ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
134 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
مرا خواهی دید؛
چشمانم را در پرتو غروب سرخ جمعه،
دستانم را در لمس دستان نوزادی تازه،
زلف پریشانم در دود سیگار‌ رهگذران،
سکوتم را در اوج انزوای نهان در جمع،
سخنم را میان تلخی‌ِ شکرین حقایق،
حضورم در گام‌های بلند عابران پیاده،
و جسمم را، ذیل اعماق خاک خاطرات.
آریو
💔5🖕4😇21
گرد و غباری که سر بر شانه‌ام گذاشته بود را تکاندم، رادیو میخواند: چشمانش عجب شبیه غروب جمعه بود! خشم یا غم، تفاوتی ایجاب نمیکرد، سرخ و کبود نشان میداد ..
پشت سرم، صدای خِرِش خِرش مالیده شدن ماسه‌ها به هم بر اثر راه رفتن روی آن‌ها شنیده میشد، دوباره او آمده بود؛
با چای کم‌رنگ درون استکان، فارغ از تلخی دنیا، حبه حبه قند از جیب خود در می‌اورد و سر میکشید.
گفت: بَهُ بَه، آقا داداش! چرا دوباره اینجا در تاریکی نشسته‌ای؟ نکند دوباره برق رفته؟ بگذار حدس بزنم، برق دولت که هیچگاه نمیرود حتی روز‌های تعطیل .. پس یا برق از کله‌ات پریده یا برق چشمانت خاموش شده؟
هیچکدام! من میدانم؛ برق جیب‌هایت پریده، این‌روزها همه چیز را با پول حساب میکنند، اینکه تو را به چه نامی صدا بزنند، بستگی دارد چه مقدار پول داشته باشی؛ اینجا اهریمن شهر و آنجا فرشته و الهیه، خندید.
گفتم: چقدر حرف میزنی؟ کله طوطی خورده‌ای؟
گفت: به خدا قسم! زیبایی هم همین است؛ اگر دو چشم آبی با موهای بور داشتم و مرا به جای "احمد"، "مسیح" صدا میزدند، مریم مرا رها نکرده بود.
گفتم: او هم فکر می‌کرد تو دیوانه‌ای.
چند دقیقه‌ای ساکت شد، گفت: به هر حال، در و تخته باید جور باشد، او مریضی بود که با دکتری ازدواج کرد و من، حکم میکند که همسرم رئیس تیمارستان باشد،
دوباره خندید، بلندتر از دفعه قبل، عمیق تر از گذشته و غمگین‌تر از غروب.
آریو
4🖕4💔21👏1🌚1
iRo Proxy | پروکسی
همین: همراه | همراه همراه | همراه | همراه همراه | همراه | همراه  پروکسی | پروکسی | پروکسی پروکسی | پروکسی | پروکسی پروکسی | پروکسی | پروکسی پروکسی | پروکسی | پروکسی 🔥 @iRoProxy
هیچ چیز دائمی نیست، هیچ چیز؛
ارزش کاملا از جستار "نسبت" و نسبی میاد؛
واقعیت زاییده‌ی افکار و گاها توهم شخص هست؛
سلامتی جزئی از جریان زندگیه و اغلب خودداریه؛
اصالت؟ انسان با درونش اون رو میسازه و به‌طور پیشفرض نداره.
پیشنهادم اینه قبل از برچسب زدن به عناوین مختلف و نشر محتوای زرد، خودت مولد و متفکر باش و در قدم بعد، کلا نچسب، منفعل نباش، به جای طرح خزعبل و گسترش مصرف گرایی سعی کن از اراده و اختیار و ذهن خودت کمک بگیری!
چرا باید بچسبی؟ اگه خودت رو زالو یا انگل فرض میکنی بهت حق میدم که وابستگی سر لوحه زندگیت باشه؛
توی دنیای فنا و بی‌ثباتی، "چسبیدن" نهایتِ نابودیه!
میگن:
بی تعلق به جهان باش که آزاد روی.
آریو
👍6🖕4👏2
به دنبال خودم میگردم، فکر میکنم جایی میان صفحات این کتاب، آن کتاب، نه، یکی دیگر ..
نمیتوانم توضیح دهم!
من جایی گم شده‌ام، در کوچه‌ای یا در چشمانی فریبنده، شاید در خطی نیمه‌تمام، واژه‌ای که هرگز ننوشته‌ام، در حاشیه‌ کتابی که آن را نمیخوانم و شاید هم پشت پنجره‌ای که سال‌هاست باز نکرده‌ام؛
نه، هیچ‌کدام این‌ها نیست ..
شاید جایی میان اگر و کاش مانده‌ام، پشت سکوتی که باید فریاد و فریادی که باید نگه داشته میشد؛
بودن‌ها زیادند، اما نبودنی هست که مثل سایه پشت سرم کشیده میشود، نه صدا دارد، نه چهره، اما همیشه هست ..
