دو ماه پیش بود یك دیوانه را در آن زندان پائین حیاط انداخته بودند، با تیله شكسته شكم خودش را پاره كرد، رودههایش را بیرون كشیده بود با آنها بازی می كرد. میگفتند او قصاب بوده، به شكم پاره كردن عادت داشته. اما آن یكی دیگر كه با ناخن چشم خودش را تركانیده بود، دستهایش را از پشت بسته بودند. فریاد میكشید و خون به چشمش خشك شده بود. من میدانم همهی اینها زیر سر ناظم است:
" مردمان اینجا همه هم اینطور نیستند. خیلی از آنها اگر معالجه بشوند و مرخص بشوند، بدبخت خواهند شد. مثلا" این صغرا سلطان كه در زنانه است، دو سه بار میخواست بگریزد، او را گرفتند. پیرزن است اما صورتش را گچ دیوار میمالد و گل شمعدانی هم سرخابش است. خودش را دختر چهارده ساله میداند، اگر معالجه بشود و در آینه نگاه بكند سكته خواهد كرد، بدتر از همه تقی خودمان است كه میخواست دنیا را زیر و رو بكند و با آنكه عقیده اش اینست كه زن باعث بدبختی مردم شده و برای اصلاح دنیا هر چه زن است باید كشت، عاشق همین صغرا سلطان شده بود.
" مردمان اینجا همه هم اینطور نیستند. خیلی از آنها اگر معالجه بشوند و مرخص بشوند، بدبخت خواهند شد. مثلا" این صغرا سلطان كه در زنانه است، دو سه بار میخواست بگریزد، او را گرفتند. پیرزن است اما صورتش را گچ دیوار میمالد و گل شمعدانی هم سرخابش است. خودش را دختر چهارده ساله میداند، اگر معالجه بشود و در آینه نگاه بكند سكته خواهد كرد، بدتر از همه تقی خودمان است كه میخواست دنیا را زیر و رو بكند و با آنكه عقیده اش اینست كه زن باعث بدبختی مردم شده و برای اصلاح دنیا هر چه زن است باید كشت، عاشق همین صغرا سلطان شده بود.
🥰1
ننوشته های یک نویسنده؛
دو ماه پیش بود یك دیوانه را در آن زندان پائین حیاط انداخته بودند، با تیله شكسته شكم خودش را پاره كرد، رودههایش را بیرون كشیده بود با آنها بازی می كرد. میگفتند او قصاب بوده، به شكم پاره كردن عادت داشته. اما آن یكی دیگر كه با ناخن چشم خودش را تركانیده بود،…
بریده ای از داستان سه قطره خون
صادق هدایت
صادق هدایت
شاید چشمانِ آن دختریست که هرشب در خوابِ من بیدار و پدیدار میشود،
اما چهرهای از خود نمایان نمیکند ..
شاید رنگ سقف بالای سرمان است؛
همان آسمانی نیلگون که شبها از کبودی خاطرات سیاه میشود ..
و یا داستانِ من تا به اینجا؛
همان آبی، که سیاه شد ..
اما چهرهای از خود نمایان نمیکند ..
شاید رنگ سقف بالای سرمان است؛
همان آسمانی نیلگون که شبها از کبودی خاطرات سیاه میشود ..
و یا داستانِ من تا به اینجا؛
همان آبی، که سیاه شد ..
ننوشته های یک نویسنده؛
Video
اگه شخص باحوصلهای ببینم که دنبال رمان برای خوندن میگرده، قطعا اولین پیشنهادم بهش سری کتابهای هری پاتره؛
نبوغ جی کی رولینگ توی خلق کردن شخصیتها انکار نکردنیه، بدون در نظر گرفتن دنیای فانتزی و قدرتمندش!
نظر منو بخواین به شدت میشه از شخصیت سوروس اسنیپ درس گرفت؛هیجانات زیادی لا به لای صفحات این رمان، در کمین خواننده نشستن ..
نبوغ جی کی رولینگ توی خلق کردن شخصیتها انکار نکردنیه، بدون در نظر گرفتن دنیای فانتزی و قدرتمندش!
نظر منو بخواین به شدت میشه از شخصیت سوروس اسنیپ درس گرفت؛هیجانات زیادی لا به لای صفحات این رمان، در کمین خواننده نشستن ..
❤4
ننوشته های یک نویسنده؛
Reza Pishro – Nirvana
این مرحله واسه اوناست که بازیکنن ماهرن،
نه اونا که علاقه دارن قاطی معما بشن ..
نه اونا که علاقه دارن قاطی معما بشن ..
