از وقتی چشم باز کردهام، سرزمین من این صفحه شطرنج بوده.
سالهاست با آرزوی وزیر شدن و منصب، امثال من را تشویق میکنند که ردیف آخر واقع در آنطرف زمین را تصرف کنیم؛ دوستانی داشتهام که در طی این مسیر، زیر سُمِ اسب و فیل لگد شدهاند.
از دوران کودکی به ما گفتهاند ما بچههای این سرزمین هستیم، سیاهی رختی مقدس است و بالاتر از سیاهی رنگی نیست؛
گاه پیش میآید که میبینم در خانه سفید رنگ هستم و حالم بهتر است، اما اگر جایی این را مطرح کنم، من را خیانتکار میدانند!
میگویند مسئولیت زیادی بر روی دوش شماست، اهداف و نقشتان را مشخص کنید و به جنگ روزگار سفید روید؛
اما من احساس دیگری دارم، غروبهای جمعه آنقدر چیزی روی دوش من سنگینی میکند که دیگر نمیتوانم تحمل کنم، انگار دستی من را وادار به انجام حرکاتی که نمیخواهم میکند؛
البته شاهِ شطرنج مدام به ما گوشزد میکند که سرنوشت تمام ما به دست خودمان است، ما آزاد هستیم؛
اما نمیدانم چرا اینجا وقتی یک نفر کیش میشود، همه باید ماتِ او شوند؟!
در شطرنج، نیمرُخ همان رُخ است ..
سالهاست با آرزوی وزیر شدن و منصب، امثال من را تشویق میکنند که ردیف آخر واقع در آنطرف زمین را تصرف کنیم؛ دوستانی داشتهام که در طی این مسیر، زیر سُمِ اسب و فیل لگد شدهاند.
از دوران کودکی به ما گفتهاند ما بچههای این سرزمین هستیم، سیاهی رختی مقدس است و بالاتر از سیاهی رنگی نیست؛
گاه پیش میآید که میبینم در خانه سفید رنگ هستم و حالم بهتر است، اما اگر جایی این را مطرح کنم، من را خیانتکار میدانند!
میگویند مسئولیت زیادی بر روی دوش شماست، اهداف و نقشتان را مشخص کنید و به جنگ روزگار سفید روید؛
اما من احساس دیگری دارم، غروبهای جمعه آنقدر چیزی روی دوش من سنگینی میکند که دیگر نمیتوانم تحمل کنم، انگار دستی من را وادار به انجام حرکاتی که نمیخواهم میکند؛
البته شاهِ شطرنج مدام به ما گوشزد میکند که سرنوشت تمام ما به دست خودمان است، ما آزاد هستیم؛
اما نمیدانم چرا اینجا وقتی یک نفر کیش میشود، همه باید ماتِ او شوند؟!
در شطرنج، نیمرُخ همان رُخ است ..
آریو (الف.الف)
1❤7🔥1
جهان، شاید خوابِ موجودی باشد که خودش هم نمیداند خوابیده، ما هم در خواب او، درگیر خواب دیگری هستیم.
شاید یک روز بیدار شویم و ببینیم که بیداری هم خواب عمیقِ دیگریست.
شاید یک روز بیدار شویم و ببینیم که بیداری هم خواب عمیقِ دیگریست.
آریو
❤5
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
یعنی اگر گلولهای به سمتم شلیک شود
سرم را هم خم نخواهم کرد
یعنی اگر برای بریدنِ این رگ تیغ در خانه نباشد
تا مغازه هم نخواهم رفت
چرا که دیگر نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
اگر به خانهام بیایی
تمامِ خانه را گل خواهم کاشت
اگر نیایی هم تمام خانه را گل خواهم کاشت
اگر بروی هم
اگر بمیری هم!
چرا که دیگر نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
یعنی زمان را از دستم باز کردهام
چاقو را از جیب درآوردهام
و رابطهی علت و معلول را بریدهام
چرا که میخواهم بیدلیل تنها باشم
درست چون نوازندهای که در میان اجرا
سازش را زمین میگذارد تا موسیقیاش تمام نشود
درست چون خدایی که انساناش را زمین گذاشته
تا بر آسمان بنویسد:
دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
نه اصراری به مرگ!
یعنی اگر گلولهای به سمتم شلیک شود
سرم را هم خم نخواهم کرد
یعنی اگر برای بریدنِ این رگ تیغ در خانه نباشد
تا مغازه هم نخواهم رفت
چرا که دیگر نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
اگر به خانهام بیایی
تمامِ خانه را گل خواهم کاشت
اگر نیایی هم تمام خانه را گل خواهم کاشت
اگر بروی هم
اگر بمیری هم!
چرا که دیگر نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
یعنی زمان را از دستم باز کردهام
چاقو را از جیب درآوردهام
و رابطهی علت و معلول را بریدهام
چرا که میخواهم بیدلیل تنها باشم
درست چون نوازندهای که در میان اجرا
سازش را زمین میگذارد تا موسیقیاش تمام نشود
درست چون خدایی که انساناش را زمین گذاشته
تا بر آسمان بنویسد:
دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
گروس عبدالملکیان
🕊2💔2🔥1
سفتی و سختیم دست خودم نیست؛
همونطور که دست خودم نبود توی کویر پارو بزنم؛
مجبور بودم با نفس گرمم برف دی ماه رو ذوب کنم؛
باید با پای بسته میدویدم؛
شمعی که بهم سپرده بودن توی طوفان رو باید روشن نگه میداشتم.
همونطور که دست خودم نبود توی کویر پارو بزنم؛
مجبور بودم با نفس گرمم برف دی ماه رو ذوب کنم؛
باید با پای بسته میدویدم؛
شمعی که بهم سپرده بودن توی طوفان رو باید روشن نگه میداشتم.
