ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
133 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
ننوشته های یک نویسنده؛
Reza Pishro – Nirvana
این مرحله واسه اوناست که بازیکنن ماهرن،
نه اونا که علاقه دارن قاطی معما بشن ..
به طوری هوا سرد بود که وقتی دندان هایش مانند لبه دو چکش به هم میخوردند، چندین بار زبانش را گاز گرفت؛ بعد از آن دهان خود را باز گذاشت تا همچنان زبانش بتواند خزعبلات بگوید و زیر تیغ دندان هایش نرود!
شروع کرد به نالیدن:
این چه زمستانی است که هوا نمیتواند ذره ای گرم باشد؟ خدایا این چه حکمتی است که چنین باید در رنج باشیم؛
ناگهان با صدای محکمی، صدای او هم قطع شد،
حاج ولی بود که با آن همه ریش سفید، از شدت عصبانیت، کف دست خود را ضربتی بر پس کله بدون مویِ سالار فرود آورره بود.
+ مرد حسابی این چه زندگی مسخره ایست که تو داری؟ تابستان از گرما شکایت داری که نمیگذارد پرحرفی کنی، زمستان از سرما شاکی هستی که نمیگذارد پرحرفی کنی،
مردک نادان! این زبان توست که نمیگذارد زندگی کنی!

#خط_سر_نقطه
#برگ_اول
👍1
هروقت ازشون میشنوم که زندگی یه بازی پوچه ازشون میگذرم
گاها باهاشون بحث هم میکنم.
فکر میکنم آدمایی که بزرگترین معنی زندگی براشون صبح خوردن و شب خوابیدن روی هم هست، چرا زندگی نباید پوچ باشه؟
اگه بهم بگن چیزی به اسم اعتماد و عشق بین دو انسان وجود نداره و فقط یه حس خنده داره، شاید با شروطی بگم اره همینطوره ..
بدون اغراق هر آدمی از ته دلش میدونه عشق تو این دنیا برا کیه و چیه ..
این حرفا دلیلی نیست که مثل کِرم توی فسادِ هم بلولیم و روح همدیگه رو مکان گیر کنیم و آسیب بزنیم به هم؛
بقای جمعیت به طی کردن روند طبیعیشه!
گاها خسته میشم و میگم به هر عقیده غیرطبیعی و کسشری که از دهن هرکسی بیرون میاد نباید احترام گذاشت، اگر اینکارو بکنم به عنوان یه دیکتاتور خودخواه شناخته میشم،
نکنم هم نابودی جامعه رو کم‌کم جلوی چشام میبینم با اینکه الانش هم جامعه قلبی هست که ۷۰ درصدش از کار افتاده!
مشکل اینه که اکثریت از عاقبت کاری که میکنن خبر ندارن، یه عده هم که خبر دارن یا نتونستن ارادشونو کنترل کنن یا دلشون میخواد که این اتفاق بیفته زیاد هم بیفته!
اگه شک داری برو از چندسال پیش برسی کن ببین چقدر جریان‌هایی که جنبه شوخی داشتن توی این فضای مسموم مجازی تبدیل به واقعیت و فرهنگ شدن!
خودم هم چندان آدم خوبی نبودم، فقط حس شاعرِ مستی رو دارم که سعی داره توی مجلس عیاشی به همه بفهمونه خونه داره آتیش میگیره؛
عجیبه که کسی حواسش به این چیزا نیست،
میدونی چی میگم؟
زندگی میتونه ناجی باشه، اگه زورش نرسه تیغِ مرگ و نابودی زورش به همه میرسه ‌‌..
با پاکت مچاله شده وینستون، قدم زنان در خیابانِ دی به استقبال بهمن ماه می‌رفت،
نگاهش جلب تصادفی در کنار میدان شد، موتور سیکلتی کاملا سیاه، به رنگ روزِ راننده اش، آخرین چیزی که نبضِ تن سواره‌اش را حس کرده بود، بی‌جان کنار خیابان افتاده بود.
خرده شیشه‌هایی که کف آسفالت ریخته بود با خرده شیشه‌های قلب آن مرد که در اوج افق در حال محو شدن بود، همدردی داشتند و خونی که قرمزی اش رفته رفته خاموش میشد و سیاهی، آن را میبلعید.
چند متر دور شد،دختر بچه‌ای دست فروش جلویش جوانه زد و از او درخواست کرد که چند دسته گل برای عزیزان خود بخرد،
لبخند مرد به چهره اش و اشک‌هایش به پرتگاه رسید، مقداری پول به دخترک داد و شاخه های گل را گرفت تا به عزیزانش هدیه دهد، با خود فکر میکرد این دختر چقدر میتواند درآمد ماهیانه داشته باشد اگر مانند برخی آدم ها، آدم بفروشد!
مرد به نزدیکیِ خانه‌ عزیزان خود رسید،
از دور سلام کرد و زیر لب چیزی خواند،
نزدیک که شد، گلی سفید رنگ برروی سنگ قبر مادر خود گذاشت و گل زرد را برای قلب سنگین خود نگه داشت.
👍2
قفسی وجود نداشت،
اما انتظار برای پرنده همان قفس بود، بدون آنکه بتواند دیواره‌هایش را لمس کند.