ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
134 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
به دنبال خودم میگردم، فکر میکنم جایی میان صفحات این کتاب، آن کتاب، نه، یکی دیگر ..
نمیتوانم توضیح دهم!
من جایی گم شده‌ام، در کوچه‌ای یا در چشمانی فریبنده، شاید در خطی نیمه‌تمام، واژه‌ای که هرگز ننوشته‌ام، در حاشیه‌ کتابی که آن را نمیخوانم و شاید هم پشت پنجره‌ای که سال‌هاست باز نکرده‌ام؛
نه، هیچ‌کدام این‌ها نیست ..
شاید جایی میان اگر و کاش مانده‌ام، پشت سکوتی که باید فریاد و فریادی که باید نگه داشته میشد؛
بودن‌ها زیادند، اما نبودنی هست که مثل سایه پشت سرم کشیده میشود، نه صدا دارد، نه چهره، اما همیشه هست ..
هیچ آینه‌ای این حجم از تغییر را پذیرا نیست، فقط گاهی هنگام ورق زدن‌های بی‌هدف، تصویری محو میان دو صفحه پیدا میشود،
نه آنقدر روشن که بتوان دید، نه آنقدر تار که نتوان دید؛
و شاید خودم را جایی جا گذاشته‌ام که هیچکس نمیتواند برگردد دنبالش، جایی آن طرف تر از مرگ.
آریو
7🖕53
گفت: انقدر خیره سر نباش پسر جان، همه چیز که فیزیک و شیمی نیست، نکند همانند زیر چشمانت، فکرت نیز خاموش شده؟
برای تو زمان روی یک خط میگذرد، زندگی بالا و پایینی دارد و همه چیز از قبل معین نشده؛
به نظر ما، زمان دفتریست با صفحاتی کاملا سفید!
گفتم: شما که آنقدر طبل سعادت میزنید، پس قبول ندارید گاهی قلم به دست تقدیر می افتد و همه چیز را سیاه میکند؟ تیره‌تر از زیر چشمانِ مرده‌ای متحرک مانند من و شاید سیاه‌تر از دل‌ شما و اربابانتان ..؟!
#آبی_سیاه
آریو
7🖕6🫡1
ننوشته های یک نویسنده؛
سمفونی مردگان - عباس معروفی.zip
از کله سحر تا بوق سگ بیدار است و نمی‌دانم دنبال چی می‌گردد؛
پدر پرسید: «دنبال چه می‌گردی؟»
گفت: «دنبال خودم.»
از آدمی که دنبال خودش می‌گردد و دیوانگی را پیدا می‌کند، بیش از این هم انتظار نمی‌رفت.
🖕8🔥62
ننوشته های یک نویسنده؛
ملکوت - بهرام صادقی.zip
با تنها دستم، دست راستم، می‌نویسم. دیگر عادت کرده ام. در این اتاق عجیب که دکتر حاتم مرا در آن خوابانده است بیش از هر وقت و مثل همیشه دنبال فراموشی می‌گردم. باز دلم می‌خواهد فراموش کنم. و هیچ نفهمم (اما، ای فراموشی، می‌دانم که نخواهی آمد، زیرا تو نیستی و من می‌دانم که نمیتوان فراموش کرد، زیرا که فراموشی در جهان وجود ندارد .. حتی گریستن.)
3👎3
خِرِ تنِ تکه‌پاره‌ی گذشته، که پیراهنی لُخت از معنا پوشیده را میگیرم و آن را به سمت دفتر نوشته‌هایم میکشانم، حبسش میکنم و هر روز تکه‌ای تنهایی جلویش می‌اندازم تا سیر شود و شاید دست از سر شب‌هایم بردارد؛
اما او می‌جَوَد، مدام، با دندان‌هایی از خاطره و چشم‌هایی که خواب نمیشناسند، خنده‌های دروغینم را تف میکند روی کاغذ، دفتر پُر میشود، اما من دیگر سبک نمیشوم، میدانم کلمات تازه‌ای بوی کهنگی گرفته‌اند؛
میدانم فردا که دفترم را باز کنم، دیگر با آن تنِ مُرده طرف نیستم، شیطانی بیداد میکند که میخواهد همه چیز را ببلعد، گوشه‌ی اتاق، سکوت، تنهایی، تمامی آدم‌ها .. و با تمام زخم‌هایش پشت من بایستد؛
مینویسم، با جوهر تاریکی که از رگ‌هایم میکِشد، مراسمی‌ست برای زنده نگه داشتنِ کسی که از خود زاده‌ام، هر شب، پیش از خواب در تاریکی مطلق و ابهام آینده، نگاهش میکنم که درون سطرهایم جا خوش کرده، لبخند میزند، خیره میشوم؛
هر دو خوب میدانیم که زمان، برای چه ساز غمگین میزند ..
