ننوشته های یک نویسنده؛
the abyss inside us – Internal Error
لبخند و حقیقت و انکار:
ننوشته های یک نویسنده؛
Gibran Alcocer – Idea 1
همانند آخر شبها،
خیره به آسمان و شهابهای گُذرناک،
نمیدانستم چرا و چگونه رقم خورد؛
هر اتفاق ممکن از من خوب و بدی ساخت که نمیتوانستم انتخاب کنم! کدام جهت و کدام جبهه جای من است؟
دراز کشیدن کنار گلهای لاله یا نشستن میان خاطراتی که قرار بود خونشان قطره قطره بر چهره ام ببارد؟!
نه!
ایستادن کنار "خودها" را ترجیح میدهم؛
روز موعود با "خود" نیز فرا خواهد رسید ..
خیره به آسمان و شهابهای گُذرناک،
نمیدانستم چرا و چگونه رقم خورد؛
هر اتفاق ممکن از من خوب و بدی ساخت که نمیتوانستم انتخاب کنم! کدام جهت و کدام جبهه جای من است؟
دراز کشیدن کنار گلهای لاله یا نشستن میان خاطراتی که قرار بود خونشان قطره قطره بر چهره ام ببارد؟!
نه!
ایستادن کنار "خودها" را ترجیح میدهم؛
روز موعود با "خود" نیز فرا خواهد رسید ..
روان دژخیم نمای آن عسرت، موجب همایه روح با جسم بود؛ شما ندانستید!
اوج تباهی بود آن نگاه بدون حجب، به شرمگاه تاریخ ..
وقتی که فردا فرزند امروز،
و امروز، حاملهی دیروز است ..
وقتی که فردا فرزند امروز،
و امروز، حاملهی دیروز است ..
سکوت کرد، به کف دستانش خیره شد و گفت آینهها نگاهم میکنند؛ دیدهای در پی خودم نمیدوانم! نمیدانم کیستم!
از خود خسته ام و مجنونم عاقل شده و میل لیلی ندارد!
به چشمانش زل زدم و پرسیدم: دلایلت برای قبل از حادثه اند یا بعد از حادثه؟
لبخند زد، بلند شد و شلوار خود را تکاند و جواب داد:
در هر سو که از او دور تر باشم ..
از خود خسته ام و مجنونم عاقل شده و میل لیلی ندارد!
به چشمانش زل زدم و پرسیدم: دلایلت برای قبل از حادثه اند یا بعد از حادثه؟
لبخند زد، بلند شد و شلوار خود را تکاند و جواب داد:
در هر سو که از او دور تر باشم ..
👏1
ابتدا غمگین شدم
کمی که گذشت خشمگین؛
سپس بی تفاوت
گاهی دلتنگ
بعد از آن دیوانه
و اکنون؛ یک شیطان.
کمی که گذشت خشمگین؛
سپس بی تفاوت
گاهی دلتنگ
بعد از آن دیوانه
و اکنون؛ یک شیطان.
ننوشته های یک نویسنده؛
ابله - فئودور داستایوفسکی.zip
او را برای معالجهی جنون به آنجا سپرده بودند. به نظر من دیوانه نبود؛ بلکه بی اندازه رنج کشیده بود. تمام دردش همین بود و بس.
👍1
آنچنان نیست که در ظلمت تو سر نزنند
مست و خندان از گوشه تابوت در بزنند
روزی سوخت این دل، چه توانم گویم؟
خواهم که بالای مزارم خاکیان پر بزنند
شبی از خاک برآیم چو شرّی سوزان
اشکها بر رخشان چو باد صبا سر بزنند
مست و خندان از گوشه تابوت در بزنند
روزی سوخت این دل، چه توانم گویم؟
خواهم که بالای مزارم خاکیان پر بزنند
شبی از خاک برآیم چو شرّی سوزان
اشکها بر رخشان چو باد صبا سر بزنند
آریو
❤3👍1