آقا من میگم اگه یه روز قرار باشه معلم کلاستون باشم از درختای روی حیاط مدرسه شروع نمیکنم، اول این تخته سیاه رو پاک میکنم که تقریبا چرک شده و دیگه برای نوشتن جا نداره؛
راستی براتون تخته سفید و ماژیک نیاوردن؟! فکر کنم مدیر خیال میکنه شما حواستون پرت میشه یا به سفیدی برگههای کاغذ دفترتون بسنده کرده؛ من برام مهم نبود اینجا کلاس چندمه، مهم این بود چندنفر اینجا وجود دارن.
یه روز هم میرم سراغ درختای روی حیاط که سر و صورت دانشآموزا رو زخمی میکنه، البته بهتون بگم که بازی کردن زیر سایه درخت هم سختیای خودشو داره.
مدیر اجازه هرس کردن درخت رو نمیده؟! باهاش صحبت کردید؟!
من که مدیر نیستم! اجازه میدم.
امروز بهتون مشق و تکلیف نمیدم، روز اول مدرسه آخرتِ بلاتکلیفیه.
و اینکه نگران نباشید، هر دانش آموزی قرار نیست روز اول بفهمه معلمش چی گفته بود.
راستی براتون تخته سفید و ماژیک نیاوردن؟! فکر کنم مدیر خیال میکنه شما حواستون پرت میشه یا به سفیدی برگههای کاغذ دفترتون بسنده کرده؛ من برام مهم نبود اینجا کلاس چندمه، مهم این بود چندنفر اینجا وجود دارن.
یه روز هم میرم سراغ درختای روی حیاط که سر و صورت دانشآموزا رو زخمی میکنه، البته بهتون بگم که بازی کردن زیر سایه درخت هم سختیای خودشو داره.
مدیر اجازه هرس کردن درخت رو نمیده؟! باهاش صحبت کردید؟!
من که مدیر نیستم! اجازه میدم.
امروز بهتون مشق و تکلیف نمیدم، روز اول مدرسه آخرتِ بلاتکلیفیه.
و اینکه نگران نباشید، هر دانش آموزی قرار نیست روز اول بفهمه معلمش چی گفته بود.
❤6🔥3
عجب فصلی ..!
غم مانند قارچ میروید؛ روی دل، روی حرف، روی برگ درختان و هر چیزی که زمانی سبز بود ..
باران هم که نمیشوید؛ خیس میکند، خاک و برگ و دلتنگی را به هم میچسباند تا یک چیز لزج و نگذشتنی درست کند؛ یک درد بینام که هنگام غروب مثل دنداندرد در شب میشود و حتی نمیدانی از کجا آمده؛ آنقدر به این غروب و کوه و هوای ابری نگاه میکنی تا تمام شود.
همیشه که نباید همه چیز را خوب و شاعرانه جلوه داد!
پاییز با غروبش نیش میزند، میکشد و با صدای خندههای مردی که از گور بیرونش کشیدند تو را میبلعد و در شکم شب نگهت میدارد ..
غم مانند قارچ میروید؛ روی دل، روی حرف، روی برگ درختان و هر چیزی که زمانی سبز بود ..
باران هم که نمیشوید؛ خیس میکند، خاک و برگ و دلتنگی را به هم میچسباند تا یک چیز لزج و نگذشتنی درست کند؛ یک درد بینام که هنگام غروب مثل دنداندرد در شب میشود و حتی نمیدانی از کجا آمده؛ آنقدر به این غروب و کوه و هوای ابری نگاه میکنی تا تمام شود.
همیشه که نباید همه چیز را خوب و شاعرانه جلوه داد!
پاییز با غروبش نیش میزند، میکشد و با صدای خندههای مردی که از گور بیرونش کشیدند تو را میبلعد و در شکم شب نگهت میدارد ..
