ننوشته های یک نویسنده؛
رنگها و تفاوتها کارهای بسیار مهمتری از فاصله انداختن میان انسانها دارند! این زائیده ذهن همین آدمهاست، هرچه را درک کنند، بیش از حد معمول نشان میدهند و هرچه را درک نکنند، به سخره میگیرند و آن را اهریمنی میدانند؛ به همین دلیل چندسالی خود را در کنج ذهنم زندانی…
به رنگ آبی علاقه عجیبی داشتم؛
انگار این رنگ، آرامشِ اقیانوس رو توی رگام جاری میکرد و همه جا سعی میکردم اول برم سراغ آبی.
یه روز تموم خودکارامو گم کرده بودم، خیلی دنبالشون گشتم؛
توی کشوها، زیر تخت، توی کیف مدرسه .. هیچ جا نبودن!
تا اینکه در اتاق خواهرم رو باز کردم، نفسم بند اومد؛
روبروی آینه نشسته بود، لباس سفیدش حالا پر از جوهر آبی شده بود، پر از لکه هایی که برق میزدن؛
دستش پر از خودکارایی بود که دل و رودشون رو بیرون آورده بود، نوک بعضیاشون هنوز چکه میکرد؛
با استرس نگاهم کرد و پرسید: حالا منو دوست داری؟
میخواستم بخندم و گریه کنم همزمان؛
کودک مریضی که خیلی دقیق علایق من رو میدونست، بعد از یه دعوای ساده خودش رو میخواست به کل آبی کُنِه، اما برای من به ستارهای تبدیل شده بود که یه آسمون رو بغل کرده؛
البته اون آسمون، خیلی زود شب شد و من متنفر از رنگ آبی.
#آبی_سیاه
انگار این رنگ، آرامشِ اقیانوس رو توی رگام جاری میکرد و همه جا سعی میکردم اول برم سراغ آبی.
یه روز تموم خودکارامو گم کرده بودم، خیلی دنبالشون گشتم؛
توی کشوها، زیر تخت، توی کیف مدرسه .. هیچ جا نبودن!
تا اینکه در اتاق خواهرم رو باز کردم، نفسم بند اومد؛
روبروی آینه نشسته بود، لباس سفیدش حالا پر از جوهر آبی شده بود، پر از لکه هایی که برق میزدن؛
دستش پر از خودکارایی بود که دل و رودشون رو بیرون آورده بود، نوک بعضیاشون هنوز چکه میکرد؛
با استرس نگاهم کرد و پرسید: حالا منو دوست داری؟
میخواستم بخندم و گریه کنم همزمان؛
کودک مریضی که خیلی دقیق علایق من رو میدونست، بعد از یه دعوای ساده خودش رو میخواست به کل آبی کُنِه، اما برای من به ستارهای تبدیل شده بود که یه آسمون رو بغل کرده؛
البته اون آسمون، خیلی زود شب شد و من متنفر از رنگ آبی.
#آبی_سیاه
❤6😢2👍1🔥1
ننوشته های یک نویسنده؛
بوف کور - نسخه خطی.pdf
حس میکردم كه اين دنيا برای من نبود، برای يک دسته آدمهای بیحيا، پررو، گدامنش، معلوماتفروش، چاروادار و چشم و دلگرسنه بود.
❤2🔥1
کبریتهای بی خطر!
نامی عجیب و خندهدار دارند؛
همه میدانیم که اگر قرار بر تخریب و سوزاندن باشد، حتی یک جرقه از همین کبریت بیخطر کافیست تا آتشی به پا شود که زندگیها را خاکستر کند؛ شاید این همان تناقض همیشگی زندگیست، چیزهایی که با لقب "امن و بیآزار" به ما معرفی میشوند، در دستان نا آگاه یا نیتهای تیره، به سلاحی تبدیل میشوند که مرز بین سازندگی و ویرانی را محو میکنند؛
کبریت بیخطر، استعارهایست از همهی اختراعات بشر؛ از فناوری تا کلمات!
چه بسیار ایدههایی که برای نجات خلق شدند، اما در مسیری دیگر، جانها را گرفتند. چه جملههایی که با نیت صلح گفته شدند، اما چون نسیمی تند، آتش جنگ را شعلهور کردند!
سوال اینجاست؛
آیا این کبریت است که خطرناک است، یا دستانی که آن را آتش میزنند؟ و آیا میتوان با کلمه بیخطری، از مسئولیت شعلهورساختن گریخت؟
شاید وقت آن است که به جای ترس از کبریت، به آتشی که درون خود میپرورانیم بنگریم؛
آتشی که میتواند خانمان سوز باشد، یا چراغ راه ..
