ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
133 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
مدام دنبال دروغ قشنگ‌تر می‌گردیم.
💔10👎1
نقشی که بازی می‌کنی، اون‌قدر خوب شده که خودت هم باورش کردی.
💔14👎1🔥1😈1
ننوشته های یک نویسنده؛
روز چهارم نور افشانی قرمز آبیِ ماشین آمبولانس بر روی ساختمان‌ها افتاده بود؛ وقتی دود را به سمت آسمان تیره پوش فوت کردم، باد مانند کودکی به دنبال آن دوید و در هوا محوش کرد، مانند من نمی‌دانست چند کوچه آن ور تر چه اتفاقی افتاده که صدای آژیر پلیس در میان فریاد‌ها…
شب چهارم

صدای عماد می‌لرزید، سکوت و بی‌حوصلگی او را وادار به حرف زدن کرده بود، از او خواستم درباره خاتون حرف بزند؛
می‌گفت: ' من کاره‌ای نبودم، او نمی‌خواست حرف پدرم را گوش کند، من فقط .. '
نگذاشتم حرفش را ادامه دهد؛
گفتم: " تو فقط پول می‌خواستی، مثل الان. "
سرش را روی دست و دست‌هایش را روی زانوهایش گذاشت.
" از اول تعریف کن عماد. "
تا حد زیادی خبر داشتم که چه شده؛
می‌خواستم بدانم آیا می‌شود با او ارتباط گرفت یا نه، هنوز رگه‌های انسانیت در این موجود پیدا می‌شود یا نه، می‌توان فهمید مرا برای چه‌چیزی اسیر کرده یا نه.
' از سال‌های مدرسه با پسری آشنا بود، او را دوست داشت، اواخر نامه‌ای زیر فرش اتاق پیدا کردم، برای همان پسر بود، نوشته بود از سربازی که برگردم تو را می‌گیرم. '
نگاهش کردم، موجود ضعیف و زالویی که دیگر دلم برایش نمی‌سوخت.
با همان وضع آشفته ادامه داد:
' آن موقع خواستگاری پولدار برایش آمده بود، پدرم خوب دخترش را می‌خواست، از بوی خون و آتو‌آشغال خسته شده بود، می‌خواست راحتی او را در زندگی ببیند.
من آن نامه را نشان پدرم دادم تا بعد از ازدواج، دیگر دلِ کسی گیر نباشد؛
' باور کن تقصیری ندارم، آن شب در خانه را با کلید باز کردم، مثل همیشه بوی خون می‌آمد اما کمی فرق داشت. '
لرزش صدایش بیشتر شده بود، مثل آدمی که می‌خواهد بغضش را پنهان کند.
' اگر نهنگ بودم به ساحل می‌رفتم. '
و تا صبح حرفی نزد.

#شب_هفتم
#قطعه_هشتم
5👎1
آقا داداش این وزنه‌ها سنگین نیست؛
4🫡2👎1
انقدر با سنگینی فکرای توی سرم وزنه زدم که می‌تونم غم رو با چشمام بلند کنم و لبخند بزنم.
7🤝4💔2👎1
چرا علم شریف تاریخ تکرار میشود؟
برای اینکه وقاحتها و پستی‌ها و سستی‌ها و مادرقحبگی‌های بشر هم تکرار میشود.
صادق هدایت
🔥42👎1
ننوشته های یک نویسنده؛
شب چهارم صدای عماد می‌لرزید، سکوت و بی‌حوصلگی او را وادار به حرف زدن کرده بود، از او خواستم درباره خاتون حرف بزند؛ می‌گفت: ' من کاره‌ای نبودم، او نمی‌خواست حرف پدرم را گوش کند، من فقط .. ' نگذاشتم حرفش را ادامه دهد؛ گفتم: " تو فقط پول می‌خواستی، مثل الان.…
روز پنجم

' مهتابیِ کم نور اتاق قرمز شده بود، انگار رنگ قرمز به آن پاشیده‌اند، موهای سر خاتون آغشته به خون بود؛ فکر می‌کردم زیر پتو خوابیده و باز برای ترساندن من نقشه دارد، محمودقصاب چاقو به دست طوری ایستاده بود که انگار گاوی را با زحمت قربانی کرده، سطح پتو هر لحظه رنگین‌تر می‌شد، انگار آن را در تشت خون خیسانده‌اند. '
عماد من را بیدار کرده بود و گفت همه چیز را به درستی می‌گوید؛
' خندیدم، بازهم خندیدم، آنقدر خندیدم که محمود هم خندید و پتو را از روی خاتون برداشت. '
چشمانش درشت شد، عرق از صورتش بر روی لباس‌های بزرگ یقه‌اش می‌چکید؛
' پدرم گلوی خواهرم را زنده زنده بریده بود، تنها به دلیل اینکه نمی‌خواست خواستگار پولدار مدنظر او را قبول کند، او پسری را می‌خواست که با او بزرگ شده بود و تصمیم داشت از خانه فرار کند، آخرین نامه‌ای را که از آن پسر سرباز خواندم، نام فرزندشان را هم برای آینده انتخاب کرده بودند.
کیسه سیاه زباله‌، همرنگ بخت خاتون و معشوقه‌اش از مغازه محله شما خریدم و او را درون آن پیچیدیم و در دورترین نقطه کویر چرخاب رها کردیم. '
" چرا نامه‌ها را به پدرت دادی؟ "
' حرمت نان و نمک را نمی‌‌توانستم زیر پا بگذارم، پدرم باید می‌دانست. '
نگاهش کردم؛ مردم می‌گفتند داماد به او قول‌ چند چیز گنده داده بوده!
می‌گفتند بعد از خاتون، آن پسر هم خودش را درون انباری پادگان حلق آویز کرده!
حالا یک چیز مانده بود؛ چه کسی منتظر من است؟

