ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
134 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
ننوشته های یک نویسنده؛
سمفونی مردگان - عباس معروفی.zip
منو میشه میونِ متونِ موومانِ چهارم این کتاب پیدا کرد؛ شاهکاره.
👍6
ننوشته های یک نویسنده؛
سمفونی مردگان - عباس معروفی.zip
پدر خیال می‌کرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمی‌دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می‌شود حس کرد.
7
ننوشته های یک نویسنده؛
روز سوم صدای در، تمام معادلات را به هم ریخت؛ از خواب پریدم و هر چه سعی کردم نتوانستم دست یا حتی بدنم را تکان دهم. انگار بوی زمان می‌آمد، بویی کهنه، ماندگار و غریب، شاید هر ذره‌اش خاطره‌ای فراموش‌شده را در خود داشت، با اینکه زندگی نکرده‌ بودم می‌دانستم این…
شب سوم

عِماد بود، پسر اولِ محمود قصاب، رفیق سال‌های دبیرستانم، افرادی که کنارش ایستاده بودند را نشناختم.
صورت استخوانی و کشیده داشت با پوستی زرد و زمخت که رد بخیه‌های قدیمی روی آن مانده بود، بینی‌اش کمی کج می‌زد، لب‌های درشت و ترک‌خورده‌اش همیشه لبخند ناجور داشت،وقتی لبخند می‌زد، دندان‌های زرد و نامرتبش دیده ‌می‌شدند، چشم‌های ریز و همیشه نیمه‌بازش از زیر نگاه می‌کردند، با آن گودی تیره‌ی زیر چشم که به چهره‌اش خستگی مصنوعی می‌داد، موهای کوتاه و چربش روی پیشانی‌اش ریخته بود.
آسمان شب را بغل زده بود، قرص‌هایم را نخورده بودم، احساس می‌کردم برای امشب قرص ماه کافی‌ست، کامل بود و پرنور.
عماد پاکت سیگاری از جیبش بیرون آورد، مثل همیشه، دو نخ؛
اما بر خلاف عادتش که یکی را در مشت می‌چلاند تا عرق دستانش به گفته خودش سیگار را مرطوب کند، یکی را روی لب خود و دیگری را بر لب من گذاشت.
سیگار را با آب دهان روی زمین انداختم.
با همان لحن احمقانه‌اش گفت: ' دیگر نمی‌کشی؟ '
گفتم: " دستانت هنوز بوی خون ‌می‌دهد عماد، نمی‌توانم چهره آن دختر مظلومی که وقتی در را باز می‌کرد چادرش را بین دندان‌هایش گرفته بود، فراموش کنم‌، تو غیرت نداری، قصاب زاده‌ای هستی که به خواهرش هم رحم نمی‌کند. "
می‌دانستم در حدی کودن است که با حرف تحریک شود، می‌توانستم هرچیزی که بخواهم، از زیر زبانش بکشم؛
با ناسزا به سمتم حمله ور شد، اطرافیانش او را بازداشتند.
' چیزی نمانده که تو هم به کنارش بروی، می‌گویم قبرت را کنارش بِکَنَند، می‌دانی چه کسی از ما خواسته که تو را به اینجا بیاوریم؟ '