آریو
💔4❤1👎1
ننوشته های یک نویسنده؛
آقا من میگم اگه یه روز قرار باشه معلم کلاستون باشم از درختای روی حیاط مدرسه شروع نمیکنم، اول این تخته سیاه رو پاک میکنم که تقریبا چرک شده و دیگه برای نوشتن جا نداره؛ راستی براتون تخته سفید و ماژیک نیاوردن؟! فکر کنم مدیر خیال میکنه شما حواستون پرت میشه…
چرا دفتر ریاضیتو نیاوردی؟!
بیشتر اگه حرف بزنم اعتراض میکنی که به چه دردم میخوره این همه محاسبات خوندن؟!
بالاخره باید بلد باشی حساب کنی و حساب بشی، البته میدونم توی مدرسه ما چندان بهش اهمیت داده نمیشه، چون خودشون میخوان به حسابت برسن ..!
بگو ببینم تا حالا متر دستت گرفتی؟!
آدم پر از اشتباهه خب، من قد یه دانش آموز ۱۵۳ سانتیمتری رو ۳۱۳ سانتیمتر در نظر گرفتم و بعدا به خودم اومدم؛ توقع داشتم از درختای روی حیاط حداقل بلندتر باشه، شاید هم خواستم بهش نشون بدم اون درخت هرچی هم بزرگ باشه از تو کوچیک تره مرد!
مدیر گفته زنگ بعد که املا دارید خودش میخواد بهتون دیکته کنه، شاید دست منم کوتاه باشه و اون از هرچی که دلش بخواد ایراد و عیب بگیره!
منم درگیر این نظام آموزشیام دیگه، به نظرم قبل از املا برید کتابتون رو بخونید چون ممکنه از کلمه "طاریخ" هم ایراد بگیره، هزاران بار سعی کنید تاریخ رو درست بنویسید توی دفترتون.
منو ببین حواست هست اصلا؟!!
بیشتر اگه حرف بزنم اعتراض میکنی که به چه دردم میخوره این همه محاسبات خوندن؟!
بالاخره باید بلد باشی حساب کنی و حساب بشی، البته میدونم توی مدرسه ما چندان بهش اهمیت داده نمیشه، چون خودشون میخوان به حسابت برسن ..!
بگو ببینم تا حالا متر دستت گرفتی؟!
آدم پر از اشتباهه خب، من قد یه دانش آموز ۱۵۳ سانتیمتری رو ۳۱۳ سانتیمتر در نظر گرفتم و بعدا به خودم اومدم؛ توقع داشتم از درختای روی حیاط حداقل بلندتر باشه، شاید هم خواستم بهش نشون بدم اون درخت هرچی هم بزرگ باشه از تو کوچیک تره مرد!
مدیر گفته زنگ بعد که املا دارید خودش میخواد بهتون دیکته کنه، شاید دست منم کوتاه باشه و اون از هرچی که دلش بخواد ایراد و عیب بگیره!
منم درگیر این نظام آموزشیام دیگه، به نظرم قبل از املا برید کتابتون رو بخونید چون ممکنه از کلمه "طاریخ" هم ایراد بگیره، هزاران بار سعی کنید تاریخ رو درست بنویسید توی دفترتون.
منو ببین حواست هست اصلا؟!!
🔥4❤1
سرخی چشم کبوتر هیچ میدانی ز چیست؟
نامهام میبُرد و بر حال دلم خون میگریست
نامهام میبُرد و بر حال دلم خون میگریست
صائب
💔3
سنت اونقدری قد میده که بفهمی "چطور تونستم" مهمتر از "تونستم" هست؟!
👍5💔3👎1
ننوشته های یک نویسنده؛
Breaking Bad (2008) 0:25
برای کسی که یه سر زیست و علاقهش به شیمی گره خورده، چنین قطعهای شاهکار بود؛
ترکیب مرگ و دانش، اخلاق و جنون، علم و سقوط.
