته بود ..
صدای رعد و برق دیگری، با شدتی بیشتر، نوار خاطراتش را درید؛
به سیگار در دستش نگاه کرد، لبخند زد، بهجای چند ثانیه لبان او، اکنون مدام لبهای سیگار را میبوسید،
و در اتاق زیر شیروانی، مانند قالی دستیِ مادربزرگ، نخکِش میشد ..
ساعت، بیصدا زمان را میشکافت، نه او بود، نه آن خیابان تاریک، نه حتی آن سوال ناتمام؛
فقط سیگار بود که بیحوصله میسوخت و خاکسترش روی شیشه نیمهباز میریخت.
آریو
💔6
همانند آخر شبها،
خیره به آسمان و شهابهای گُذرناک،
نمیدانستم چرا و چگونه رقم خورد؛
هر اتفاق ممکن از من خوب و بدی ساخت که نمیتوانستم انتخاب کنم! کدام جهت و کدام جبهه جای من است؟
دراز کشیدن کنار گلهای لاله یا نشستن میان خاطراتی که قرار بود خونشان قطره قطره بر چهرهام ببارد؟!
نه!
ایستادن کنار "خودها" را ترجیح میدهم؛
روز موعود با "خود" نیز فرا خواهد رسید ..
خیره به آسمان و شهابهای گُذرناک،
نمیدانستم چرا و چگونه رقم خورد؛
هر اتفاق ممکن از من خوب و بدی ساخت که نمیتوانستم انتخاب کنم! کدام جهت و کدام جبهه جای من است؟
دراز کشیدن کنار گلهای لاله یا نشستن میان خاطراتی که قرار بود خونشان قطره قطره بر چهرهام ببارد؟!
نه!
ایستادن کنار "خودها" را ترجیح میدهم؛
روز موعود با "خود" نیز فرا خواهد رسید ..
آریو
❤4
قضیه اونجایی جالب میشه که برات از صلح و اتحاد میگن؛
چیزی که طبیعت هرگز قبولش نکرده، واقع گرا که باشی میبینی هیچوقت عملی نشده ..
چی توی اون مغز سرب زدهشونه؟!
چیزی که طبیعت هرگز قبولش نکرده، واقع گرا که باشی میبینی هیچوقت عملی نشده ..
چی توی اون مغز سرب زدهشونه؟!
👍3❤1
یه گیاه هم برای زنده موندن، باید نور یه گیاه دیگه رو بدزده.
صلح فقط یه استراحت کوتاهه بین دوتا حمله ..
صلح فقط یه استراحت کوتاهه بین دوتا حمله ..
❤4
هر اتمی توی عالم، با زور جاذبه کنار اتم دیگه نگه داشته شده ..
❤4
اتفاقا شعارش خیلی هم زیبایی داره، ولی زیر پوست زمین ریشهها برای بقا دارن با بیرحمی آب همدیگه رو میمکن.
❤4
البته میتونیم علاوه بر بقا به معنا هم فکر کنیم، یعنی چیزی فراتر از زنده موندن برای خودمون خلق کنیم.
به نظرم انسانیت همون لحظهایه که میتونی بزنی اما انتخاب میکنی دست یکی دیگه رو بگیری ..
این شکوهِ ضعفِ سیاسته.
به نظرم انسانیت همون لحظهایه که میتونی بزنی اما انتخاب میکنی دست یکی دیگه رو بگیری ..
این شکوهِ ضعفِ سیاسته.
❤6