ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
134 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
ننوشته های یک نویسنده؛
Photo
بیماری فقط این سرفه‌های بی امان نیست؛ اغلب دچار طاعونیم، طاعون دروغ؛
خبری از نقاب منقار نیست، تا دلت بخواهد چهره‌ها زیر نقاب‌های مختلف پنهان شده است؛
نه تب می‌گیرد و نه نشان مرگ در چهره دارد؛
روحت را ذره ذره می‌پوساند تا جهان را قفسی کنار قبرستان ببینی؛
این بیماری، خاک را هم به قحطی کشانده،
امید در هر جای دل که جوانه زد، خشک شد و مُرد؛
تو میمانی و ناقل این طاعون، "اعتماد".
👏32👌2👍1🔥1
ننوشته های یک نویسنده؛
سایکو سایبرنتیک - ماکسول مالتز.zip
مالتز در کتابش در مورد تصویر ذهنی سخن گفته و معتقد است که هر فرد یک تصویر ذهنی از خود دارد که بر رفتار و عملکرد او تأثیر می‌گذارد. او توضیح می‌دهد که چگونه می‌توان این تصویر ذهنی را تغییر داد و بهبود بخشید.
🔥2👏1
ننوشته های یک نویسنده؛
به رنگ آبی علاقه عجیبی داشتم؛ انگار این رنگ، آرامشِ اقیانوس رو توی رگام جاری میکرد و همه جا سعی میکردم اول برم سراغ آبی. یه روز تموم خودکارامو گم کرده بودم، خیلی دنبالشون گشتم؛ توی کشوها، زیر تخت، توی کیف مدرسه .. هیچ جا نبودن! تا اینکه در اتاق خواهرم رو باز…
به هر حال موهایت مشکی، بور، یا حتی قرمز باشند، در نهایت محکوم به سفید شدن هستند تا زمانی که برای عزایت، رخت سیاه میپوشند؛
چشمانت آبی، سیاه و هر رنگی که باشد، پس از مرگت شام کرم‌های مغروری میشود که آرزوی پروانه شدن دارند؛
فرقی نمیکند، نفس‌هایت را به نخ های سیگار بفروشی یا به باد بسپاری، همه در نهایت به همراه باد می‌روند، به خاک می‌رسند؛
قلبت هر چقدر هم که سرخ باشد، روزی خاکستری می‌شود زیر آتش آن دردهایی که تا صبح بیدارت نگه داشتند؛
و برای دیگران از تو، فقط سکوت باقی می‌ماند؛ سکوتی که نه عزاست، نه جشن، بلندتر از فریادهایی که با لبخند قورت دادی؛
بله، فرقی نمی‌کند، زندگی ات را قاب کنی یا پاره کنی؛
آخر خط، داستانی ناتمام است، که مرگ با خنده خود، آن را از عزای تو میرقصاند، بی آنکه بخواندش.