برای من هر لحظهش یادآور اینه که مرز بین خلق و تخریب، فقط یه واکنش توی ماده یا روح فاصله داره.
تکرار نشدنی.
ترکیب مرگ و دانش، اخلاق و جنون، علم و سقوط.
برای من هر لحظهش یادآور اینه که مرز بین خلق و تخریب، فقط یه واکنش توی ماده یا روح فاصله داره.
تکرار نشدنی.
👍2
از نبود بقیه نمیترسیدم؛
تنهایی برایم غیاب دیگران نبود، من از حضور بیش از حدِ خود، در نازکترین لحظات زندگیام رنج میبردم.
اکنون به نظر آرام تر شدهام، این نقابها جلوی معرفت را گرفتهاند اما در یادم میماند هیچ نقابی آنقدر محکم و سخت نیست که زیر سنگینی حقیقت طاقت بیاورد.
تنهایی برایم غیاب دیگران نبود، من از حضور بیش از حدِ خود، در نازکترین لحظات زندگیام رنج میبردم.
اکنون به نظر آرام تر شدهام، این نقابها جلوی معرفت را گرفتهاند اما در یادم میماند هیچ نقابی آنقدر محکم و سخت نیست که زیر سنگینی حقیقت طاقت بیاورد.
آریو
1👍3❤1💔1🤝1
ننوشته های یک نویسنده؛
چرا دفتر ریاضیتو نیاوردی؟! بیشتر اگه حرف بزنم اعتراض میکنی که به چه دردم میخوره این همه محاسبات خوندن؟! بالاخره باید بلد باشی حساب کنی و حساب بشی، البته میدونم توی مدرسه ما چندان بهش اهمیت داده نمیشه، چون خودشون میخوان به حسابت برسن ..! بگو ببینم تا…
تاحالا شنیدی که خبر حادثه کنه؟!
اصلا برات معنی داره چنین چیزی؟!
تا جایی که یادم هست بهت گفتن حادثه خبر نمیکنه.
اما برای ما جملهای که گفتم معنی داره!
زنگ میخوره، من انتخابی جز اینکه برم توی دفتر بشینم و شما انتخابی جز اینکه برید توی حیاط مدرسه ندارید.
دیروز یکی بهم گفت آقا من توی حیاط مدرسه مورچه و خرخاکی پیدا میکنم اما هیچوقت نمیتونم پروانه پیدا کنم.
پروانهها رفتن دنبال شمع بچه، دنبال چی میگردی؟!
مدیر گفته ما اینجا همه برابریم، وقتی روی صندلی نشسته بود و جرعههای چای سیبیلش رو خیس کرده بود این حرف رو زد.
صندوق انتقادات و پیشنهادات هم که خالیه!
گفت بچهها ازش به عنوان صندوق صدقه استفاده میکردن و ما هم تصمیم گرفتیم فقط پیشنهادات رو به صورت چهره به چهره و انتقادات رو توی خلوت یا در حضور والدین دریافت کنیم.
شاید یه روز تصمیم بگیره و بگه بیاید برای اینکه دیگه نظرسنجی نکنیم، نظرسنجی کنیم.
اصلا برات معنی داره چنین چیزی؟!
تا جایی که یادم هست بهت گفتن حادثه خبر نمیکنه.
اما برای ما جملهای که گفتم معنی داره!
زنگ میخوره، من انتخابی جز اینکه برم توی دفتر بشینم و شما انتخابی جز اینکه برید توی حیاط مدرسه ندارید.
دیروز یکی بهم گفت آقا من توی حیاط مدرسه مورچه و خرخاکی پیدا میکنم اما هیچوقت نمیتونم پروانه پیدا کنم.
پروانهها رفتن دنبال شمع بچه، دنبال چی میگردی؟!
مدیر گفته ما اینجا همه برابریم، وقتی روی صندلی نشسته بود و جرعههای چای سیبیلش رو خیس کرده بود این حرف رو زد.
