چه سخت به خنجرها خواهد گذشت،
زمانی که بدانند سالیان درازی انتظار تنم را میکشیدند و اکنون،
خاک مرا بلعیده و در خود پناه داده؛
چه سخت به خورشید خواهد گذشت،
هنگامی که بداند تنها دلیلی که تاریکی، عشق او را نمیپذیرفت، خودش بود؛
چه سخت به دریا خواهد گذشت،
وقتی بشنود موجهایش به ساحل رسیده،
اما قلب من سالهاست انتظاری نکشیده؛
چه سخت به آینه خواهد گذشت،
هنگامی که چشمانم را ببیند،
و بفهمد من تنها سایهای بودم که نور از او فراری بود
...
زمانی که بدانند سالیان درازی انتظار تنم را میکشیدند و اکنون،
خاک مرا بلعیده و در خود پناه داده؛
چه سخت به خورشید خواهد گذشت،
هنگامی که بداند تنها دلیلی که تاریکی، عشق او را نمیپذیرفت، خودش بود؛
چه سخت به دریا خواهد گذشت،
وقتی بشنود موجهایش به ساحل رسیده،
اما قلب من سالهاست انتظاری نکشیده؛
چه سخت به آینه خواهد گذشت،
هنگامی که چشمانم را ببیند،
و بفهمد من تنها سایهای بودم که نور از او فراری بود
...
ننوشته های یک نویسنده؛
Photo
و نه تنها تنها؛ بلکه وطنهایی از جنس شخص نیز در دلم جای نداشتند، از همان لحظهای که چشمانم دنیا را پیش رویم آبی دیده بود.
#آبی_سیاه
#آبی_سیاه
👏1
ننوشته های یک نویسنده؛
Video
من به اشعار همانطور اعتقاد دارم که به خانه های تسخیرشده؛
بی گمان، زمانی کسی در اینجا جان سپرده است ..
بی گمان، زمانی کسی در اینجا جان سپرده است ..
قفسه ها از کتاب هایی پر بودند که جلدشان " آزادی " و صفحاتشان " زندان " نام داشت.
جایی که دانشجویان با اشتیاق جلد های رنگارنگ را برمی داشتند، اما پس از چند صفحه، انگشتانشان پشت جملاتی یخ میزد که بسان میله های فلزی بود ..
فصل اول همیشه با شعار های درخشان شروع شده بود: حق انتخاب، مرزهای ناشناخته، اما هر چه به میانه کتاب نزدیک تر میشدی، کلمات تنگ تر و سنگین تر میشدند؛
پاورقی ها پر از قید و شرط بود: آزادی، اما تنها اگر،
حق توست، به شرطی که ..
نا گفته نماند که بعضی کتاب ها را مقامات بالادستی اهدا کرده بودند، با مُهر، روی صفحه اول، پررنگ درج شده بود: تقدیم به روشنفکران.
دانشجوی سال اول ریاضی و آمار، یک بار تمام شب را بیدار مانده بود تا ردپای این تناقض را پیدا کند.
در نیمه های صبح، زیر خطوطی که مدام از نظم و ثبات میگفتند، جملاتی کمرنگ و تقریبا پاک شده یافت:
آزادی واقعی هرگز در کتابها نمیگنجد؛ باید از میان سطرها فرار کرد ..
کتاب دار پیر، هرگز مستقیما به کسی هشدار نمیداد. فقط وقتی کسی کتاب "آزادی" را برمیداشت، آهسته پشت ویترین شیشه ای اشاره میکرد به جلدی کهنه با عنوان سادهی "تاریخ" که داخلش پر بود از نامه های کوچکِ زندانیانی که با مرکب سیاه روی برگه های زرد و پوسیده، نقشه های فرار کشیده بودند ..
جایی که دانشجویان با اشتیاق جلد های رنگارنگ را برمی داشتند، اما پس از چند صفحه، انگشتانشان پشت جملاتی یخ میزد که بسان میله های فلزی بود ..
فصل اول همیشه با شعار های درخشان شروع شده بود: حق انتخاب، مرزهای ناشناخته، اما هر چه به میانه کتاب نزدیک تر میشدی، کلمات تنگ تر و سنگین تر میشدند؛
پاورقی ها پر از قید و شرط بود: آزادی، اما تنها اگر،
حق توست، به شرطی که ..
نا گفته نماند که بعضی کتاب ها را مقامات بالادستی اهدا کرده بودند، با مُهر، روی صفحه اول، پررنگ درج شده بود: تقدیم به روشنفکران.
دانشجوی سال اول ریاضی و آمار، یک بار تمام شب را بیدار مانده بود تا ردپای این تناقض را پیدا کند.
در نیمه های صبح، زیر خطوطی که مدام از نظم و ثبات میگفتند، جملاتی کمرنگ و تقریبا پاک شده یافت:
آزادی واقعی هرگز در کتابها نمیگنجد؛ باید از میان سطرها فرار کرد ..
