یکی دست این زمان رو بگیره؛
مثل یه بچه شر و کلهخر داره اینور اونور میپره و به خودت هم که میای، میبینی گم شده!
چیزی که از یکم تیر ۱۴۰۴ گم کرده بودی رو توی بیست و نهم شهریور پیدا میکنی و به خودت میگی انگار همین دیروز بود که از مرگ برگشته بودم.
مثل یه بچه شر و کلهخر داره اینور اونور میپره و به خودت هم که میای، میبینی گم شده!
چیزی که از یکم تیر ۱۴۰۴ گم کرده بودی رو توی بیست و نهم شهریور پیدا میکنی و به خودت میگی انگار همین دیروز بود که از مرگ برگشته بودم.
آریو
❤7👍2🌚1
یادتون رفته که مثبت هم از دوتا منفیِ در هم تنیده شده شکل گرفته ..
❤5👍1🌚1
زندگی، سایهایست که از لابهلای انگشتانت فرار میکند؛ هرچه بیشتر دست دراز میکنی، کمتر به آن میرسی.
آدمها میآیند، در یک لحظه مثل شمع روشن و کمکم آب میشوند و در تاریکی محو، ما میمانیم و رد کمرنگ و پرقدرت خاطرات، مثل لبه برّندهی کاغذی نازک؛
هیچچیز را نمیشود نگه داشت؛ نه زمان، نه آدمها، و نه حتی خودمان را، تنها چیزی که باقی میماند، یادیست که در رگها میدود و جزئی از روحت میشود.
آدمها میآیند، در یک لحظه مثل شمع روشن و کمکم آب میشوند و در تاریکی محو، ما میمانیم و رد کمرنگ و پرقدرت خاطرات، مثل لبه برّندهی کاغذی نازک؛
هیچچیز را نمیشود نگه داشت؛ نه زمان، نه آدمها، و نه حتی خودمان را، تنها چیزی که باقی میماند، یادیست که در رگها میدود و جزئی از روحت میشود.
آریو ( الف.الف)
🕊6🌚1
هرشب با اسلحه، مغزها را هدف میگیرم؛
مغز آن آدمی که ندانسته مدعیست؛
مغز فلانی، بهمانی؛
مغز بادام، فندق یا پسته!
راستی، مغز را استخوان هم دارد، فکر میکنم مهم شعور داشتن است.
مغز آن آدمی که ندانسته مدعیست؛
مغز فلانی، بهمانی؛
مغز بادام، فندق یا پسته!
راستی، مغز را استخوان هم دارد، فکر میکنم مهم شعور داشتن است.
آریو
❤6🔥1🌚1
سکوت از شاخهها آویزان شد،
برگها از شرم افتادند،
پنجرهها تیره شدند،
سایهها بلندتر،
هیچچیز نمیخندد،
هیچچیز نمیخواند،
فقط گلوله تکرار، آرامتر مینشیند بر سمت چپ سینهی زمان.
برگها از شرم افتادند،
پنجرهها تیره شدند،
سایهها بلندتر،
هیچچیز نمیخندد،
هیچچیز نمیخواند،
فقط گلوله تکرار، آرامتر مینشیند بر سمت چپ سینهی زمان.
آریو
🔥4💔4❤1🌚1
ننوشته های یک نویسنده؛
Mohsen Chavoshi – To Dar Masafate Barani
که زندگی دو سه نخ کام است؛
و عمر، سرفهی کوتاهی ..
و عمر، سرفهی کوتاهی ..
🕊5❤3💔2🌚1
پر از راههای نرفتهام؛.
آدم همیشه گمان میکند جهان پیش رویش گسترده است، بیانتها و بیمرز؛
اما هرچه پیش میرود، میفهمد بیشتر این راهها در درون اوست، نه در بیرون.
آنچه نرفتهام، حقیقتا آن چیزیست که نزیستهام؛
و زیستن همیشه انتخاب میان هزار مسیر است، هزار احتمال.
میان هر انتخاب، هزار راه دیگر میمیرد.
و شاید انسان، گورستان راههای نرفته است!
گاهی فکر میکنم اگر همهی راهها را میرفتم، دیگر من نبودم ..
هر راهی که نرفتهام، بخشی از من را ساخته؛
ما هیچگاه همهی راهها را نمیرویم، چون قرار نیست همهچیز را بدانیم.
قرار است فقط در مرز دانستن و ندانستن زندگی کنیم؛
اگر میرفتم چه میشد؟
آدم همیشه گمان میکند جهان پیش رویش گسترده است، بیانتها و بیمرز؛
اما هرچه پیش میرود، میفهمد بیشتر این راهها در درون اوست، نه در بیرون.
آنچه نرفتهام، حقیقتا آن چیزیست که نزیستهام؛
و زیستن همیشه انتخاب میان هزار مسیر است، هزار احتمال.
میان هر انتخاب، هزار راه دیگر میمیرد.
و شاید انسان، گورستان راههای نرفته است!
گاهی فکر میکنم اگر همهی راهها را میرفتم، دیگر من نبودم ..
هر راهی که نرفتهام، بخشی از من را ساخته؛
ما هیچگاه همهی راهها را نمیرویم، چون قرار نیست همهچیز را بدانیم.
قرار است فقط در مرز دانستن و ندانستن زندگی کنیم؛
اگر میرفتم چه میشد؟
آریو (الف.الف)
❤11👍2🌚2✍1
ننوشته های یک نویسنده؛
سمفونی مردگان - عباس معروفی.zip
دارم رفته رفته تبدیل به آدمی میشوم که به فکر کردن فکر میکند. حالا فکر کردن برای من عادت شده. هدف شده. همهاش دلم میخواهد بنشینم و فکر کنم. مهم نیست که دستهام به چه کاری مشغولند!
💔9🌚1
فکر میکنی آزادی بهت سَبُکی میده؟!
سنگینه؛ برداشتنش کار هر کسی نیست.
سنگینه؛ برداشتنش کار هر کسی نیست.
👍11👎1🌚1
هر روز نفس میکشید و میدید سالهاست که مرده؛
آفتاب هنوز هم از شرق طلوع و در غرب سر به زمین میگذارد؛
عجب آدمهایی!
صدایی بلندتر از فریاد دارند اما خالیتر از طبلاند؛
ما را شرمنده نکنید، ساکت بمانید تا صدایِ حقیقیِ حماقت را در قعرِ حیات بشنوید.
آفتاب هنوز هم از شرق طلوع و در غرب سر به زمین میگذارد؛
عجب آدمهایی!
صدایی بلندتر از فریاد دارند اما خالیتر از طبلاند؛
ما را شرمنده نکنید، ساکت بمانید تا صدایِ حقیقیِ حماقت را در قعرِ حیات بشنوید.
آریو
1❤7🕊4🌚1