صندوق انتقادات و پیشنهادات هم که خالیه!
گفت بچهها ازش به عنوان صندوق صدقه استفاده میکردن و ما هم تصمیم گرفتیم فقط پیشنهادات رو به صورت چهره به چهره و انتقادات رو توی خلوت یا در حضور والدین دریافت کنیم.
شاید یه روز تصمیم بگیره و بگه بیاید برای اینکه دیگه نظرسنجی نکنیم، نظرسنجی کنیم.
🔥3❤1
ننوشته های یک نویسنده؛
نمیتوان در یک رودخانه، دوبار شنا کرد .. هراکلیتوس
هیچ چیز دقیقا همون چیزی نیست که قبلا بوده؛
زمان میگذره، موقعیتها عوض میشن، آدمها رشد میکنن و دنیا هرلحظه نو میشه.
تغییر گریبانگیرِ آب رودخونه، انسان، افکار، احساسات و حتی شرایط زندگی میشه.
[ جهان در یک جریان دائمی از "شدن" است، نه "بودن". ]
زمان میگذره، موقعیتها عوض میشن، آدمها رشد میکنن و دنیا هرلحظه نو میشه.
تغییر گریبانگیرِ آب رودخونه، انسان، افکار، احساسات و حتی شرایط زندگی میشه.
[ جهان در یک جریان دائمی از "شدن" است، نه "بودن". ]
❤4
شاید برگردم بگم دروغ زندگیتو کج میکنه، اون شیب و هدف رو به بالایی که درست کردی و ساختی رو تبدیل به سر پایینی با شتاب شدید منفی میکنه؛ طوری که با سر میری توی اتفاقاتی که قرار نبوده وجود داشته باشه و باید به زحمت این موانع و آوار رو از روی خودت برداری.
آریو
❤2👍2
آدم با چیزهایی ملزم به دست و پنجه نرم کردن است که تا قبل از این، حتی دلش نمیخواست آن را بشنود.
آنقدر در مقابل سیاهیها قرار میگیرد تا موهایش سفیدی را بپذیرند،
کمحوصله و خسته میشود، ادامه میدهد؛
یاد میگیرد زندگی هیچگاه میدان جنگ نبوده، زندگی جادهای از یزد به سیبریست که باید آرام آرام با پای پیاده آن را گز کرد و پیمود و در نهایت در سرمای غربت و تنهایی سر بر زمین گذاشت.
مگر فاصله یک غریبه تا دشمن یا مرگ تا زندگی همین نیست؟!
از خشک و گرم به داغی و طراوت، سرد و سپس انجماد، خاموشی.
شاید من سخت گرفتهام و نرمی از میان انگشتانم لیز خورده و رفته؛
فکر میکردم محکم گرفتن همان نجات دادن و قدرت است،
شاید اگر کمی نرمتر بودم، دنیا هم چنین تند به سمتم نمیدوید ..
آنقدر در مقابل سیاهیها قرار میگیرد تا موهایش سفیدی را بپذیرند،
کمحوصله و خسته میشود، ادامه میدهد؛
یاد میگیرد زندگی هیچگاه میدان جنگ نبوده، زندگی جادهای از یزد به سیبریست که باید آرام آرام با پای پیاده آن را گز کرد و پیمود و در نهایت در سرمای غربت و تنهایی سر بر زمین گذاشت.
مگر فاصله یک غریبه تا دشمن یا مرگ تا زندگی همین نیست؟!
از خشک و گرم به داغی و طراوت، سرد و سپس انجماد، خاموشی.
شاید من سخت گرفتهام و نرمی از میان انگشتانم لیز خورده و رفته؛
فکر میکردم محکم گرفتن همان نجات دادن و قدرت است،
شاید اگر کمی نرمتر بودم، دنیا هم چنین تند به سمتم نمیدوید ..
آریو
❤2💔2