کتاب دار پیر، هرگز مستقیما به کسی هشدار نمیداد. فقط وقتی کسی کتاب "آزادی" را برمیداشت، آهسته پشت ویترین شیشه ای اشاره میکرد به جلدی کهنه با عنوان سادهی "تاریخ" که داخلش پر بود از نامه های کوچکِ زندانیانی که با مرکب سیاه روی برگه های زرد و پوسیده، نقشه های فرار کشیده بودند ..
آریو
❤2
از پشت پنجره، قهوه روی اجاق گاز نجواکنان به جوش آمد، بخارش روی شیشه ها نقش بست و دنیا را مه آلود کرد؛ مهی که شبیه آن صبح برفی بود؛ وقتی آخرین بار دستان پدرش را گرم نگه داشته بود .. پیش از آن که خاک سرد بهمن، آن دست ها را برای همیشه بپوشاند.
حالا اما، قهوه را شیرین میخورد، با عسل؛ چون یاد گرفته بود بعضی تلخی ها را میشود جبران کرد ..!
حالا اما، قهوه را شیرین میخورد، با عسل؛ چون یاد گرفته بود بعضی تلخی ها را میشود جبران کرد ..!
❤4👍1
ننوشته های یک نویسنده؛
و نه تنها تنها؛ بلکه وطنهایی از جنس شخص نیز در دلم جای نداشتند، از همان لحظهای که چشمانم دنیا را پیش رویم آبی دیده بود. #آبی_سیاه
رنگ ها برایم معنی خاصی نداشتند، زمانی که آن شعله آبی خاموش شد و مجبور شدم سیاهی را تحمل کنم، دقیقا همانجا بود که فهمیدم تاریکی تنها نبودن نور نیست!
تاریکی، زبانیست که با روح حرف میزند؛ صدای بیصداییست که ترک های قلب را با انگشتان نامرئی اش لمس میکند؛
شاید آن شعله، آخرین نشانی بود از جهانی که میدانستم، اما در این ظلمتِ بی پایان، کم کم یاد گرفتم که چشم ها تنها راه دیدن نیستند؛
گاهی باید در شکاف های سکوت، نقشِ رنگ ها را با گوش هایت بشنوی؛
آن وقت است که حتی سیاهی هم آوازی میشود از هزاران ناگفته که پیش از این، زیر آوازِ پرخروش آبی، گم شده بودند ..
#آبی_سیاه
تاریکی، زبانیست که با روح حرف میزند؛ صدای بیصداییست که ترک های قلب را با انگشتان نامرئی اش لمس میکند؛
شاید آن شعله، آخرین نشانی بود از جهانی که میدانستم، اما در این ظلمتِ بی پایان، کم کم یاد گرفتم که چشم ها تنها راه دیدن نیستند؛
گاهی باید در شکاف های سکوت، نقشِ رنگ ها را با گوش هایت بشنوی؛
آن وقت است که حتی سیاهی هم آوازی میشود از هزاران ناگفته که پیش از این، زیر آوازِ پرخروش آبی، گم شده بودند ..
#آبی_سیاه
❤3👍1
فردی که روی چرخک ( ویلچر ) نشسته است و به ظاهر اسیر چرخ روزگار است، شاید با سرعت نور به سمت اهدافش میدود و به حقیقت، از همه آزادتر باشد؛
انسانی که از دید تو بی خداست، شاید ذهنش از دل هر کسی به خدا نزدیک تر باشد و روحش، به نجوای سحرگاهان عادت دارد؛
آدمی که در سکوتِ ظاهری غرق شده و از آنجا که تو علم را در گفتار جستجو میکنی، شاید صدایی باشد که جهان را تکان دهد و خاموشی اش دریایی از دانش باشد؛
تحمیل معیارها، تصمیم گیری به جای دیگری، نگاه از زاویه ای تک بعدی،
و این مار خوش خط و خال قضاوت، که همواره از ابتدا مشغول نیش زدن ماست ..
به راستی، معیار را چه کسی تعریف خواهد کرد؟ چه کسی خواهد سنجید؟
همه قاضیانی شده ایم که دادمان از بی عدالتی در آمده ..
انسانی که از دید تو بی خداست، شاید ذهنش از دل هر کسی به خدا نزدیک تر باشد و روحش، به نجوای سحرگاهان عادت دارد؛
آدمی که در سکوتِ ظاهری غرق شده و از آنجا که تو علم را در گفتار جستجو میکنی، شاید صدایی باشد که جهان را تکان دهد و خاموشی اش دریایی از دانش باشد؛
تحمیل معیارها، تصمیم گیری به جای دیگری، نگاه از زاویه ای تک بعدی،
و این مار خوش خط و خال قضاوت، که همواره از ابتدا مشغول نیش زدن ماست ..
به راستی، معیار را چه کسی تعریف خواهد کرد؟ چه کسی خواهد سنجید؟
همه قاضیانی شده ایم که دادمان از بی عدالتی در آمده ..
👏6👍1