#آبی_سیاه
5👍1👏1
حد و مرز های شکسته شده، رابطه‌های بدون چارچوب و احترام، وابستگی‌هایی که عشق نامگذاری و در زیرِ "لباس‌های زیر" و "جیب‌ها" پنهان شده اند؛
بعد از از یک نفس عمیق، بعد از رفع نیازی‌هایی که به مثابه لکه سیاه در وجودتان نهادینه شده، چطور انتظار روزمرگی عاری از هرگونه آلودگی را دارید؟
کاش میتوانستم نام آن را نیاز بگذارم، بیشتر شبیه به عقده‌گشایی است؛
بعد از منزوی ساختن روح یکدیگر، طعم خون را مزه میکنید و از روی جسمِ هم رد میشوید و با خونی که از اطراف لب و لوچه‌تان میچکد به سراغ بعدی میروید،
بعدی، بعدی، بعدی، همانند پست‌هایی که شبانه روز در حال بالا پایین (اسکرول) کردن آن در فضای مجازی هستید؛
ناگفته نماند، این موضوع همگانی نیست، چه بسا افرادی که کلمه عشق برایشان تمام جمله است ..
میتوانید ده سالِ عاطفیِ آینده این جامعه را پیش بینی کنید؟ دهشتناک.
آریو
9👍1👏1
فکرهایم، زمان و تجربه را ذره به ذره تجزیه و در طبیعتم حل میسازند؛
پیوند‌هایی شکسته شده، ساختار‌هایی تغییر کرده و در نهایت،
کل از تغییر جز، تاثیر پذیرفته؛
آدمی جدید ساخته که اگر با جبر و زور عقیده‌ای به خوردش دهند، هضم نشده آن را بالا می‌آورد؛
شاید عقایدم سال‌ها بعد جامی شود که در دستان مستی می‌درخشد،
آبی شود که در بیابانی تشنگان را شفا می‌بخشد و یا شاید،
دودی شود که از سیگار نویسنده‌ای غمگین، آزاد و در ذرات عالم گم میشود.
آریو
💯3👍2👏1
تفکرِ بدون منتقد و خرده گیر، بوی و احتمالِ اشکال بیشتری میتواند داشته باشد،
آلبرکامو و سارتر
سهراپ سپهری و شاملو
تولستوی و تورگنیف
صاحب نامانی در عصر خود هستند که اختلافات فلسفی، سیاسی یا هنری موجب رابطه خصمانه آن‌ها بایکدیگر شد؛
نقد سازنده، موتور پیشرفت است حتی همراه با خشم؛
یادمان نرود تفاوت‌های ایدئولوژیک میتواند به جای دشمنی، به گفت و گوی خلاقانه تبدیل شود؛
و هنر و فلسفه در بستر تضادها زنده میمانند، نه در سکوت توام با ترس!
به قول برتولت برشت:
وقتی همه با تو موافقند، بدان که چیزی را اشتباه میکنی.
آریو
👍5👏3
از "مو زردهای غربی" تا "تو زردهای ملی" تفاوتی نیست؛
تنها چیزی که میتوان به عنوان فرق به آن استناد کرد، شیوه به تاراج بردن مال، جان و افکار عده‌ کثیری از مردم است؛
در هر دو سوی این معادله فریبنده، قدرت در چهره‌‍‌ای نو باز تولید میشود،
مثل بادی که نامش عوض شود، ولی وزش آن همیشه طوفان درست کند؛
تفاوت در چگونگی شکستنِ قلم‌هاست، نه در سنگینی زنجیرها،
یکی با لبخند پیشرفت، افکار را به بازار می آورد، دیگری با دروغ امنیت، آسمان را از پرنده خالی میکند؛
از نفت تا فرهنگ، از خیابان تا کتاب، همه چیز را به نام خود زده اند؛
شاید "آزادی بیان" به من بدهند اما "آزادیِ بعد از بیان" در کار نیست؛
شرم، شرم، شرم.
آریو
🔥41👏1
ننوشته های یک نویسنده؛
به هر حال موهایت مشکی، بور، یا حتی قرمز باشند، در نهایت محکوم به سفید شدن هستند تا زمانی که برای عزایت، رخت سیاه میپوشند؛ چشمانت آبی، سیاه و هر رنگی که باشد، پس از مرگت شام کرم‌های مغروری میشود که آرزوی پروانه شدن دارند؛ فرقی نمیکند، نفس‌هایت را به نخ های…
کاغذ را از دستش ربودم، نامه اش کوتاه، اما به درازای عمرش غمگین بود:
مدتی " ما " بودم، طولی نگذشت که دوباره " من " متولد شد؛
فردی استثنائی نیستم، دیگرانی را هم دیده ام که از " آن‌ها " به " او " روی آورده اند؛
سرگردانیم و به شدت خنده دار، میان این غم‌ها به دنبال تکه گمشده میگردیم،
ما خود را گم کرده ایم، این را بدان، هیچگاه از تو خوشم نمی آمد، از آن رو برایت احترام قائل هستم که میتوانم چنین درباره ات بنویسم،
تنهاترین " تو "، که تبدیل به " شما " نشد!!!
#آبی_سیاه
آریو
3
اگر جهان را به یک بیماری مزمن تشبیه کنیم، انسان‌ها هم میتوانند جنبنده‌های عفونی، و هم میتوانند گلبول‌های سفید باشند؛
شاید برای همین، قرن‌هاست قدرت‌ها با یکدیگر میجنگند و در پایان هر جنگ، برنده‌ای قطعی وجود ندارد؛
وقت آن رسیده است که از زاویه‌ای دیگر نگاه کنیم؛
شاید به جایی رسیده ایم که کسی درمان را در خشاب‌های قرص نمیبیند؛
شاید " مرگ " برای همگان دارو باشد؟
#آبی_سیاه
آریو
👍2
Forwarded from •هادی صداقت• (Mr.Had)
متخب #دیالوگ

من هرگز در حق شما کاری انجام نمیدهم که ملزوم به عذرخواهی باشد، حتی اگر شما بخواهید شرمندگی مرا ببینید!
اما اگر روزی به خاطر خانواده‌ ام، دست به چنین کاری زدم، دلیلی ندارد که بعدها، به پاس همان خانواده، خونِ احساسات و افکارِ ‌بچه‌گانه‌تان از تیغِ منطق من چکه نکند!
عالم و آدمتان برایم اهمیت ندارد!
ظرفیت احترام داشته باشید، کاغذهای مچاله.

نوشته: Ariou
نظرتون؟
🔥4👏2