نامی عجیب و خندهدار دارند؛
همه میدانیم که اگر قرار بر تخریب و سوزاندن باشد، حتی یک جرقه از همین کبریت بیخطر کافیست تا آتشی به پا شود که زندگیها را خاکستر کند؛ شاید این همان تناقض همیشگی زندگیست، چیزهایی که با لقب "امن و بیآزار" به ما معرفی میشوند، در دستان نا آگاه یا نیتهای تیره، به سلاحی تبدیل میشوند که مرز بین سازندگی و ویرانی را محو میکنند؛
کبریت بیخطر، استعارهایست از همهی اختراعات بشر؛ از فناوری تا کلمات!
چه بسیار ایدههایی که برای نجات خلق شدند، اما در مسیری دیگر، جانها را گرفتند. چه جملههایی که با نیت صلح گفته شدند، اما چون نسیمی تند، آتش جنگ را شعلهور کردند!
سوال اینجاست؛
آیا این کبریت است که خطرناک است، یا دستانی که آن را آتش میزنند؟ و آیا میتوان با کلمه بیخطری، از مسئولیت شعلهورساختن گریخت؟
شاید وقت آن است که به جای ترس از کبریت، به آتشی که درون خود میپرورانیم بنگریم؛
آتشی که میتواند خانمان سوز باشد، یا چراغ راه ..
❤4👍3👎1
ننوشته های یک نویسنده؛
Photo
بیماری فقط این سرفههای بی امان نیست؛ اغلب دچار طاعونیم، طاعون دروغ؛
خبری از نقاب منقار نیست، تا دلت بخواهد چهرهها زیر نقابهای مختلف پنهان شده است؛
نه تب میگیرد و نه نشان مرگ در چهره دارد؛
روحت را ذره ذره میپوساند تا جهان را قفسی کنار قبرستان ببینی؛
این بیماری، خاک را هم به قحطی کشانده،
امید در هر جای دل که جوانه زد، خشک شد و مُرد؛
تو میمانی و ناقل این طاعون، "اعتماد".
خبری از نقاب منقار نیست، تا دلت بخواهد چهرهها زیر نقابهای مختلف پنهان شده است؛
نه تب میگیرد و نه نشان مرگ در چهره دارد؛
روحت را ذره ذره میپوساند تا جهان را قفسی کنار قبرستان ببینی؛
این بیماری، خاک را هم به قحطی کشانده،
امید در هر جای دل که جوانه زد، خشک شد و مُرد؛
تو میمانی و ناقل این طاعون، "اعتماد".
👏3❤2👌2👍1🔥1
ننوشته های یک نویسنده؛
سایکو سایبرنتیک - ماکسول مالتز.zip
مالتز در کتابش در مورد تصویر ذهنی سخن گفته و معتقد است که هر فرد یک تصویر ذهنی از خود دارد که بر رفتار و عملکرد او تأثیر میگذارد. او توضیح میدهد که چگونه میتوان این تصویر ذهنی را تغییر داد و بهبود بخشید.
🔥2👏1
ننوشته های یک نویسنده؛
به رنگ آبی علاقه عجیبی داشتم؛ انگار این رنگ، آرامشِ اقیانوس رو توی رگام جاری میکرد و همه جا سعی میکردم اول برم سراغ آبی. یه روز تموم خودکارامو گم کرده بودم، خیلی دنبالشون گشتم؛ توی کشوها، زیر تخت، توی کیف مدرسه .. هیچ جا نبودن! تا اینکه در اتاق خواهرم رو باز…
به هر حال موهایت مشکی، بور، یا حتی قرمز باشند، در نهایت محکوم به سفید شدن هستند تا زمانی که برای عزایت، رخت سیاه میپوشند؛
چشمانت آبی، سیاه و هر رنگی که باشد، پس از مرگت شام کرمهای مغروری میشود که آرزوی پروانه شدن دارند؛
فرقی نمیکند، نفسهایت را به نخ های سیگار بفروشی یا به باد بسپاری، همه در نهایت به همراه باد میروند، به خاک میرسند؛
قلبت هر چقدر هم که سرخ باشد، روزی خاکستری میشود زیر آتش آن دردهایی که تا صبح بیدارت نگه داشتند؛
و برای دیگران از تو، فقط سکوت باقی میماند؛ سکوتی که نه عزاست، نه جشن، بلندتر از فریادهایی که با لبخند قورت دادی؛
بله، فرقی نمیکند، زندگی ات را قاب کنی یا پاره کنی؛
آخر خط، داستانی ناتمام است، که مرگ با خنده خود، آن را از عزای تو میرقصاند، بی آنکه بخواندش.