#شب_هفتم
#قطعه_ششم
7👍2🔥1
در کوچه‌هایی که قدم می‌گذارم؛
سایه‌ای دو نفره از من بر روی دیوار می‌افتد؛
آن‌ها را نمی‌شناسم؛
نور تقصیری ندارد!
من چنان با خود غریبم که از خود کوچ کرده‌ام
و تو تا ابد در من ریشه دواندی ..
آریو
🌚52💔1
بعضی از فیلسوفا معتقدن درد و لذت یه جورایی به هم وصلن؛ مثلا نیچه می‌گفت اگه بخوای لذتای واقعی رو حس کنی، باید اول درد رو تجربه کرده باشی؛ از نظر اون، هرچی بیشتر رنج بکشی، ظرفیتت واسه لذت بردن هم بیشتر می‌شه.
👍8🔥1
توی فلسفه‌ی بودا هم گفته می‌شه که دلبستگی به لذت باعث رنج می‌شه! چون لذت همیشگی نیست و وقتی تموم می‌شه، آدم حس کمبود می‌کنه؛ یعنی توی همون لذت، یه جور درد پنهونه، اینم یه جور داره نشون می‌ده که این دو جدا از هم نیستن.
👍6🔥1
افلاطون هم یه حرف جالب داره: می‌گه بعضی وقتا وقتی از یه درد خلاص می‌شی، اون حس سبک شدن خودش یه لذته، ولی اون لذت فقط وقتی حس می‌شه که قبلش یه رنجی کشیده باشی، وقتی از یه بیماری خوب می‌شی یا از یه فشار روانی خلاص می‌شی، اون حس خوبش قابل مقایسه با هیچ لذت ساده‌ای نیست، پس خیلی وقتا لذت واقعی بدون درد قبلش به دست نمیاد.
🔥51
حالا چی می‌خوام بگم؟
7
اگه اول دنبال لذت باشی، باید آماده دردش هم باشی، و اگه اول درد رو انتخاب کردی، لذت پاداشته؛
مورد اول مثل مصرف شیشه برای یه معتاد یا استروئید برای بدنسازه؛ مشکلات و دردسرهاش بعدا خودشون رو نشون می‌دن، بالاخره وامیه که می‌گیری و بالاخره باید قسط‌هاشو بدی!
اما مورد دوم برعکسه؛ یعنی اول درد و سختی رو قبول می‌کنی، مثل کسی که درد عضلانی رو تحمل می‌کنه، اما در نهایت به یه لذت واقعی و ماندگار می‌رسه، یا حتی دانش آموزی که شدید درس می‌خونه و هیچی براش لذت‌ بخش تر از موفقیتش نیست؛ اینجا درد پاداش‌ داده می‌شه با لذت عمیق.
🔥73💔1
غزه گرسنه‌ست درسته؛
ولی فکر می‌کنم ایران خودت قراره به شدت تشنه‌تر بشه.
💔13👍62🔥2
Van Gogh
Mc Tes
عجب زمستونِ داغیه ..
🌚7
ننوشته های یک نویسنده؛
شب سوم عِماد بود، پسر اولِ محمود قصاب، رفیق سال‌های دبیرستانم، افرادی که کنارش ایستاده بودند را نشناختم. صورت استخوانی و کشیده داشت با پوستی زرد و زمخت که رد بخیه‌های قدیمی روی آن مانده بود، بینی‌اش کمی کج می‌زد، لب‌های درشت و ترک‌خورده‌اش همیشه لبخند ناجور…
روز چهارم

نور افشانی قرمز آبیِ ماشین آمبولانس بر روی ساختمان‌ها افتاده بود؛
وقتی دود را به سمت آسمان تیره پوش فوت کردم، باد مانند کودکی به دنبال آن دوید و در هوا محوش کرد، مانند من نمی‌دانست چند کوچه آن ور تر چه اتفاقی افتاده که صدای آژیر پلیس در میان فریاد‌ها گم شده است؛
از صبح خبری از عماد نبود، می‌گفتند اتفاق بدی برای خواهرش خاتون افتاده، اما پاسخ درست درمانی از کسی نمی‌گرفتم، حتی عماد از پاسخگویی به من اجتناب می‌کرد؛
آن شب نمی‌دانستم مقصد برای من کجاست، این کوچه، آن کوچه یا حتی کوچه‌ای که سال‌ها پیش در آن گم شدم و دیگر پیدا نشدم.
پاهایم می‌رفت اما مغز حیران بود، تنگی‌نفس و سرفه امان نمی‌داد، از خود پرسیدم چگونه می‌توان این حجم از فسردگی را در چنین سینه کوچکی جا داد؟ حق دارد.
نمی‌دانستم به دنبال کدام غم راه افتاده‌‌ام،
همه چیز برایم مضحک شده بود، اتفاقات برایم قابلیت هضم نداشت، خودخواهانه به راه رفتن ادامه می‌دادم و می‌خواستم چیز‌هایی که راجع به فرزانه شنیده‌ام را نشنیده بگیرم، از دفتر شعر تا کله‌ام پر از او بود، در یک جمله می‌گویم، باورم نمی‌شد.
.. اکنون عماد جلویم روی زمین خوابیده و من نمی‌دانم چرا زمین‌گیر او شده‌ام، از دیشب خواب به چشمانم نیامده؛ خورشید درآمده، همیشه طلوع آفتاب مرا یادِ مادر می‌انداخت، تنها برای او احساس نگرانی می‌کنم، مطمئنم تا الان دلش هزارجا رفته و فکر می‌کند پسر یاغی‌اش گم شده‌، آخر قربانت شوم، کجا بهتر از کنار سماور چایی‌ات؟

#شب_هفتم
#قطعه_هفتم
6
نوش‌دارو بعد از مرگ سهرابه یه سری آهنگا.
💔9👎1