میپرسی چهچیزی در سرم رخ میدهد؟!
گاهی نوزادی از طبقه هشتم یک ساختمان به پایین میافتد و تمام بدنش با رنگ خون او بر زمین مهر میشود؛ نامش را امتحان الهی میگذارند.
عدالت یک زنِ هرزه اجاق کور است که رحِم او پر از آلودگی و نطفه ستم شده.
غم، چهرهی آرایش شده و رنگارنگِ زمان را کف آسفالت میکشد و مدام آن را خراش میدهد و خندههای شیطانی سر میدهد.
عشق چشمانِ منطق را از حدقه بیرون میآورد و آن را ما بین دندانهایش میجود.
و من میان قطرات خون که از آسمان تاریکی میبارد و لبهایم را تر میکند قدم میزنم.
گاهی نوزادی از طبقه هشتم یک ساختمان به پایین میافتد و تمام بدنش با رنگ خون او بر زمین مهر میشود؛ نامش را امتحان الهی میگذارند.
عدالت یک زنِ هرزه اجاق کور است که رحِم او پر از آلودگی و نطفه ستم شده.
غم، چهرهی آرایش شده و رنگارنگِ زمان را کف آسفالت میکشد و مدام آن را خراش میدهد و خندههای شیطانی سر میدهد.
عشق چشمانِ منطق را از حدقه بیرون میآورد و آن را ما بین دندانهایش میجود.
و من میان قطرات خون که از آسمان تاریکی میبارد و لبهایم را تر میکند قدم میزنم.
آریو
💔5✍2
وقتی میگویی "من"، دقیقا چه چیزی را نشان میدهی؟
بدنت؟ اندیشههایت؟ خاطراتی که شاید حتی برای تو نباشند؟
هیچکس درون هیچکس نیست.
"من"، سایهای است که آگاهی بر دیوار زمان انداخته، ردی از نوری که از هیچکجا تابیده است.
ما از "خود" سخن میگوییم، بیآنکه بدانیم خود کجاست.
هر بار که میگوییم من فکر میکنم،
آیا واقعا این "من" است که میاندیشد،
یا فکر است که از روزنه ما عبور میکند؟
شاید ما میدانهایی از تجربهای مشترکیم که هر از گاه در قالب یک چهره یا یک داستان ظاهر میشود.
یادت بماند، نامها میمیرند، چهرهها فراموش میشوند و داستانها تنها در ذهن شنونده معنا میگیرند.
در نهایت، هیچ منی نیست که بتوان به آن اشاره کرد،صرفا لحظهای از بودن است که خود را مینگرد و در همان نگاه ناپدید میشود.
من، ما، شما، آنها، لبخند.
بدنت؟ اندیشههایت؟ خاطراتی که شاید حتی برای تو نباشند؟
هیچکس درون هیچکس نیست.
"من"، سایهای است که آگاهی بر دیوار زمان انداخته، ردی از نوری که از هیچکجا تابیده است.
ما از "خود" سخن میگوییم، بیآنکه بدانیم خود کجاست.
هر بار که میگوییم من فکر میکنم،
آیا واقعا این "من" است که میاندیشد،
یا فکر است که از روزنه ما عبور میکند؟
شاید ما میدانهایی از تجربهای مشترکیم که هر از گاه در قالب یک چهره یا یک داستان ظاهر میشود.
یادت بماند، نامها میمیرند، چهرهها فراموش میشوند و داستانها تنها در ذهن شنونده معنا میگیرند.
در نهایت، هیچ منی نیست که بتوان به آن اشاره کرد،صرفا لحظهای از بودن است که خود را مینگرد و در همان نگاه ناپدید میشود.
من، ما، شما، آنها، لبخند.
آریو
❤8👎1
چه سخت به خنجرها خواهد گذشت،
زمانی که بدانند سالیان درازی انتظار تنم را میکشیدند و اکنون،
خاک مرا بلعیده و در خود پناه داده؛
چه سخت به خورشید خواهد گذشت،
هنگامی که بداند تنها دلیلی که تاریکی، عشق او را نمیپذیرفت، خودش بود؛
چه سخت به دریا خواهد گذشت،
وقتی بشنود موجهایش به ساحل رسیده،
اما قلب من سالهاست انتظاری نکشیده؛
چه سخت به آینه خواهد گذشت،
هنگامی که چشمانم را ببیند،
و بفهمد من تنها سایهای بودم که نور از او فراری بود ..
زمانی که بدانند سالیان درازی انتظار تنم را میکشیدند و اکنون،
خاک مرا بلعیده و در خود پناه داده؛
چه سخت به خورشید خواهد گذشت،
هنگامی که بداند تنها دلیلی که تاریکی، عشق او را نمیپذیرفت، خودش بود؛
چه سخت به دریا خواهد گذشت،
وقتی بشنود موجهایش به ساحل رسیده،
اما قلب من سالهاست انتظاری نکشیده؛
چه سخت به آینه خواهد گذشت،
هنگامی که چشمانم را ببیند،
و بفهمد من تنها سایهای بودم که نور از او فراری بود ..
آریو
❤4💔1
اغلب، با ارزشترین چیزها را با درصد فراوانی و مقدار وجود آن در دنیا میسنجند؛
بستگی دارد به چه مقدار در دسترس عموم باشد.
میگویند طلا کمیاب است؛
الماس کمیابتر و ناب است؛
اما راجع به "زمان" چطور؟!
چندثانیهای که این متن را خواندید، تکرار شدنیست؟!
چند دقیقهی بعد از آن که قرار است راجع به این نوشته فکر کنید هم قرار نیست بازگردد.
کمیت زمان در لحظه از یک به صفر میرسد و کیفیت آن به خودمان مربوط است.
انگار انسان عادت دارد چیزهای گران را همیشگی و ارزان ببیند.
بستگی دارد به چه مقدار در دسترس عموم باشد.
میگویند طلا کمیاب است؛
الماس کمیابتر و ناب است؛
اما راجع به "زمان" چطور؟!
چندثانیهای که این متن را خواندید، تکرار شدنیست؟!
چند دقیقهی بعد از آن که قرار است راجع به این نوشته فکر کنید هم قرار نیست بازگردد.
کمیت زمان در لحظه از یک به صفر میرسد و کیفیت آن به خودمان مربوط است.
انگار انسان عادت دارد چیزهای گران را همیشگی و ارزان ببیند.
آریو
1💔6❤2🤝1
ننوشته های یک نویسنده؛
سمفونی مردگان - عباس معروفی.zip
گفتم: «دنیا مثل آتشگردان است. هرچه سرعتش را تندتر میکند، آدم زودتر به بیرون پرت میشود.» گفت: «بله. آنقدر سریع است که آدم سرگیجه و تنهاییاش را میفهمد.» گفتم: «پس چه باید کرد؟» گفت: «تحمل و سکوت.»
💔3🤝2❤1