ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
134 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
ننوشته های یک نویسنده؛
Video
صد‌ها گیگابایت خاطره.
از زورو و شرلوک هلمز تا ریک گرایمز توی مردگان متحرک‌.
حتی قانون اول باشگاه مشت‌زنی با صدای استاد سعید مظفری توی ذهنم پخش می‌شه ..
روحش شاد 🖤
💔7🕊2
خار هم گل داره.
یک مرد، دوبار اشک نمی‌ریزد؛
سومین دفعه‌ای که از او بپرسی چاره چیست، می‌گوید ادامه دادن میانِ پنجه‌‌ی خونین زندگی!
هیچ شیشه‌ای قادر به شکستنِ سنگِ سمتِ چپ سینه‌اش نیست ..
هفته‌هاست ساکت مانده و اتفاقا همان دفعه اولی که اشک ریخت، صرفا مراسم تدفینی برای خودِ قبلی او بوده که با زخم‌هایش، هشتیِ گورش را با خاک پر می‌کرده.
می‌بینی؟! انسان در نُه‌ماه شکل می‌گیرد که بارها در زندگی بسوزد و از نو بسازد!
آریو
911💔1
دُچار.
💔4😈2
ننوشته های یک نویسنده؛
تاحالا شنیدی که خبر حادثه کنه؟! اصلا برات معنی داره چنین چیزی؟! تا جایی که یادم هست بهت گفتن حادثه خبر نمی‌کنه. اما برای ما جمله‌ای که گفتم معنی داره! زنگ می‌خوره، من انتخابی جز اینکه برم توی دفتر بشینم و شما انتخابی جز اینکه برید توی حیاط مدرسه ندارید.…
لقمه نون و پنیرم فاسد شده آقا.
من چه کاری می‌تونم برات انجام بدم بچه؟!
چقدر گفتم یادتون نره چی رو کجا جا گذاشتین؟!
مدادت بین کتاب تاریخ و ریاضی جا موند، اون لقمه‌ای که نمی‌تونی بخوری و بعدا یادت رفت ته کیفت داره می‌گَنده!
بی‌خیالی دیگه بسه، راجع به بی‌خیالی بی‌خیال باشید لطفا!
پارسال نسبت به خرابی بخاری کلاس اعتراض داشتید؟!
کاملا خوبه و قدم‌ مثبتی هست؛ اما چرا راجع به باز بودن پنجره‌ها چیزی نگفتید؟!
فکر می‌کنید اگه بخاری روشن باشه و کنار هم جمع بشید و پنجره باز باشه، قرار نیست سرما توی استخونتون جولان بده؟!
اصلا کی بهتون یاد داد شعار "ما، گرما، صمیمیت" سر بدید؟!
شنیدم ناظم به یکی از بچه‌ها یاد داده بود ..
حالا منو متهم می‌کنید که می‌گم چرا شعارتون اشتباه بوده؟!
من که با شمام، ولی اگه بخاری آتیش گرفت بیاید توی گرما و صمیمیت بسوزیم؛ چون پنجره کلاس رو نبستیم.
3👍31👎1😈1
Nabz
Farshad
زاده‌ی پیچ و خم.
2
از وقتی چشم باز کرده‌ام، سرزمین من این صفحه شطرنج بوده.
سال‌هاست با آرزوی وزیر شدن و منصب، امثال من را تشویق می‌کنند که ردیف آخر واقع در آن‌طرف زمین را تصرف کنیم؛ دوستانی داشته‌ام که در طی این مسیر، زیر سُمِ اسب و فیل لگد شده‌اند.
از دوران کودکی به ما گفته‌اند ما ‌بچه‌های این سرزمین هستیم، سیاهی رختی مقدس است و بالاتر از سیاهی رنگی‌ نیست؛
گاه پیش می‌آید که می‌بینم در خانه سفید رنگ هستم و حالم بهتر است، اما اگر جایی این را مطرح کنم، من را خیانت‌کار می‌دانند!
می‌گویند مسئولیت زیادی بر روی دوش شماست، اهداف و نقشتان را مشخص کنید و به جنگ روزگار سفید روید؛
اما من احساس دیگری دارم، غروب‌های جمعه آنقدر چیزی روی دوش من سنگینی می‌کند که دیگر نمی‌توانم تحمل کنم، انگار دستی من را وادار به انجام حرکاتی که نمی‌خواهم می‌کند؛
البته شاهِ شطرنج مدام به ما گوشزد می‌کند که سرنوشت تمام ما به دست خودمان است، ما آزاد هستیم؛
اما نمی‌دانم چرا اینجا وقتی یک نفر کیش می‌شود، همه باید ماتِ او شوند؟!
در شطرنج، نیم‌رُخ همان رُخ است ..
آریو (الف.الف)
17🔥1
خائنی یا خایه نی؟!
3
تکلیف روشنه، هنوز شب خاموش.
🔥1
جهان، شاید خوابِ موجودی باشد که خودش هم نمی‌داند خوابیده، ما هم در خواب او، درگیر خواب دیگری هستیم.
شاید یک روز بیدار شویم و ببینیم که بیداری هم خواب عمیقِ دیگری‌ست.
آریو
5
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
یعنی اگر گلوله‌ای به سمتم شلیک شود
سرم را هم خم نخواهم کرد
یعنی اگر برای بریدنِ این رگ تیغ در خانه نباشد
تا مغازه هم نخواهم رفت
چرا که دیگر نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
اگر به خانه‌ام بیایی
تمامِ خانه را گل خواهم کاشت
اگر نیایی هم تمام خانه را گل خواهم کاشت
اگر بروی هم
اگر بمیری هم!
چرا که دیگر نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
یعنی زمان را از دستم باز کرده‌ام
چاقو را از جیب درآورده‌ام
و رابطه‌ی علت و معلول را بریده‌ام
چرا که می‌خواهم بی‌دلیل تنها باشم
درست چون نوازنده‌ای که در میان اجرا
سازش را زمین می‌گذارد تا موسیقی‌اش تمام نشود
درست چون خدایی که انسان‌اش را زمین گذاشته
تا بر آسمان بنویسد:
دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
گروس عبدالملکیان
🕊2💔2🔥1
سفتی و سختیم دست خودم نیست؛
همونطور که دست خودم نبود توی کویر پارو بزنم؛
مجبور بودم با نفس گرمم برف دی ماه رو ذوب کنم؛
باید با پای بسته می‌دویدم؛
شمعی که بهم سپرده بودن توی طوفان رو باید روشن نگه می‌داشتم.
💔4👍3🔥2
ساده، عادی، پیش‌فرض.
پاییز‌ از شاخه درخت افتاد، زمستان‌ در لیوان آب پر از حبه‌های یخ خندید، بهار بوی شکوفه‌های نارنج می‌داد و تابستان همراه با آب جوش در لیوان چای ریخته شد.
من نیز روی بام خانه، سیگار به دست، شاهد این‌ها بودم.
آتش بر روی لبم و رویاهایم در ذهنم می‌سوخت.
تمام جهان همین بود؛
مدتی منزوی بودم چون از تمام دنیا، جایی خلوت و عمیق می‌خواستم.
زرق و برق برایم حکم همان کاغذ رنگی مچاله شده در سطل زباله را داشت.
اضطراب و تپش‌ قلب ساعت ۷ صبح به بی‌حسی‌ِ محض تبدیل شد.
کافیست، حوصله حرافی ندارم.
من بیش از حد پیر شده‌ام یا دنیا کودکی بیمار است؟
آریو
31