#آبی_سیاه
چشمانت آبی، سیاه و هر رنگی که باشد، پس از مرگت شام کرمهای مغروری میشود که آرزوی پروانه شدن دارند؛
فرقی نمیکند، نفسهایت را به نخ های سیگار بفروشی یا به باد بسپاری، همه در نهایت به همراه باد میروند، به خاک میرسند؛
قلبت هر چقدر هم که سرخ باشد، روزی خاکستری میشود زیر آتش آن دردهایی که تا صبح بیدارت نگه داشتند؛
و برای دیگران از تو، فقط سکوت باقی میماند؛ سکوتی که نه عزاست، نه جشن، بلندتر از فریادهایی که با لبخند قورت دادی؛
بله، فرقی نمیکند، زندگی ات را قاب کنی یا پاره کنی؛
آخر خط، داستانی ناتمام است، که مرگ با خنده خود، آن را از عزای تو میرقصاند، بی آنکه بخواندش.
#آبی_سیاه
❤5👍1👏1
حد و مرز های شکسته شده، رابطههای بدون چارچوب و احترام، وابستگیهایی که عشق نامگذاری و در زیرِ "لباسهای زیر" و "جیبها" پنهان شده اند؛
بعد از از یک نفس عمیق، بعد از رفع نیازیهایی که به مثابه لکه سیاه در وجودتان نهادینه شده، چطور انتظار روزمرگی عاری از هرگونه آلودگی را دارید؟
کاش میتوانستم نام آن را نیاز بگذارم، بیشتر شبیه به عقدهگشایی است؛
بعد از منزوی ساختن روح یکدیگر، طعم خون را مزه میکنید و از روی جسمِ هم رد میشوید و با خونی که از اطراف لب و لوچهتان میچکد به سراغ بعدی میروید،
بعدی، بعدی، بعدی، همانند پستهایی که شبانه روز در حال بالا پایین (اسکرول) کردن آن در فضای مجازی هستید؛
ناگفته نماند، این موضوع همگانی نیست، چه بسا افرادی که کلمه عشق برایشان تمام جمله است ..
میتوانید ده سالِ عاطفیِ آینده این جامعه را پیش بینی کنید؟ دهشتناک.
بعد از از یک نفس عمیق، بعد از رفع نیازیهایی که به مثابه لکه سیاه در وجودتان نهادینه شده، چطور انتظار روزمرگی عاری از هرگونه آلودگی را دارید؟
کاش میتوانستم نام آن را نیاز بگذارم، بیشتر شبیه به عقدهگشایی است؛
بعد از منزوی ساختن روح یکدیگر، طعم خون را مزه میکنید و از روی جسمِ هم رد میشوید و با خونی که از اطراف لب و لوچهتان میچکد به سراغ بعدی میروید،
بعدی، بعدی، بعدی، همانند پستهایی که شبانه روز در حال بالا پایین (اسکرول) کردن آن در فضای مجازی هستید؛
ناگفته نماند، این موضوع همگانی نیست، چه بسا افرادی که کلمه عشق برایشان تمام جمله است ..
میتوانید ده سالِ عاطفیِ آینده این جامعه را پیش بینی کنید؟ دهشتناک.
آریو
❤9👍1👏1
فکرهایم، زمان و تجربه را ذره به ذره تجزیه و در طبیعتم حل میسازند؛
پیوندهایی شکسته شده، ساختارهایی تغییر کرده و در نهایت،
کل از تغییر جز، تاثیر پذیرفته؛
آدمی جدید ساخته که اگر با جبر و زور عقیدهای به خوردش دهند، هضم نشده آن را بالا میآورد؛
شاید عقایدم سالها بعد جامی شود که در دستان مستی میدرخشد،
آبی شود که در بیابانی تشنگان را شفا میبخشد و یا شاید،
دودی شود که از سیگار نویسندهای غمگین، آزاد و در ذرات عالم گم میشود.
پیوندهایی شکسته شده، ساختارهایی تغییر کرده و در نهایت،
کل از تغییر جز، تاثیر پذیرفته؛
آدمی جدید ساخته که اگر با جبر و زور عقیدهای به خوردش دهند، هضم نشده آن را بالا میآورد؛
شاید عقایدم سالها بعد جامی شود که در دستان مستی میدرخشد،
آبی شود که در بیابانی تشنگان را شفا میبخشد و یا شاید،
دودی شود که از سیگار نویسندهای غمگین، آزاد و در ذرات عالم گم میشود.
آریو
💯3👍2👏1
تفکرِ بدون منتقد و خرده گیر، بوی و احتمالِ اشکال بیشتری میتواند داشته باشد،
آلبرکامو و سارتر
سهراپ سپهری و شاملو
تولستوی و تورگنیف
صاحب نامانی در عصر خود هستند که اختلافات فلسفی، سیاسی یا هنری موجب رابطه خصمانه آنها بایکدیگر شد؛
نقد سازنده، موتور پیشرفت است حتی همراه با خشم؛
یادمان نرود تفاوتهای ایدئولوژیک میتواند به جای دشمنی، به گفت و گوی خلاقانه تبدیل شود؛
و هنر و فلسفه در بستر تضادها زنده میمانند، نه در سکوت توام با ترس!
