ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
134 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
فردی که روی چرخک ( ویلچر ) نشسته است و به ظاهر اسیر چرخ روزگار است، شاید با سرعت نور به سمت اهدافش میدود و به حقیقت، از همه آزادتر باشد؛
انسانی که از دید تو بی خداست، شاید ذهنش از دل هر کسی به خدا نزدیک تر باشد و روحش، به نجوای سحرگاهان عادت دارد؛
آدمی که در سکوتِ ظاهری غرق شده و از آنجا که تو علم را در گفتار جستجو میکنی، شاید صدایی باشد که جهان را تکان دهد و خاموشی اش دریایی از دانش باشد؛
تحمیل معیارها، تصمیم گیری به جای دیگری، نگاه از زاویه ای تک بعدی،
و این مار خوش خط و خال قضاوت، که همواره از ابتدا مشغول نیش زدن ماست ..
به راستی، معیار را چه کسی تعریف خواهد کرد؟ چه کسی خواهد سنجید؟
همه قاضیانی شده ایم که دادمان از بی عدالتی در آمده ..
👏6👍1
خندیدم و بهش گفتم: چرا توی جمع انقدر شبیه دلقک رفتار میکنی؟ یکم سنگین باش؛
بدش نیومده بود ولی با صدای آروم گفت: چرا؟ خوشت نمیاد دوتایی که برمیگردیم انقدر ساکتیم؟ از بچگی این دوتایی اومدنا رو زیاد اومدیم، فقط ما معنی سکوت همو میفهمیم، مگه نه؟
گفتم: البته!
گفت: برعکس تو که اغلب ساکتی و میفهمم چی توی اون مخت داره میگذره، نمیدونم چرا توی جمع اینجوری میشم!
گفتم: نمیخوای بگی؟ یعنی به نظرت نمیشناسم آدمیو که احساساتشو سلاخی میکنه و صبح تا شب به جای ناهار و شام، حسرت گذشته رو میخوره؟
بلند خندید، گفت: چرند نگو، مادرم قبل از این که فوت بشه روی تخت بیمارستان بهم گفت غصه نخورم، چون میدونست اشتهام برای تنهایی خوردن زیاده.
سکوت کردم، چند قدم که جلو رفتیم، دیدم داره سعی میکنه اشک نریزه و با آستین پیرهنش مدام به چشاش دست میکشه؛ با اخم نگام کرد و گفت: چیه؟! میخوای بگی مرد اشک نمیریزه؟ بابا تو که میدونی من چندین ساله حساسیت چشمی دارم، اونم توی فصل بهار!
لبخند زدم، کفشمو روی آسفالتِ خیس از بارون کوچه کشیدم و آروم بهش گفتم: آسمون هم که انقدر دلش بزرگه، خیلی کم توی بهار اشک میریزه، اگه تو رو نشناسم که دیگه باخت دادم؛
توی خداحافظیش بهم فحش ملایمی داد و با خنده در رو بست؛ تنهایی به راهم ادامه دادم؛ همه جا تاریک بود اما اونقدر از این مکالمه خسته بودم که انگار غروب جمعه بهم شلیک میکرد، اختیار تام به پاهام داده بودم و فقط عبور میکردم، بوی بارون مستم کرده بود و اونقدر خاطره و فکر روی سرم باریده بود که نفهمیدم راه رو اشتباه رفتم؛
نه راه خونه؛ مسیر زندگی.
5👍1
ننوشته های یک نویسنده؛
رنگ ها برایم معنی خاصی نداشتند، زمانی که آن شعله آبی خاموش شد و مجبور شدم سیاهی را تحمل کنم، دقیقا همانجا بود که فهمیدم تاریکی تنها نبودن نور نیست! تاریکی، زبانی‌ست که با روح حرف میزند؛ صدای بیصدایی‌ست که ترک های قلب را با انگشتان نامرئی اش لمس میکند؛ شاید…
همیشه دست به یقه زمان بودم؛
در آن واحد اتفاقاتی رخ میداد که شاید چندین ماه برای آن صبر کرده بودم و بالعکس، احساس میکردم ابتدا دندان‌های تیزش را نشانم میدهد و چشم در چشم من، با قهقه‌های بلندش مرا به تمسخر میگیرد؛
کسی چه میداند؟! شاید زمان دوست داشت به جای دست به یقه شدن، تملق کنم و دست از چاپلوسی برندارم!
فقط میدانم صبری به پای من نداشت و با زنجیر اجبار، مرا دوان دوان در پی خود می‌انداخت.

#آبی_سیاه
3
"افلاطون"
1👍1
ننوشته های یک نویسنده؛
همیشه دست به یقه زمان بودم؛ در آن واحد اتفاقاتی رخ میداد که شاید چندین ماه برای آن صبر کرده بودم و بالعکس، احساس میکردم ابتدا دندان‌های تیزش را نشانم میدهد و چشم در چشم من، با قهقه‌های بلندش مرا به تمسخر میگیرد؛ کسی چه میداند؟! شاید زمان دوست داشت به جای…
ازم گله نکن، نمیتونم توضیح بدم که چرا مدام سرفه میزنم؛
نه! سیگاری نیستم؛ چرنوبیل رو هم نبلعیدم!
اتفاقا دکتر گفته که ریه ام تمیزه و ممکنه به آدمای اطرافم حساسیت داشته باشم؛
ولی خودم دلیلشو میدونم و هیچ کدوم از اینا نیست!
یه شب صدای شکستنی رو توی سینه ام شنیدم که مطمئنم خرده شیشه هاش نمیتونه از ریه ام دل بِکَنه.

