ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
134 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
حتما نباید بیایند درب خانه‌تان و پارچه‌ای سیاه نصب کنند و بنویسند فلانی از دنیا رفت!
اگر حواست نباشد، یک روز می‌بینی دنیا از تو رفته.
می‌نشینی و می‌فهمی آدم‌ها دارند زندگی می‌کنند،
اما تو وسطشان نیستی.
نه کسی می‌فهمد و نه خودت می‌فهمی کِی ناپدید شدی.
دنیا همیشه اینجور باقی ‌نمی‌ماند،
ثانیه‌ها از زیر شیشه‌ی ساعتت فرار خواهند کرد، لبخندت در گره ابروهایت محو خواهد شد و اسیر یک تابوت متحرک خواهی بود.
آریو
💔41
اصلا چه کسی گفت آدم باید خاک را بفهمد تا قدر زندگی را بداند؟ من دستانم را به سوی مرگ دراز کردم و مرگ، به مثابه مادری که کودکش از افتادن می‌ترسد، مرا در سایه‌اش پنهان کرد؛
گاهی به آینه خیره می‌شوم و چهره‌ای را می‌بینم که "من" نیست، فردی را می‌بینم که خون از چشمانش قصد خشم دارند؛
خونی که جزر و مدش را ماهِ درد تنظیم می‌کند، گاهی موج‌هایش مرا تا افقِ امیدواری می‌برند و گاهی در عمق تاریک ترس رها می‌کنند؛
این من نیستم که درد را می‌شناسم،
درد است که مرا می‌شناسد و هرروز سراغم می‌آید و چندین مشت در قلب و دل روحم می‌زند و می‌رود تا دوباره روحم گرسنه شود!
آریو
7
ننوشته های یک نویسنده؛
وقتی نیچه گریست - اروین د یالوم.zip
شاید بتوانید افرادی را که دوست دارید، در نظر بیاورید، ولی با تفکر بیشتر می‌بینید که آنها را دوست ندارید، بلکه احساس مطبوعی را دوست دارید که از دوست داشتن آنها حاصل می‌شود. شما اشتیاق را دوست دارید، نه کسی که اشتیاق را ایجاد می‌کند.
6
به حضورشان رسانیده بودم اندکی صبر کنند، نکردند؛ به جهنم.
که نه قدر سخن دانستند و نه حرمت انتظار فهمیدند.
خیال کردند بی‌صبری‌شان ما را تکان می‌دهد یا رفتن‌شان خللی در دل ما می‌اندازد؟
خبر ندارند مدت‌هاست از سلیقه‌هایی که وزن ندارند، عبور کرده‌ایم.
مگر نه این‌که آدمی اگر اندکی درنگ روا دارد، از قدرش کاسته نمی‌شود؟
آنان که تاب یک لحظه صبر نداشتند، بگذار در خیال بی‌ثمر خویش بسوزند.
آسمان هم زمین بخورد، اگر جهان از چرخ بایستد، اگر زمین دهان باز کند و همه‌چیز را فرو بکشد، باز هم قدم ما از مسیر خودش کج نمی‌شود.
آریو
4
گفت یادته بچه که بودیم،وقتی توپ از حیاط می‌افتاد توی پله‌های زیرزمین، هیچکدوممون جرئت نداشتیم بریم بیاریمش؟
مکث کرد و با یه خنده مفهوم دار ادامه داد:
چرا الان ساعت ۳ صبح بین درختایی نشستیم که نور ازش رد نمی‌شه و هرلحظه ممکنه هرچیزی ببینیم؟
لبخند زدم و جوابی ندادم بهش؛ شاید می‌ترسید اگه می‌گفتم توی بزرگسالی تاریکی‌هایی هست که رعب و وحشتش هزاران برابر بیشتر از موجودات خیالیِ مسیرِ پله‌های زیرزمینه؛
برا همین چشماش درشت‌ شد وقتی بهش گفتم سیاهی از تاریکی نمی‌ترسه ..
آریو
5
کلمات را رها ساختم.
👍52💔1
سکوت هر چه هنوز زنده‌ است را می‌بلعد.