💔4👍3🔥2
ساده، عادی، پیشفرض.
پاییز از شاخه درخت افتاد، زمستان در لیوان آب پر از حبههای یخ خندید، بهار بوی شکوفههای نارنج میداد و تابستان همراه با آب جوش در لیوان چای ریخته شد.
من نیز روی بام خانه، سیگار به دست، شاهد اینها بودم.
آتش بر روی لبم و رویاهایم در ذهنم میسوخت.
تمام جهان همین بود؛
مدتی منزوی بودم چون از تمام دنیا، جایی خلوت و عمیق میخواستم.
زرق و برق برایم حکم همان کاغذ رنگی مچاله شده در سطل زباله را داشت.
اضطراب و تپش قلب ساعت ۷ صبح به بیحسیِ محض تبدیل شد.
کافیست، حوصله حرافی ندارم.
من بیش از حد پیر شدهام یا دنیا کودکی بیمار است؟
پاییز از شاخه درخت افتاد، زمستان در لیوان آب پر از حبههای یخ خندید، بهار بوی شکوفههای نارنج میداد و تابستان همراه با آب جوش در لیوان چای ریخته شد.
من نیز روی بام خانه، سیگار به دست، شاهد اینها بودم.
آتش بر روی لبم و رویاهایم در ذهنم میسوخت.
تمام جهان همین بود؛
مدتی منزوی بودم چون از تمام دنیا، جایی خلوت و عمیق میخواستم.
زرق و برق برایم حکم همان کاغذ رنگی مچاله شده در سطل زباله را داشت.
اضطراب و تپش قلب ساعت ۷ صبح به بیحسیِ محض تبدیل شد.
کافیست، حوصله حرافی ندارم.
من بیش از حد پیر شدهام یا دنیا کودکی بیمار است؟
آریو
❤3✍1
میپرسی چهچیزی در سرم رخ میدهد؟!
گاهی نوزادی از طبقه هشتم یک ساختمان به پایین میافتد و تمام بدنش با رنگ خون او بر زمین مهر میشود؛ نامش را امتحان الهی میگذارند.
عدالت یک زنِ هرزه اجاق کور است که رحِم او پر از آلودگی و نطفه ستم شده.
غم، چهرهی آرایش شده و رنگارنگِ زمان را کف آسفالت میکشد و مدام آن را خراش میدهد و خندههای شیطانی سر میدهد.
عشق چشمانِ منطق را از حدقه بیرون میآورد و آن را ما بین دندانهایش میجود.
و من میان قطرات خون که از آسمان تاریکی میبارد و لبهایم را تر میکند قدم میزنم.
گاهی نوزادی از طبقه هشتم یک ساختمان به پایین میافتد و تمام بدنش با رنگ خون او بر زمین مهر میشود؛ نامش را امتحان الهی میگذارند.
عدالت یک زنِ هرزه اجاق کور است که رحِم او پر از آلودگی و نطفه ستم شده.
غم، چهرهی آرایش شده و رنگارنگِ زمان را کف آسفالت میکشد و مدام آن را خراش میدهد و خندههای شیطانی سر میدهد.
عشق چشمانِ منطق را از حدقه بیرون میآورد و آن را ما بین دندانهایش میجود.
و من میان قطرات خون که از آسمان تاریکی میبارد و لبهایم را تر میکند قدم میزنم.
آریو
💔5✍2
وقتی میگویی "من"، دقیقا چه چیزی را نشان میدهی؟
بدنت؟ اندیشههایت؟ خاطراتی که شاید حتی برای تو نباشند؟
هیچکس درون هیچکس نیست.
"من"، سایهای است که آگاهی بر دیوار زمان انداخته، ردی از نوری که از هیچکجا تابیده است.
ما از "خود" سخن میگوییم، بیآنکه بدانیم خود کجاست.
هر بار که میگوییم من فکر میکنم،
آیا واقعا این "من" است که میاندیشد،
یا فکر است که از روزنه ما عبور میکند؟
شاید ما میدانهایی از تجربهای مشترکیم که هر از گاه در قالب یک چهره یا یک داستان ظاهر میشود.
یادت بماند، نامها میمیرند، چهرهها فراموش میشوند و داستانها تنها در ذهن شنونده معنا میگیرند.
در نهایت، هیچ منی نیست که بتوان به آن اشاره کرد،صرفا لحظهای از بودن است که خود را مینگرد و در همان نگاه ناپدید میشود.
من، ما، شما، آنها، لبخند.
بدنت؟ اندیشههایت؟ خاطراتی که شاید حتی برای تو نباشند؟
هیچکس درون هیچکس نیست.
"من"، سایهای است که آگاهی بر دیوار زمان انداخته، ردی از نوری که از هیچکجا تابیده است.
ما از "خود" سخن میگوییم، بیآنکه بدانیم خود کجاست.
هر بار که میگوییم من فکر میکنم،
آیا واقعا این "من" است که میاندیشد،
یا فکر است که از روزنه ما عبور میکند؟
شاید ما میدانهایی از تجربهای مشترکیم که هر از گاه در قالب یک چهره یا یک داستان ظاهر میشود.
یادت بماند، نامها میمیرند، چهرهها فراموش میشوند و داستانها تنها در ذهن شنونده معنا میگیرند.
در نهایت، هیچ منی نیست که بتوان به آن اشاره کرد،صرفا لحظهای از بودن است که خود را مینگرد و در همان نگاه ناپدید میشود.
من، ما، شما، آنها، لبخند.
آریو
❤8👎1