#آبی_سیاه
👍21💔1💊1
ننوشته های یک نویسنده؛
Yas – BAAQ
باز میان حصار قدرت
ما شدیم پیاده نظام دشمن؟
فشار دشمن رو‌ منه با چرخ دندش
به شما که رسید، بد نگذشت
اون خون که می‌کنه از رگ نشت
از فرزندیه که دیگه برنگشت
تکرار شد، تکراری نه :))
منو به حال خود بسپارینم
اسم‌ها میرن تو مسیر ریل میندازن
اشک‌ها برات سیل می‌سازن
این نسخه‌ها بی‌دوامن
بی دوا من ..
2💯1
ننوشته های یک نویسنده؛
Beyond The Guitar – He's A Pirate (From "Pirates of the Caribbean")
چهار یا پنج ساله که این موسیقی، صدای زنگِ تماسم شده و هر بار که این شاهکار رو میشنوم، برام تازه تر میشه.
3👍1
جایی گم شده ام، در میان افکارم یا لباس هایم، نشانی خاصی ندارد؛
بازدم‌هایی که باید از آن‌ها دم بزنم، گاهی برایم نفسی باقی نمی‌گذارند؛
منجی یا مسیح نیستم، پر از گناه!
اما گویی کسی از من چنین می‌خواهد که زندگی را ببخشم و در آخر، خنجرهای خودی زخمی ام کنند و بالای صلیب قضاوت، قربانی شوم.
💊1
ننوشته های یک نویسنده؛
جایی گم شده ام، در میان افکارم یا لباس هایم، نشانی خاصی ندارد؛ بازدم‌هایی که باید از آن‌ها دم بزنم، گاهی برایم نفسی باقی نمی‌گذارند؛ منجی یا مسیح نیستم، پر از گناه! اما گویی کسی از من چنین می‌خواهد که زندگی را ببخشم و در آخر، خنجرهای خودی زخمی ام کنند و…
این واژه های بی‌گناه، زخم هایی که میسرایم،گاهی انعکاسی از من نیست؛
شکوهِ این تنهایی، قلمرویی‌ست بی پایان، فریادیست که به جهان میگویم: بازگردان مرا!
پاهایم در گِلِ زمان فرو رفته، ولی پرواز را به ریشه‌ام آموخته‌اند و شاید می‌دانند که سایه‌ام شوم است، سیاه‌تر از تاریکی ..
نه آبی مانده و نه اشکی؛
حتی چشمان کسی دیگر برق نمی‌زند، درست به همان دلیل، که در مدار شهری برق نیست؛ دلیلش را هم کسی نمی‌داند!
رفته رفته، باید در زمستان از گرمای یخ زده دل همدیگر استفاده کنیم و در تابستان، سردیِ رغبتمان خُنکمان خواهد کرد؛ مگر اینطور نیست؟ کاملا بهینه!
البته شما که خوب میتوانید، از یخِ کینه مردم سدها را پر آب سازید و از شدت نفاق و اختلاف بین آن‌ها، مولد برق باشید و به خانه‌هایتان نور ببخشید،
دیگر قصه‌ها رنگ و آهنگی ندارند، حسنی را خواب برده، شرف و اموال سرزمینم را هرکسی توانسته ..
اما شما همچنان حساب سود و زیان می‌بندید، غافل از آنکه زندگی، ریاضیات طبیعت را خوب می‌داند؛
گاهی یک دانه‌ گندم، در خاک بی‌آب، ریشه می‌دواند ..
3👍1
ننوشته های یک نویسنده؛
ازم گله نکن، نمیتونم توضیح بدم که چرا مدام سرفه میزنم؛ نه! سیگاری نیستم؛ چرنوبیل رو هم نبلعیدم! اتفاقا دکتر گفته که ریه ام تمیزه و ممکنه به آدمای اطرافم حساسیت داشته باشم؛ ولی خودم دلیلشو میدونم و هیچ کدوم از اینا نیست! یه شب صدای شکستنی رو توی سینه ام شنیدم…
رنگ‌ها و تفاوت‌ها کارهای بسیار مهم‌تری از فاصله انداختن میان انسان‌ها دارند!
این زائیده ذهن همین آدم‌هاست، هرچه را درک کنند، بیش از حد معمول نشان میدهند و هرچه را درک نکنند، به سخره میگیرند و آن را اهریمنی میدانند؛
به همین دلیل چندسالی خود را در کنج ذهنم زندانی کرده بودم و سقف خانه برایم آسمان شده بود، هرسو که میرفتم، به جای درک، طرد میشدم و با انگیزه‌تر!
احساس میکردم چیزی درونم زنده است که برای دیگران قابل فهم نیست، فقط خودم میتوانستم نبض جریان زندگی اش را حس کنم و دیگر هیچگاه از این موضوع شاکی نشدم؛
شاید روزی کتابی بنویسم و تمام این پرحرفی‌ها را میان صفحاتی که قرار است بار زیادی به دوش بکشند، چال کنم و باقی را با خود به گور ببرم ..

#آبی_سیاه
6