ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
134 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
حالا چی می‌خوام بگم؟
7
اگه اول دنبال لذت باشی، باید آماده دردش هم باشی، و اگه اول درد رو انتخاب کردی، لذت پاداشته؛
مورد اول مثل مصرف شیشه برای یه معتاد یا استروئید برای بدنسازه؛ مشکلات و دردسرهاش بعدا خودشون رو نشون می‌دن، بالاخره وامیه که می‌گیری و بالاخره باید قسط‌هاشو بدی!
اما مورد دوم برعکسه؛ یعنی اول درد و سختی رو قبول می‌کنی، مثل کسی که درد عضلانی رو تحمل می‌کنه، اما در نهایت به یه لذت واقعی و ماندگار می‌رسه، یا حتی دانش آموزی که شدید درس می‌خونه و هیچی براش لذت‌ بخش تر از موفقیتش نیست؛ اینجا درد پاداش‌ داده می‌شه با لذت عمیق.
🔥73💔1
غزه گرسنه‌ست درسته؛
ولی فکر می‌کنم ایران خودت قراره به شدت تشنه‌تر بشه.
💔13👍62🔥2
Van Gogh
Mc Tes
عجب زمستونِ داغیه ..
🌚7
ننوشته های یک نویسنده؛
شب سوم عِماد بود، پسر اولِ محمود قصاب، رفیق سال‌های دبیرستانم، افرادی که کنارش ایستاده بودند را نشناختم. صورت استخوانی و کشیده داشت با پوستی زرد و زمخت که رد بخیه‌های قدیمی روی آن مانده بود، بینی‌اش کمی کج می‌زد، لب‌های درشت و ترک‌خورده‌اش همیشه لبخند ناجور…
روز چهارم

نور افشانی قرمز آبیِ ماشین آمبولانس بر روی ساختمان‌ها افتاده بود؛
وقتی دود را به سمت آسمان تیره پوش فوت کردم، باد مانند کودکی به دنبال آن دوید و در هوا محوش کرد، مانند من نمی‌دانست چند کوچه آن ور تر چه اتفاقی افتاده که صدای آژیر پلیس در میان فریاد‌ها گم شده است؛
از صبح خبری از عماد نبود، می‌گفتند اتفاق بدی برای خواهرش خاتون افتاده، اما پاسخ درست درمانی از کسی نمی‌گرفتم، حتی عماد از پاسخگویی به من اجتناب می‌کرد؛
آن شب نمی‌دانستم مقصد برای من کجاست، این کوچه، آن کوچه یا حتی کوچه‌ای که سال‌ها پیش در آن گم شدم و دیگر پیدا نشدم.
پاهایم می‌رفت اما مغز حیران بود، تنگی‌نفس و سرفه امان نمی‌داد، از خود پرسیدم چگونه می‌توان این حجم از فسردگی را در چنین سینه کوچکی جا داد؟ حق دارد.
نمی‌دانستم به دنبال کدام غم راه افتاده‌‌ام،
همه چیز برایم مضحک شده بود، اتفاقات برایم قابلیت هضم نداشت، خودخواهانه به راه رفتن ادامه می‌دادم و می‌خواستم چیز‌هایی که راجع به فرزانه شنیده‌ام را نشنیده بگیرم، از دفتر شعر تا کله‌ام پر از او بود، در یک جمله می‌گویم، باورم نمی‌شد.
.. اکنون عماد جلویم روی زمین خوابیده و من نمی‌دانم چرا زمین‌گیر او شده‌ام، از دیشب خواب به چشمانم نیامده؛ خورشید درآمده، همیشه طلوع آفتاب مرا یادِ مادر می‌انداخت، تنها برای او احساس نگرانی می‌کنم، مطمئنم تا الان دلش هزارجا رفته و فکر می‌کند پسر یاغی‌اش گم شده‌، آخر قربانت شوم، کجا بهتر از کنار سماور چایی‌ات؟

