هروقت ازشون میشنوم که زندگی یه بازی پوچه ازشون میگذرم
گاها باهاشون بحث هم میکنم.
فکر میکنم آدمایی که بزرگترین معنی زندگی براشون صبح خوردن و شب خوابیدن روی هم هست، چرا زندگی نباید پوچ باشه؟
گاها باهاشون بحث هم میکنم.
فکر میکنم آدمایی که بزرگترین معنی زندگی براشون صبح خوردن و شب خوابیدن روی هم هست، چرا زندگی نباید پوچ باشه؟
اگه بهم بگن چیزی به اسم اعتماد و عشق بین دو انسان وجود نداره و فقط یه حس خنده داره، شاید با شروطی بگم اره همینطوره ..
بدون اغراق هر آدمی از ته دلش میدونه عشق تو این دنیا برا کیه و چیه ..
این حرفا دلیلی نیست که مثل کِرم توی فسادِ هم بلولیم و روح همدیگه رو مکان گیر کنیم و آسیب بزنیم به هم؛
بقای جمعیت به طی کردن روند طبیعیشه!
بدون اغراق هر آدمی از ته دلش میدونه عشق تو این دنیا برا کیه و چیه ..
این حرفا دلیلی نیست که مثل کِرم توی فسادِ هم بلولیم و روح همدیگه رو مکان گیر کنیم و آسیب بزنیم به هم؛
بقای جمعیت به طی کردن روند طبیعیشه!
گاها خسته میشم و میگم به هر عقیده غیرطبیعی و کسشری که از دهن هرکسی بیرون میاد نباید احترام گذاشت، اگر اینکارو بکنم به عنوان یه دیکتاتور خودخواه شناخته میشم،
نکنم هم نابودی جامعه رو کمکم جلوی چشام میبینم با اینکه الانش هم جامعه قلبی هست که ۷۰ درصدش از کار افتاده!
نکنم هم نابودی جامعه رو کمکم جلوی چشام میبینم با اینکه الانش هم جامعه قلبی هست که ۷۰ درصدش از کار افتاده!
مشکل اینه که اکثریت از عاقبت کاری که میکنن خبر ندارن، یه عده هم که خبر دارن یا نتونستن ارادشونو کنترل کنن یا دلشون میخواد که این اتفاق بیفته زیاد هم بیفته!
اگه شک داری برو از چندسال پیش برسی کن ببین چقدر جریانهایی که جنبه شوخی داشتن توی این فضای مسموم مجازی تبدیل به واقعیت و فرهنگ شدن!
اگه شک داری برو از چندسال پیش برسی کن ببین چقدر جریانهایی که جنبه شوخی داشتن توی این فضای مسموم مجازی تبدیل به واقعیت و فرهنگ شدن!
خودم هم چندان آدم خوبی نبودم، فقط حس شاعرِ مستی رو دارم که سعی داره توی مجلس عیاشی به همه بفهمونه خونه داره آتیش میگیره؛
عجیبه که کسی حواسش به این چیزا نیست،
میدونی چی میگم؟
عجیبه که کسی حواسش به این چیزا نیست،
میدونی چی میگم؟
زندگی میتونه ناجی باشه، اگه زورش نرسه تیغِ مرگ و نابودی زورش به همه میرسه ..
با پاکت مچاله شده وینستون، قدم زنان در خیابانِ دی به استقبال بهمن ماه میرفت،
نگاهش جلب تصادفی در کنار میدان شد، موتور سیکلتی کاملا سیاه، به رنگ روزِ راننده اش، آخرین چیزی که نبضِ تن سوارهاش را حس کرده بود، بیجان کنار خیابان افتاده بود.
خرده شیشههایی که کف آسفالت ریخته بود با خرده شیشههای قلب آن مرد که در اوج افق در حال محو شدن بود، همدردی داشتند و خونی که قرمزی اش رفته رفته خاموش میشد و سیاهی، آن را میبلعید.