هیچ آینه‌ای این حجم از تغییر را پذیرا نیست، فقط گاهی هنگام ورق زدن‌های بی‌هدف، تصویری محو میان دو صفحه پیدا میشود،
نه آنقدر روشن که بتوان دید، نه آنقدر تار که نتوان دید؛
و شاید خودم را جایی جا گذاشته‌ام که هیچکس نمیتواند برگردد دنبالش، جایی آن طرف تر از مرگ.
آریو
7🖕53
گفت: انقدر خیره سر نباش پسر جان، همه چیز که فیزیک و شیمی نیست، نکند همانند زیر چشمانت، فکرت نیز خاموش شده؟
برای تو زمان روی یک خط میگذرد، زندگی بالا و پایینی دارد و همه چیز از قبل معین نشده؛
به نظر ما، زمان دفتریست با صفحاتی کاملا سفید!
گفتم: شما که آنقدر طبل سعادت میزنید، پس قبول ندارید گاهی قلم به دست تقدیر می افتد و همه چیز را سیاه میکند؟ تیره‌تر از زیر چشمانِ مرده‌ای متحرک مانند من و شاید سیاه‌تر از دل‌ شما و اربابانتان ..؟!
#آبی_سیاه
آریو
7🖕6🫡1
ننوشته های یک نویسنده؛
سمفونی مردگان - عباس معروفی.zip
از کله سحر تا بوق سگ بیدار است و نمی‌دانم دنبال چی می‌گردد؛
پدر پرسید: «دنبال چه می‌گردی؟»
گفت: «دنبال خودم.»
از آدمی که دنبال خودش می‌گردد و دیوانگی را پیدا می‌کند، بیش از این هم انتظار نمی‌رفت.
🖕8🔥62
ننوشته های یک نویسنده؛
ملکوت - بهرام صادقی.zip
با تنها دستم، دست راستم، می‌نویسم. دیگر عادت کرده ام. در این اتاق عجیب که دکتر حاتم مرا در آن خوابانده است بیش از هر وقت و مثل همیشه دنبال فراموشی می‌گردم. باز دلم می‌خواهد فراموش کنم. و هیچ نفهمم (اما، ای فراموشی، می‌دانم که نخواهی آمد، زیرا تو نیستی و من می‌دانم که نمیتوان فراموش کرد، زیرا که فراموشی در جهان وجود ندارد .. حتی گریستن.)
3👎3
خِرِ تنِ تکه‌پاره‌ی گذشته، که پیراهنی لُخت از معنا پوشیده را میگیرم و آن را به سمت دفتر نوشته‌هایم میکشانم، حبسش میکنم و هر روز تکه‌ای تنهایی جلویش می‌اندازم تا سیر شود و شاید دست از سر شب‌هایم بردارد؛
اما او می‌جَوَد، مدام، با دندان‌هایی از خاطره و چشم‌هایی که خواب نمیشناسند، خنده‌های دروغینم را تف میکند روی کاغذ، دفتر پُر میشود، اما من دیگر سبک نمیشوم، میدانم کلمات تازه‌ای بوی کهنگی گرفته‌اند؛
میدانم فردا که دفترم را باز کنم، دیگر با آن تنِ مُرده طرف نیستم، شیطانی بیداد میکند که میخواهد همه چیز را ببلعد، گوشه‌ی اتاق، سکوت، تنهایی، تمامی آدم‌ها .. و با تمام زخم‌هایش پشت من بایستد؛
مینویسم، با جوهر تاریکی که از رگ‌هایم میکِشد، مراسمی‌ست برای زنده نگه داشتنِ کسی که از خود زاده‌ام، هر شب، پیش از خواب در تاریکی مطلق و ابهام آینده، نگاهش میکنم که درون سطرهایم جا خوش کرده، لبخند میزند، خیره میشوم؛
هر دو خوب میدانیم که زمان، برای چه ساز غمگین میزند ..
آریو
5👎3
ننوشته های یک نویسنده؛
Mc Tes – Mano
اون پادشاه بی سرزمین ویرونه هام
که واژه‌ها میکشیدنش رو دوش خاک
من همیشه شعر میشم واسه دیوونه‌ها
که جوهر این صفحه خالی مدیون ماست ..
4👎4
ننوشته های یک نویسنده؛
سمفونی مردگان - عباس معروفی.zip
پدر با اخم توی گور خفته بود.
با همان اخمی که برای آیدین داشت. پدر گفت: گذشته ها را فراموش کن. آیدین گفت: پدر، مرا فراموش کن. پس کی تمام می‌شود این زمستان؟ چرا اینجا همه اش زمستان است؟ زندگی همیشه خوردن و خوابیدن نبود. چیزهای ظریف و کوچکی هم بود که او نمی‌توانست به مادر بگوید. دنیا بی ارزش نیست. فقط انسانی زندگی کردن سخت است. وقتی آدم تنها می‌شود، تمامی غم دنیا در وجودش خیمه می‌زند.
2👎2