💔5👍21
بادِ موذی، چنان تازیانه‌ای به دیوارهای کاهگلی شهرم می‌کوبد که آسمان رنگِ سربِ مذاب گرفته، سنگین و خفقان‌آور.
قصد دارد سقفِ کوتاه این بازارچه را بر سر عابران خراب کند. بویِ نمورِ ناودان‌های زنگ‌زده با بویِ تندِ شلغمِ و لبوی پخته و زغالِ نیم‌سوز در هم آمیخته، چه تعفنِ آشنا و غریبی.
​به آسفالت می‌نگرم، برگ‌های زرد روی آن زیر پای خسته عابران له می‌شوند و به قیرِ کفِ خیابان می‌چسبند. صدایِ خش‌خش که نیست، صدایِ خفه شدن است. طبیعت دارد پوست می‌اندازد برای زمستان، مطمئنم که می‌داند زمستان یک مار هفت خط با زهری یخ زده است.
​آن سگِ ولگرد را ببین که چگونه کنارِ بساطِ جگرکی کز کرده، بدنش از لرزشِ سرما، تکان‌های شدید می‌خورد و دنده‌هایش چون قفسه‌ای در‌هم‌شکسته از زیرِ پوستِ کچلش بیرون زده‌اند. نگاهش مات و بی‌فروغ است، درست مثل نگاه پیرمردی که آن‌سو‌تر، بر سکویِ سنگیِ مسجد نشسته و به بخارِ دهانِ خود خیره شده است.
هر دو منتظرند، اما نمی‌دانم برای چه.
​همه‌چیز بوی رطوبت می‌دهد. بویِ نَم، بویِ باران خشک‌شده که انگار قهر خدا را نشان می‌دهد.
​ما در این دالان دراز و تاریک چه می‌کنیم؟ سایه‌ی خودم روی دیوارهای کاهگلی کش می‌آید و کج و معوج می‌شود. چقدر خسته‌ام.
غروب پاییز شهر من شبیه زخمِ بازی‌ست که عفونت کرده.
می‌گذرد.
آریو
6💔1
هنوزم سبزم آخرای پاییز.
4
پنج، شش، هفت؛
هفتمین قطره هم چکید روی صورتش.
زیر شیروانی خانه دراز کشیده بود تا هوای ابری، دلش را مانند پاکت سیگار مچاله‌تر نکند؛
باران ناز کرده بود و قطره‌قطره می‌بارید، شاید هم با خود فکر می‌کرد شهر کویرزادِ او، همانند دل تشنه‌اش، نیازی به باریدن ندارد؛
صدای رعد و برق، یقه‌اش را گرفت و به عمق خاطرات کشاند:
آخرین جمله‌اش با تردید بود، گفت: می‌خواستم بگویم .. اگر لبانت را ببوسم، باز هم سیگار می‌کشی؟
هاج و واج ماندم و نمی‌توانستم حرفی بزنم، فرصت پاسخ نشد، باید زود می‌رفت .. با چشمانم بدرقه‌اش کردم، نمی‌توانستم خودم را نشان بدهم یا دستی برایش تکان دهم، ممکن بود مرا ببینند و برایش دردسر درست شود؛ رفت!
می‌دانستم، مطمئن بودم، اولین و آخرین دفعه‌ای بود که می‌دیدمش؛
مطمئنم آسمان نیمه‌ ابری آن شب، از حالا هم دلش بیشتر گرفته بود ..
صدای رعد و برق دیگری، با شدتی بیشتر، نوار خاطراتش را درید؛
به سیگار در دستش نگاه کرد، لبخند زد، به‌جای چند ثانیه لبان او، اکنون مدام لب‌های سیگار را می‌بوسید،
و در اتاق زیر شیروانی، مانند قالی دستیِ مادربزرگ، نخ‌کِش میشد ..
ساعت، بیصدا زمان را می‌شکافت، نه او بود، نه آن خیابان تاریک، نه حتی آن سوال ناتمام؛
فقط سیگار بود که بی‌حوصله می‌سوخت و خاکسترش روی شیشه‌ نیمه‌باز می‌ریخت.
آریو
💔6