چند متر دور شد،دختر بچهای دست فروش جلویش جوانه زد و از او درخواست کرد که چند دسته گل برای عزیزان خود بخرد،
لبخند مرد به چهره اش و اشکهایش به پرتگاه رسید، مقداری پول به دخترک داد و شاخه های گل را گرفت تا به عزیزانش هدیه دهد، با خود فکر میکرد این دختر چقدر میتواند درآمد ماهیانه داشته باشد اگر مانند برخی آدم ها، آدم بفروشد!
مرد به نزدیکیِ خانه عزیزان خود رسید،
از دور سلام کرد و زیر لب چیزی خواند،
نزدیک که شد، گلی سفید رنگ برروی سنگ قبر مادر خود گذاشت و گل زرد را برای قلب سنگین خود نگه داشت.
نگاهش جلب تصادفی در کنار میدان شد، موتور سیکلتی کاملا سیاه، به رنگ روزِ راننده اش، آخرین چیزی که نبضِ تن سوارهاش را حس کرده بود، بیجان کنار خیابان افتاده بود.
خرده شیشههایی که کف آسفالت ریخته بود با خرده شیشههای قلب آن مرد که در اوج افق در حال محو شدن بود، همدردی داشتند و خونی که قرمزی اش رفته رفته خاموش میشد و سیاهی، آن را میبلعید.
چند متر دور شد،دختر بچهای دست فروش جلویش جوانه زد و از او درخواست کرد که چند دسته گل برای عزیزان خود بخرد،
لبخند مرد به چهره اش و اشکهایش به پرتگاه رسید، مقداری پول به دخترک داد و شاخه های گل را گرفت تا به عزیزانش هدیه دهد، با خود فکر میکرد این دختر چقدر میتواند درآمد ماهیانه داشته باشد اگر مانند برخی آدم ها، آدم بفروشد!
مرد به نزدیکیِ خانه عزیزان خود رسید،
از دور سلام کرد و زیر لب چیزی خواند،
نزدیک که شد، گلی سفید رنگ برروی سنگ قبر مادر خود گذاشت و گل زرد را برای قلب سنگین خود نگه داشت.
👍2
قفسی وجود نداشت،
اما انتظار برای پرنده همان قفس بود، بدون آنکه بتواند دیوارههایش را لمس کند.
اما انتظار برای پرنده همان قفس بود، بدون آنکه بتواند دیوارههایش را لمس کند.
چیزی در آینه ندیدم،
سالها بعد، معلق در حال سقوط خود را یافتم؛
هر چه افتادم، به زمین نرسیدم،
چه کاری از دستم بر میآمد؟
افتاده تر شوم و حس تعلق در میان احساسات بیشتر شود،
یا غرورم را بیشتر پرورش دهم و با اندیشه پرواز با فک به زمین سرد تر از روحم برخورد کنم؟
نمیدانم؛ شاید خدا بازیاش گرفته و مرا سوار بر تاب دنیا هل میدهد ..
سالها بعد، معلق در حال سقوط خود را یافتم؛
هر چه افتادم، به زمین نرسیدم،
چه کاری از دستم بر میآمد؟
افتاده تر شوم و حس تعلق در میان احساسات بیشتر شود،
یا غرورم را بیشتر پرورش دهم و با اندیشه پرواز با فک به زمین سرد تر از روحم برخورد کنم؟
نمیدانم؛ شاید خدا بازیاش گرفته و مرا سوار بر تاب دنیا هل میدهد ..
هرسال بهمن برایم تکهای یخ زده از مرداد شده؛
از من انتظار گرمی و حرارت دارد، با روزهایش، داستانی مضحک را هزاران بار در پس نیشخند اش برایم تعریف میکند، احتمالا انگیزه درونی اش میخواهد از صداقت و غربت من،
صادقی بدون هدایت سازد!
و من زل زده ام به دستان چروکیده خاطرات، که از سیاهی شب، زلفی سپید بر روی سرم میبافد ..
از من انتظار گرمی و حرارت دارد، با روزهایش، داستانی مضحک را هزاران بار در پس نیشخند اش برایم تعریف میکند، احتمالا انگیزه درونی اش میخواهد از صداقت و غربت من،
صادقی بدون هدایت سازد!
و من زل زده ام به دستان چروکیده خاطرات، که از سیاهی شب، زلفی سپید بر روی سرم میبافد ..