#2
نفس توی سینه ام یخ زد؛ چهره ای که میدیدم تصویر امروزم نبود، انگار خودم رو داشتم سال 98 از توی آینه نگاه میکردم!
به روی خودم نیاوردم و ازش خواستم که تعریف کنه، وقتی حرفاشو تموم کرد، یقهشو محکم گرفتم، چشمای مظلوم و نادونش به جای ترس، حسرت شیرینی داشت؛ انگار منتظر بود یه خنجر رو توی سینش فرو کنم.
باد شالش رو بالای سرمون مثل پرچم تسلیم به پرواز درمیاورد. کویر میخواست ما رو توی یه حباب از جنس زمان زندونی کنه. داد زدم: چرا؟ مگه چی داره؟ میدونی داری چه غلطی میکنی؟
خندید؛ خنده ای که از ته گلو میجوشید و تیز بود.
دستاشو به سینم فشار داد و گفت: این جا، جای گلوله سکوت بود، نه؟
فهمیدم از همه چی خبر داره و فقط میخواد منو عذاب بده، رهاش کردم؛ بلند شد، لباساشو تکوند و چند دقیقه ای بهم خیره موند؛
صدای داد و بیداد چند نفر از دور به گوش میرسید، با همون لبخند تلخ و تیز، قبل از محو شدنش گفت: میخوای فرار کنی؟ همین امشب!
از خواب پریدم، عرق سرد کل بدنم رو خیس کرده بود، دور و برمو نگاه کردم و کسیو ندیدم،
فقط صدای زنگ هشدار گوشیم که ساعت 3:39 بعد از ظهر رو نشون میداد، میشنیدم ..
نفس توی سینه ام یخ زد؛ چهره ای که میدیدم تصویر امروزم نبود، انگار خودم رو داشتم سال 98 از توی آینه نگاه میکردم!
به روی خودم نیاوردم و ازش خواستم که تعریف کنه، وقتی حرفاشو تموم کرد، یقهشو محکم گرفتم، چشمای مظلوم و نادونش به جای ترس، حسرت شیرینی داشت؛ انگار منتظر بود یه خنجر رو توی سینش فرو کنم.
باد شالش رو بالای سرمون مثل پرچم تسلیم به پرواز درمیاورد. کویر میخواست ما رو توی یه حباب از جنس زمان زندونی کنه. داد زدم: چرا؟ مگه چی داره؟ میدونی داری چه غلطی میکنی؟
خندید؛ خنده ای که از ته گلو میجوشید و تیز بود.
دستاشو به سینم فشار داد و گفت: این جا، جای گلوله سکوت بود، نه؟
فهمیدم از همه چی خبر داره و فقط میخواد منو عذاب بده، رهاش کردم؛ بلند شد، لباساشو تکوند و چند دقیقه ای بهم خیره موند؛
صدای داد و بیداد چند نفر از دور به گوش میرسید، با همون لبخند تلخ و تیز، قبل از محو شدنش گفت: میخوای فرار کنی؟ همین امشب!
از خواب پریدم، عرق سرد کل بدنم رو خیس کرده بود، دور و برمو نگاه کردم و کسیو ندیدم،
فقط صدای زنگ هشدار گوشیم که ساعت 3:39 بعد از ظهر رو نشون میداد، میشنیدم ..
❤3👍2
ایام خوشی و سروری بر تو باد که در این دایره زمان، هر روزت بهاری نو و دلانگیز باشد.
نوروزت پیروز.
نوروزت پیروز.
👍2❤1
و پس از آن جامی ننوشیدم،
باده را به ابلیس دادم،
دیگر کسی مرا نخواهد دید.
باده را به ابلیس دادم،
دیگر کسی مرا نخواهد دید.
👍2❤1
ننوشته های یک نویسنده؛
Yas – Esalat
حدود صدتا رخ دارم
نمیدونم، کدومشم؟!
این بالا، ابر و مه
مضطرب، از تو له
منزجر، از خونه
مثل مار، از پونه
در پی روزنه
پشت سر، پر تنش
پیش رو، ممتنع
سرنوشت؟ مبهمه
مثل برق و باد گذشت، داستانم همین شد ..
نمیدونم، کدومشم؟!
این بالا، ابر و مه
مضطرب، از تو له
منزجر، از خونه
مثل مار، از پونه
در پی روزنه
پشت سر، پر تنش
پیش رو، ممتنع
سرنوشت؟ مبهمه
مثل برق و باد گذشت، داستانم همین شد ..
👍1🥰1💔1
ننوشته های یک نویسنده؛
Robert Euvino – Sandal Maker
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
که این گذرگاهِ بی مقدار، سرابی است در کویر و سایه ای است زوال پذیر.
مقصود چشم و دل، بسان "اهلی شیرازی" بود در باغات طراوت بخش شیراز؛ و دنیا
همان "وحشی بافقی" مدفون شده ذیل شنزارهای خشک و سوزان کویر یزد.
همان "وحشی بافقی" مدفون شده ذیل شنزارهای خشک و سوزان کویر یزد.