به قول برتولت برشت:
وقتی همه با تو موافقند، بدان که چیزی را اشتباه میکنی.
آلبرکامو و سارتر
سهراپ سپهری و شاملو
تولستوی و تورگنیف
صاحب نامانی در عصر خود هستند که اختلافات فلسفی، سیاسی یا هنری موجب رابطه خصمانه آنها بایکدیگر شد؛
نقد سازنده، موتور پیشرفت است حتی همراه با خشم؛
یادمان نرود تفاوتهای ایدئولوژیک میتواند به جای دشمنی، به گفت و گوی خلاقانه تبدیل شود؛
و هنر و فلسفه در بستر تضادها زنده میمانند، نه در سکوت توام با ترس!
به قول برتولت برشت:
وقتی همه با تو موافقند، بدان که چیزی را اشتباه میکنی.
آریو
👍5👏3
از "مو زردهای غربی" تا "تو زردهای ملی" تفاوتی نیست؛
تنها چیزی که میتوان به عنوان فرق به آن استناد کرد، شیوه به تاراج بردن مال، جان و افکار عده کثیری از مردم است؛
در هر دو سوی این معادله فریبنده، قدرت در چهرهای نو باز تولید میشود،
مثل بادی که نامش عوض شود، ولی وزش آن همیشه طوفان درست کند؛
تفاوت در چگونگی شکستنِ قلمهاست، نه در سنگینی زنجیرها،
یکی با لبخند پیشرفت، افکار را به بازار می آورد، دیگری با دروغ امنیت، آسمان را از پرنده خالی میکند؛
از نفت تا فرهنگ، از خیابان تا کتاب، همه چیز را به نام خود زده اند؛
شاید "آزادی بیان" به من بدهند اما "آزادیِ بعد از بیان" در کار نیست؛
شرم، شرم، شرم.
تنها چیزی که میتوان به عنوان فرق به آن استناد کرد، شیوه به تاراج بردن مال، جان و افکار عده کثیری از مردم است؛
در هر دو سوی این معادله فریبنده، قدرت در چهرهای نو باز تولید میشود،
مثل بادی که نامش عوض شود، ولی وزش آن همیشه طوفان درست کند؛
تفاوت در چگونگی شکستنِ قلمهاست، نه در سنگینی زنجیرها،
یکی با لبخند پیشرفت، افکار را به بازار می آورد، دیگری با دروغ امنیت، آسمان را از پرنده خالی میکند؛
از نفت تا فرهنگ، از خیابان تا کتاب، همه چیز را به نام خود زده اند؛
شاید "آزادی بیان" به من بدهند اما "آزادیِ بعد از بیان" در کار نیست؛
شرم، شرم، شرم.
آریو
🔥4❤1👏1
ننوشته های یک نویسنده؛
به هر حال موهایت مشکی، بور، یا حتی قرمز باشند، در نهایت محکوم به سفید شدن هستند تا زمانی که برای عزایت، رخت سیاه میپوشند؛ چشمانت آبی، سیاه و هر رنگی که باشد، پس از مرگت شام کرمهای مغروری میشود که آرزوی پروانه شدن دارند؛ فرقی نمیکند، نفسهایت را به نخ های…
کاغذ را از دستش ربودم، نامه اش کوتاه، اما به درازای عمرش غمگین بود:
مدتی " ما " بودم، طولی نگذشت که دوباره " من " متولد شد؛
فردی استثنائی نیستم، دیگرانی را هم دیده ام که از " آنها " به " او " روی آورده اند؛
سرگردانیم و به شدت خنده دار، میان این غمها به دنبال تکه گمشده میگردیم،
ما خود را گم کرده ایم، این را بدان، هیچگاه از تو خوشم نمی آمد، از آن رو برایت احترام قائل هستم که میتوانم چنین درباره ات بنویسم،
تنهاترین " تو "، که تبدیل به " شما " نشد!!!
#آبی_سیاه
مدتی " ما " بودم، طولی نگذشت که دوباره " من " متولد شد؛
فردی استثنائی نیستم، دیگرانی را هم دیده ام که از " آنها " به " او " روی آورده اند؛
سرگردانیم و به شدت خنده دار، میان این غمها به دنبال تکه گمشده میگردیم،
ما خود را گم کرده ایم، این را بدان، هیچگاه از تو خوشم نمی آمد، از آن رو برایت احترام قائل هستم که میتوانم چنین درباره ات بنویسم،
تنهاترین " تو "، که تبدیل به " شما " نشد!!!
#آبی_سیاه
آریو
❤3