از سهولت حروف شروع و به پیچدگی ادبیات مختوم؛
زندگی تشبیهی بود که مشبه نداشت به همین دلیل برای هر فرد داستانی مجزا داشت،
فعلی بود که جلمه آن پس از گذر زمان دیده نمیشد و بیست سال در یک چشم به هم زدن گذشت،
پارادوکسی بود که در عین سادگی، سخت ترین روزها در کمین آدمی نشسته بود،
کنون زیر چراغی با نور زرد، سالهاست درون این قبر تنگ خوابیده ام و به فرداهایی پوزخند میزنم که خون آن از لبان گذشته میچکید و نگران بودم نتوانم نجاتش دهم.
زندگی تشبیهی بود که مشبه نداشت به همین دلیل برای هر فرد داستانی مجزا داشت،
فعلی بود که جلمه آن پس از گذر زمان دیده نمیشد و بیست سال در یک چشم به هم زدن گذشت،
پارادوکسی بود که در عین سادگی، سخت ترین روزها در کمین آدمی نشسته بود،
کنون زیر چراغی با نور زرد، سالهاست درون این قبر تنگ خوابیده ام و به فرداهایی پوزخند میزنم که خون آن از لبان گذشته میچکید و نگران بودم نتوانم نجاتش دهم.
ننوشته های یک نویسنده؛
Photo
جامِ احساست را از قلب مذاب شدهام پر خواهم کرد؛
سپس از جهنم باز خواهم گشت ..
سپس از جهنم باز خواهم گشت ..
بامداد دیشب، در شلوغی همان پیادهرُوی قدیمی؛
چشمانی آشنا از چهرهای ناشناس و غریب را دیدم که به چشمان من چشم دوخته بود؛
انگار شخصیتی غمیگن و قوی، از داستانهایی بود که هنوز ننوشته ام!
شاید آمده بود بریدگیِ میان گذشتهای نارنجی و آیندهای آبی را با چشم دوختن به هم متصل کند ..
چشمانی آشنا از چهرهای ناشناس و غریب را دیدم که به چشمان من چشم دوخته بود؛
انگار شخصیتی غمیگن و قوی، از داستانهایی بود که هنوز ننوشته ام!
شاید آمده بود بریدگیِ میان گذشتهای نارنجی و آیندهای آبی را با چشم دوختن به هم متصل کند ..
Forwarded from Hidden Chat
مترسک چشماتو باز کن
روزا خبری از کابوس نیست
روزا خبری از کابوس نیست
حُسن تعلیل فقط اونجا که خدا آخر نماز به جای خداحافظی ازت سلام میخواد؛
به دور از هر فرد و سیاست و قانون،
آغوشی که همیشه بازه و انسان راهی برای وداع با هویت الهی خودش نداره ..
همینقدر زیبا.
به دور از هر فرد و سیاست و قانون،
آغوشی که همیشه بازه و انسان راهی برای وداع با هویت الهی خودش نداره ..
همینقدر زیبا.
❤5
ننوشته های یک نویسنده؛
سقوط-آلبرکامو-@lbookl.pdf
من آنقدر بزرگوار نبودم که از اهانتها بگذرم، امّا سرانجام فراموش میکردم. و آنکه گمان میبرد از او بیزارم مبهوت میشد. آنگاه که میدید لبخندزنان به او سلام میکنم، برحسب سرشتش عظمت روحم تحسینش را برمیانگیخت یا خفت منشم را خوار میشمرد.غافل از اینکه علتِ رفتارم سادهتر از این حرفها بود: حتی نامش رافراموش کرده بودم.
❤1👍1