آریو
5👎3
ننوشته های یک نویسنده؛
Mc Tes – Mano
اون پادشاه بی سرزمین ویرونه هام
که واژه‌ها میکشیدنش رو دوش خاک
من همیشه شعر میشم واسه دیوونه‌ها
که جوهر این صفحه خالی مدیون ماست ..
4👎4
ننوشته های یک نویسنده؛
سمفونی مردگان - عباس معروفی.zip
پدر با اخم توی گور خفته بود.
با همان اخمی که برای آیدین داشت. پدر گفت: گذشته ها را فراموش کن. آیدین گفت: پدر، مرا فراموش کن. پس کی تمام می‌شود این زمستان؟ چرا اینجا همه اش زمستان است؟ زندگی همیشه خوردن و خوابیدن نبود. چیزهای ظریف و کوچکی هم بود که او نمی‌توانست به مادر بگوید. دنیا بی ارزش نیست. فقط انسانی زندگی کردن سخت است. وقتی آدم تنها می‌شود، تمامی غم دنیا در وجودش خیمه می‌زند.
2👎2
ساز بی ساز، در پهلو و آغوش غم، روانه‌ی "گا"؛
هیچ ‌چیز سر جای خودش نیست، سکوت همه‌چیز را میبلعد، راه میروم، بی‌هدف، احتمالا با هدفی که جرأت گفتنش را ندارم؛
"گا" مقصد نیست، هیچ وقت نبوده، توقف هم نیست، بیشتر شبیه جایی‌ست که آدم به آنجا میرود وقتی دیگر جایی برای ماندن ندارد؛
پاییز نیامده اما صدای خش‌خش برگ‌ها را بشنو، انگار میخواهد بگوید به تو تعلق ندارد و فقط آمده که خبری بیاورد و غمی که جایی جا گذاشته بودی را روی دوشت بیاندازد و برود، مثل پاهایی که حرکت میکنند ولی ذهن جایی دیگر مانده، کنار همان نیمکت فلزی خالی، انتهای آن کوچه تاریک، روی تن سال‌های گذشته و جمله‌ای که هیچوقت گفته نمیشود؛
در راه چند بار ایستادم، میخواستم مطمئن شوم هنوز "من" هستم، چشمانی با چهره‌ای خسته، مثل کسی که دیر از خواب سنگین بیدار شده؛
همه چیز از وقتی شروع شد که تصمیم گرفتم بمانم، ماندنی که حتی خودم هم نمیخواستم، اما دارم میروم، جایی که شاید دیگر مجبور نباشم چیزی را بفهمم، یا توضیح بدهم، یا تظاهر کنم که هنوز امیدی هست ..
آریو
5👎2💔2
Hidden Chat
Photo
اگر زندگیت تموم شد، میتونی بگی زندگی و عمری نبوده؟
اگر روزی خانوادت از دنیا رفت و ترکت کرد، میتونی بگی خانواده نبودن؟
البته فکر میکنم برای شما حرف مفت و مهمل هم وقتی از دهن در بره، دیگه حرف پوچی نیست و باید حتما اثباتش کنید که درسته!
خیلی ساده‌ست! هرچی برای شما دیگه منفعت نداشته باشه، خوب و خیر محسوب نمیشه و همیشه بقیه مقصرن ..!
7💔4👎2
باور نکن!
چراغ‌های "دور دست" وجود ندارند؛
همین دیشب روی پل عابر پیاده ایستاده بودم و سیگار به دست، مردی جوان با قلب یخ زده را میسوزاندم؛ با چراغ‌های آن سوی شهر که چشم به چشم شدم، دستانی مرا گرفت و محکم بر زمین سفت تکرار کوبید، چنان با تندی تنم را بر روی آسفالت خاطرات کشید که سیگار در دستم خاموش شد؛
سال‌ها قبل در دیار کودکی هم دلتنگی از دور با همین دستان یقه‌ام را میگرفت، شک ندارم کار همان چراغ‌های " دور دست" بود؛
باور نکن! دست دلتنگی و غم، به بالای بلندترین برج شهر هم میرسد ..

[ الف.الف | خرداد ۰۴ ]
آریو
5👎2