ننوشته های یک نویسنده؛
Safir – DD
YouTube
Safir - DD [Prod. Motreb] (Director @0verseee)
Rapper & Songwriter: Safir
Music Producer: Motreb
Co-Producer: Mooser
Director: Oversee
Mix & Mastering: Dehghan
Clothing & Drip Stylist: AIRDRIP1
Lyrics:
چی داری تو جیب؟
ریالی خوبی
دور و بر کسی نبود
دیدی عالی بودی
یه جنس توپ دیگه ام
میدیکالی کیمیکالی
تو…
Music Producer: Motreb
Co-Producer: Mooser
Director: Oversee
Mix & Mastering: Dehghan
Clothing & Drip Stylist: AIRDRIP1
Lyrics:
چی داری تو جیب؟
ریالی خوبی
دور و بر کسی نبود
دیدی عالی بودی
یه جنس توپ دیگه ام
میدیکالی کیمیکالی
تو…
به طوری هوا سرد بود که وقتی دندان هایش مانند لبه دو چکش به هم میخوردند، چندین بار زبانش را گاز گرفت؛ بعد از آن دهان خود را باز گذاشت تا همچنان زبانش بتواند خزعبلات بگوید و زیر تیغ دندان هایش نرود!
شروع کرد به نالیدن:
این چه زمستانی است که هوا نمیتواند ذره ای گرم باشد؟ خدایا این چه حکمتی است که چنین باید در رنج باشیم؛
ناگهان با صدای محکمی، صدای او هم قطع شد،
حاج ولی بود که با آن همه ریش سفید، از شدت عصبانیت، کف دست خود را ضربتی بر پس کله بدون مویِ سالار فرود آورره بود.
+ مرد حسابی این چه زندگی مسخره ایست که تو داری؟ تابستان از گرما شکایت داری که نمیگذارد پرحرفی کنی، زمستان از سرما شاکی هستی که نمیگذارد پرحرفی کنی،
مردک نادان! این زبان توست که نمیگذارد زندگی کنی!
#خط_سر_نقطه
#برگ_اول
شروع کرد به نالیدن:
این چه زمستانی است که هوا نمیتواند ذره ای گرم باشد؟ خدایا این چه حکمتی است که چنین باید در رنج باشیم؛
ناگهان با صدای محکمی، صدای او هم قطع شد،
حاج ولی بود که با آن همه ریش سفید، از شدت عصبانیت، کف دست خود را ضربتی بر پس کله بدون مویِ سالار فرود آورره بود.
+ مرد حسابی این چه زندگی مسخره ایست که تو داری؟ تابستان از گرما شکایت داری که نمیگذارد پرحرفی کنی، زمستان از سرما شاکی هستی که نمیگذارد پرحرفی کنی،
مردک نادان! این زبان توست که نمیگذارد زندگی کنی!
#خط_سر_نقطه
#برگ_اول
👍1
هروقت ازشون میشنوم که زندگی یه بازی پوچه ازشون میگذرم
گاها باهاشون بحث هم میکنم.
فکر میکنم آدمایی که بزرگترین معنی زندگی براشون صبح خوردن و شب خوابیدن روی هم هست، چرا زندگی نباید پوچ باشه؟
گاها باهاشون بحث هم میکنم.
فکر میکنم آدمایی که بزرگترین معنی زندگی براشون صبح خوردن و شب خوابیدن روی هم هست، چرا زندگی نباید پوچ باشه؟
اگه بهم بگن چیزی به اسم اعتماد و عشق بین دو انسان وجود نداره و فقط یه حس خنده داره، شاید با شروطی بگم اره همینطوره ..
بدون اغراق هر آدمی از ته دلش میدونه عشق تو این دنیا برا کیه و چیه ..
این حرفا دلیلی نیست که مثل کِرم توی فسادِ هم بلولیم و روح همدیگه رو مکان گیر کنیم و آسیب بزنیم به هم؛
بقای جمعیت به طی کردن روند طبیعیشه!
بدون اغراق هر آدمی از ته دلش میدونه عشق تو این دنیا برا کیه و چیه ..
این حرفا دلیلی نیست که مثل کِرم توی فسادِ هم بلولیم و روح همدیگه رو مکان گیر کنیم و آسیب بزنیم به هم؛
بقای جمعیت به طی کردن روند طبیعیشه!
گاها خسته میشم و میگم به هر عقیده غیرطبیعی و کسشری که از دهن هرکسی بیرون میاد نباید احترام گذاشت، اگر اینکارو بکنم به عنوان یه دیکتاتور خودخواه شناخته میشم،
نکنم هم نابودی جامعه رو کمکم جلوی چشام میبینم با اینکه الانش هم جامعه قلبی هست که ۷۰ درصدش از کار افتاده!
نکنم هم نابودی جامعه رو کمکم جلوی چشام میبینم با اینکه الانش هم جامعه قلبی هست که ۷۰ درصدش از کار افتاده!