#شب_هفتم
#قطعه_هفتم
6
نوش‌دارو بعد از مرگ سهرابه یه سری آهنگا.
💔9👎1
البته که آینه‌ها راست می‌گن؛
🫡5👎1
مدام دنبال دروغ قشنگ‌تر می‌گردیم.
💔10👎1
نقشی که بازی می‌کنی، اون‌قدر خوب شده که خودت هم باورش کردی.
💔14👎1🔥1😈1
ننوشته های یک نویسنده؛
روز چهارم نور افشانی قرمز آبیِ ماشین آمبولانس بر روی ساختمان‌ها افتاده بود؛ وقتی دود را به سمت آسمان تیره پوش فوت کردم، باد مانند کودکی به دنبال آن دوید و در هوا محوش کرد، مانند من نمی‌دانست چند کوچه آن ور تر چه اتفاقی افتاده که صدای آژیر پلیس در میان فریاد‌ها…
شب چهارم

صدای عماد می‌لرزید، سکوت و بی‌حوصلگی او را وادار به حرف زدن کرده بود، از او خواستم درباره خاتون حرف بزند؛
می‌گفت: ' من کاره‌ای نبودم، او نمی‌خواست حرف پدرم را گوش کند، من فقط .. '
نگذاشتم حرفش را ادامه دهد؛
گفتم: " تو فقط پول می‌خواستی، مثل الان. "
سرش را روی دست و دست‌هایش را روی زانوهایش گذاشت.
" از اول تعریف کن عماد. "
تا حد زیادی خبر داشتم که چه شده؛
می‌خواستم بدانم آیا می‌شود با او ارتباط گرفت یا نه، هنوز رگه‌های انسانیت در این موجود پیدا می‌شود یا نه، می‌توان فهمید مرا برای چه‌چیزی اسیر کرده یا نه.
' از سال‌های مدرسه با پسری آشنا بود، او را دوست داشت، اواخر نامه‌ای زیر فرش اتاق پیدا کردم، برای همان پسر بود، نوشته بود از سربازی که برگردم تو را می‌گیرم. '
نگاهش کردم، موجود ضعیف و زالویی که دیگر دلم برایش نمی‌سوخت.
با همان وضع آشفته ادامه داد:
' آن موقع خواستگاری پولدار برایش آمده بود، پدرم خوب دخترش را می‌خواست، از بوی خون و آتو‌آشغال خسته شده بود، می‌خواست راحتی او را در زندگی ببیند.
من آن نامه را نشان پدرم دادم تا بعد از ازدواج، دیگر دلِ کسی گیر نباشد؛
' باور کن تقصیری ندارم، آن شب در خانه را با کلید باز کردم، مثل همیشه بوی خون می‌آمد اما کمی فرق داشت. '
لرزش صدایش بیشتر شده بود، مثل آدمی که می‌خواهد بغضش را پنهان کند.
' اگر نهنگ بودم به ساحل می‌رفتم. '
و تا صبح حرفی نزد.

#شب_هفتم
#قطعه_هشتم
5👎1
آقا داداش این وزنه‌ها سنگین نیست؛
4🫡2👎1
انقدر با سنگینی فکرای توی سرم وزنه زدم که می‌تونم غم رو با چشمام بلند کنم و لبخند بزنم.
7🤝4💔2👎1
چرا علم شریف تاریخ تکرار میشود؟
برای اینکه وقاحتها و پستی‌ها و سستی‌ها و مادرقحبگی‌های بشر هم تکرار میشود.
صادق هدایت
🔥42👎1
ننوشته های یک نویسنده؛
شب چهارم صدای عماد می‌لرزید، سکوت و بی‌حوصلگی او را وادار به حرف زدن کرده بود، از او خواستم درباره خاتون حرف بزند؛ می‌گفت: ' من کاره‌ای نبودم، او نمی‌خواست حرف پدرم را گوش کند، من فقط .. ' نگذاشتم حرفش را ادامه دهد؛ گفتم: " تو فقط پول می‌خواستی، مثل الان.…
روز پنجم