#شب_هفتم
#قطعه_نهم
👍52👎1
ننوشته های یک نویسنده؛
روز پنجم ' مهتابیِ کم نور اتاق قرمز شده بود، انگار رنگ قرمز به آن پاشیده‌اند، موهای سر خاتون آغشته به خون بود؛ فکر می‌کردم زیر پتو خوابیده و باز برای ترساندن من نقشه دارد، محمودقصاب چاقو به دست طوری ایستاده بود که انگار گاوی را با زحمت قربانی کرده، سطح پتو…
شب پنجم

آدم خاموش به دنبال تاریکی و سکوت می‌رود، برای همین به شب پناه می بردم‌.
عماد فکر می‌کرد خام حرف‌ها و مظلوم نمایی‌اش شده‌ام و با اعتماد کامل بالای پل کنارش ایستاده‌ام؛ دستانم را باز کرده بود و می‌خواست با پنبه سر ببرد و زودتر به مقصد برسد.
فرار کردن؟ هیچ‌وقت به فرار کردن فکر نکرده‌ام؛ شاید غرورم دو دستی مرا گرفته که فرار نکنم، حتی وقتی مغز مرا هل می‌دهد.
فکر خودکشی هم نداشتم؛ تنها چیزی که می‌توانستم از بالا به پایین پرت کنم، ته سیگار بود.
بوی علف و گل می‌آمد، من زیر پایم علف سبز شده بود و در دستان او علف سبز.
عماد پرسید: ' تا به حال کسی را کشته‌ای؟ '
گفتم: " آخرین نفری که کشتم، خودم بودم. "
' پس چرا هنوز اینجا ایستاده‌ای؟ چرا در گور نخواباندنت؟ '
" مگر گور تکه‌ای از زمین است؟ برای من گور حالا چشمان اوست. "
' می‌دانم چه کسی را می‌گویی، دلت برایش تنگ شده؟ می‌خواهی او را ببینی؟ '
" نه. "
دروغ گفتم؛ چه می‌دانستم قرار است چه پیش بیاید.

#شب_هفتم
#قطعه_دهم
7👎3
بیست و یک تابوت؛
🤔6🕊1
هرکدوم سنگین‌تر از قبلی.
🌚5💔1
از موسیقی می‌ترسم؛
چون نمی‌دانم می‌خواهد مرا به کجای خاطراتم ببرد.
فرانتس کافکا
👍63
ننوشته های یک نویسنده؛
سال بلوا - عباس معروفی.zip
چرا هرکس که به های و هوی دنیا دل نمی‌دهد می‌شود بی سر و پا؟
3💔1
کوچ کرده‌ام از بین شما؛
در به در شده‌ام در کوچه‌های بی‌خیالی‌!
نه صدایی، نه نگاهی، از دیارِ نیمه‌راهی
دل بریده‌ام از آینه‌ها، از پناهِ بی‌پناهی
مانده‌ام با سایه‌ام، خسته از هر هم‌صدایی
در هوای بی‌کسی، بی‌خبر از آشنایی
شب، مرا تا صبح می‌خوانَد، بی‌نشانی، بی‌دلیلی
مثل مه روی پنجره‌ها، بی‌سخن، بی‌ هیچ میلی
آریو
9👎1🌚1
زبونِ بی‌صاحاب رو دست اطرافیانش خرج می‌ذاره؛
6
چون حرفای مفت خیلی گرونه.
6👍2
بیست و سگ سال است که همین را می‌شنوم؛
باورت بشود یا نه، یک بار در مدرسه هم معلم به من که ستونِ ردیف آخر کلاس درس روزگار بوده‌ام، گفت: " فرار رو به جلو نکن، مقصر تو بودی و هستی. "
آخر چه فرار رو به جلویی؟ من از دنده عقب به دنده لج روی آورده‌ام؛
دل گاز می‌دهد و عقل پای از ترمز نمی‌کشد.
#آبی_سیاه
آریو
5👍2💔2🔥1
گفته‌ بودم که شب تنها تاریکی نیست؟
آیینه‌ایست که تو را به وضوح به خودت نشان می‌دهد؛
برای من، شب زمان خوابیدن نبود؛ بیداری به تمام وجودم رخنه می‌کرد.
آریو
2🌚2👍1