👍1
چه سخت به خنجرها خواهد گذشت،
زمانی که بدانند سالیان درازی انتظار تنم را میکشیدند و اکنون،
خاک مرا بلعیده و در خود پناه داده؛
چه سخت به خورشید خواهد گذشت،
هنگامی که بداند تنها دلیلی که تاریکی، عشق او را نمیپذیرفت، خودش بود؛
چه سخت به دریا خواهد گذشت،
وقتی بشنود موجهایش به ساحل رسیده،
اما قلب من سالهاست انتظاری نکشیده؛
چه سخت به آینه خواهد گذشت،
هنگامی که چشمانم را ببیند،
و بفهمد من تنها سایهای بودم که نور از او فراری بود
...
زمانی که بدانند سالیان درازی انتظار تنم را میکشیدند و اکنون،
خاک مرا بلعیده و در خود پناه داده؛
چه سخت به خورشید خواهد گذشت،
هنگامی که بداند تنها دلیلی که تاریکی، عشق او را نمیپذیرفت، خودش بود؛
چه سخت به دریا خواهد گذشت،
وقتی بشنود موجهایش به ساحل رسیده،
اما قلب من سالهاست انتظاری نکشیده؛
چه سخت به آینه خواهد گذشت،
هنگامی که چشمانم را ببیند،
و بفهمد من تنها سایهای بودم که نور از او فراری بود
...
ننوشته های یک نویسنده؛
Photo
و نه تنها تنها؛ بلکه وطنهایی از جنس شخص نیز در دلم جای نداشتند، از همان لحظهای که چشمانم دنیا را پیش رویم آبی دیده بود.
#آبی_سیاه
#آبی_سیاه
👏1
ننوشته های یک نویسنده؛
Video
من به اشعار همانطور اعتقاد دارم که به خانه های تسخیرشده؛
بی گمان، زمانی کسی در اینجا جان سپرده است ..
بی گمان، زمانی کسی در اینجا جان سپرده است ..
قفسه ها از کتاب هایی پر بودند که جلدشان " آزادی " و صفحاتشان " زندان " نام داشت.
جایی که دانشجویان با اشتیاق جلد های رنگارنگ را برمی داشتند، اما پس از چند صفحه، انگشتانشان پشت جملاتی یخ میزد که بسان میله های فلزی بود ..
فصل اول همیشه با شعار های درخشان شروع شده بود: حق انتخاب، مرزهای ناشناخته، اما هر چه به میانه کتاب نزدیک تر میشدی، کلمات تنگ تر و سنگین تر میشدند؛
پاورقی ها پر از قید و شرط بود: آزادی، اما تنها اگر،
حق توست، به شرطی که ..
نا گفته نماند که بعضی کتاب ها را مقامات بالادستی اهدا کرده بودند، با مُهر، روی صفحه اول، پررنگ درج شده بود: تقدیم به روشنفکران.
دانشجوی سال اول ریاضی و آمار، یک بار تمام شب را بیدار مانده بود تا ردپای این تناقض را پیدا کند.
در نیمه های صبح، زیر خطوطی که مدام از نظم و ثبات میگفتند، جملاتی کمرنگ و تقریبا پاک شده یافت:
آزادی واقعی هرگز در کتابها نمیگنجد؛ باید از میان سطرها فرار کرد ..
کتاب دار پیر، هرگز مستقیما به کسی هشدار نمیداد. فقط وقتی کسی کتاب "آزادی" را برمیداشت، آهسته پشت ویترین شیشه ای اشاره میکرد به جلدی کهنه با عنوان سادهی "تاریخ" که داخلش پر بود از نامه های کوچکِ زندانیانی که با مرکب سیاه روی برگه های زرد و پوسیده، نقشه های فرار کشیده بودند ..
جایی که دانشجویان با اشتیاق جلد های رنگارنگ را برمی داشتند، اما پس از چند صفحه، انگشتانشان پشت جملاتی یخ میزد که بسان میله های فلزی بود ..
فصل اول همیشه با شعار های درخشان شروع شده بود: حق انتخاب، مرزهای ناشناخته، اما هر چه به میانه کتاب نزدیک تر میشدی، کلمات تنگ تر و سنگین تر میشدند؛
پاورقی ها پر از قید و شرط بود: آزادی، اما تنها اگر،
حق توست، به شرطی که ..
نا گفته نماند که بعضی کتاب ها را مقامات بالادستی اهدا کرده بودند، با مُهر، روی صفحه اول، پررنگ درج شده بود: تقدیم به روشنفکران.
دانشجوی سال اول ریاضی و آمار، یک بار تمام شب را بیدار مانده بود تا ردپای این تناقض را پیدا کند.
در نیمه های صبح، زیر خطوطی که مدام از نظم و ثبات میگفتند، جملاتی کمرنگ و تقریبا پاک شده یافت:
آزادی واقعی هرگز در کتابها نمیگنجد؛ باید از میان سطرها فرار کرد ..
کتاب دار پیر، هرگز مستقیما به کسی هشدار نمیداد. فقط وقتی کسی کتاب "آزادی" را برمیداشت، آهسته پشت ویترین شیشه ای اشاره میکرد به جلدی کهنه با عنوان سادهی "تاریخ" که داخلش پر بود از نامه های کوچکِ زندانیانی که با مرکب سیاه روی برگه های زرد و پوسیده، نقشه های فرار کشیده بودند ..
آریو
❤2