' مهتابیِ کم نور اتاق قرمز شده بود، انگار رنگ قرمز به آن پاشیده‌اند، موهای سر خاتون آغشته به خون بود؛ فکر می‌کردم زیر پتو خوابیده و باز برای ترساندن من نقشه دارد، محمودقصاب چاقو به دست طوری ایستاده بود که انگار گاوی را با زحمت قربانی کرده، سطح پتو هر لحظه رنگین‌تر می‌شد، انگار آن را در تشت خون خیسانده‌اند. '
عماد من را بیدار کرده بود و گفت همه چیز را به درستی می‌گوید؛
' خندیدم، بازهم خندیدم، آنقدر خندیدم که محمود هم خندید و پتو را از روی خاتون برداشت. '
چشمانش درشت شد، عرق از صورتش بر روی لباس‌های بزرگ یقه‌اش می‌چکید؛
' پدرم گلوی خواهرم را زنده زنده بریده بود، تنها به دلیل اینکه نمی‌خواست خواستگار پولدار مدنظر او را قبول کند، او پسری را می‌خواست که با او بزرگ شده بود و تصمیم داشت از خانه فرار کند، آخرین نامه‌ای را که از آن پسر سرباز خواندم، نام فرزندشان را هم برای آینده انتخاب کرده بودند.
کیسه سیاه زباله‌، همرنگ بخت خاتون و معشوقه‌اش از مغازه محله شما خریدم و او را درون آن پیچیدیم و در دورترین نقطه کویر چرخاب رها کردیم. '
" چرا نامه‌ها را به پدرت دادی؟ "
' حرمت نان و نمک را نمی‌‌توانستم زیر پا بگذارم، پدرم باید می‌دانست. '
نگاهش کردم؛ مردم می‌گفتند داماد به او قول‌ چند چیز گنده داده بوده!
می‌گفتند بعد از خاتون، آن پسر هم خودش را درون انباری پادگان حلق آویز کرده!
حالا یک چیز مانده بود؛ چه کسی منتظر من است؟

#شب_هفتم
#قطعه_نهم
👍52👎1
ننوشته های یک نویسنده؛
روز پنجم ' مهتابیِ کم نور اتاق قرمز شده بود، انگار رنگ قرمز به آن پاشیده‌اند، موهای سر خاتون آغشته به خون بود؛ فکر می‌کردم زیر پتو خوابیده و باز برای ترساندن من نقشه دارد، محمودقصاب چاقو به دست طوری ایستاده بود که انگار گاوی را با زحمت قربانی کرده، سطح پتو…
شب پنجم

آدم خاموش به دنبال تاریکی و سکوت می‌رود، برای همین به شب پناه می بردم‌.
عماد فکر می‌کرد خام حرف‌ها و مظلوم نمایی‌اش شده‌ام و با اعتماد کامل بالای پل کنارش ایستاده‌ام؛ دستانم را باز کرده بود و می‌خواست با پنبه سر ببرد و زودتر به مقصد برسد.
فرار کردن؟ هیچ‌وقت به فرار کردن فکر نکرده‌ام؛ شاید غرورم دو دستی مرا گرفته که فرار نکنم، حتی وقتی مغز مرا هل می‌دهد.
فکر خودکشی هم نداشتم؛ تنها چیزی که می‌توانستم از بالا به پایین پرت کنم، ته سیگار بود.
بوی علف و گل می‌آمد، من زیر پایم علف سبز شده بود و در دستان او علف سبز.
عماد پرسید: ' تا به حال کسی را کشته‌ای؟ '
گفتم: " آخرین نفری که کشتم، خودم بودم. "
' پس چرا هنوز اینجا ایستاده‌ای؟ چرا در گور نخواباندنت؟ '
" مگر گور تکه‌ای از زمین است؟ برای من گور حالا چشمان اوست. "
' می‌دانم چه کسی را می‌گویی، دلت برایش تنگ شده؟ می‌خواهی او را ببینی؟ '
" نه. "
دروغ گفتم؛ چه می‌دانستم قرار است چه پیش بیاید.

#شب_هفتم
#قطعه_دهم
7👎3
بیست و یک تابوت؛
🤔6🕊1
هرکدوم سنگین‌تر از قبلی.
🌚5💔1