ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
134 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
ننوشته های یک نویسنده؛
Photo
مظنون به یک تصویر، مجهول در تعبیر
شکسته کمر جوانمردان را نیرنگ؟
یا که ماندند این ناکسان با چند رنگ؟
🔥3
میگفت این منظره‌های تکراری باعث میشه لبخند بزنم، یعنی از پاییز جز عکس گرفتن با چندتا درخت که داره چشماشون گرم میشه بخوابن و صدای خش خش ناخنِ برگای زرد رو تن زمین، چیز دیگه‌ای بلد نیستن؟
اون همه دلتنگی دمِ غروب و شبای صبح نشدنیش رو ندیدن؟
ما که هرچی‌ام دلمون یخ زده باشه دلمون خوشه به همین چای داغ کنار بخاری و بوی نارنگی.
Marize Ham (Ft. Sogand)
Hiphopologist
بریم یه روز میده گلامون شکوفه ..
هوای ابری پاییز دیگه درسی نداشت به من بده، رعد و برق شادیش رو زده بود، گریه‌هاشو کرده بود، و فقط منتظر شب، به همراه من کنار خیابون منتظر ایستاده بود؛ حواسم پرتِ گفتگوی یه دختر نسبتا خردسال و پدرش شد؛
کودک میگفت رنگا هم خسته میشن بابا، چون باهم دعوا دارن! اون ماشینه که آبی پوشیده اصلا به رنگ درختا نمیاد، به من اشاره کرد و به باباش گفت: نگاه لباس عمو رو؛ رنگ مشکیش میخواد هوا رو کتک بزنه!
حرفاش خیلی برام عجیب بود، سطح فکرای انتزاعیش توی این سن و سال رو باور نمیکردم؛ وقتی لبخند چهره معصومش رو دیدم یه طوفان سوزناک و سردِ پر از فکر لبخند خودم رو محو کرد؛
یعنی کِی میخواست بفهمه کسایی که چندرنگ پوشیدن با کسی دعوا ندارن ..؟!
یادت نمی‌آید؟
وقتی با تظاهرات نسبتا گرمت شناختمَت، دست‌هایت سرد شد و سرفه‌های من شروع!
نه سرما نخورده‌ام!
شاید ریه‌‌ام سرما خورده؛ بافتِ زیبایی داشت، با نخ‌های سیگار نخ کِشَش کردم و یک لباس از دود برایش دوختم تا چشمان قلبم دیگر چیزی را نبیند.
مشکی برایتان رنگ غم بود؟ برایم رنگ قدرت شده ..
به سرفه کردنای آخر شبت وقتی از پشت بوم برمیگردی مشکوکم،به قرصای سر دردی که نمیخوری و میگی دردسر میشه دوباره، به درصدِ سلامت روانت که دیگه کمتر از ۱۵٪ بهت هشدار نمیده؛
مشکوکم به رنگ سفید و سردیِ زمستونِ بعد این پاییز گرم، به آفتابِ کم شرفِ بهمن ماه که لحظه ای نتونست دستامو گرم نگه داره!
من به خود شک هم مشکوکم که نکنه جز وهم و خیال، واقعیتی نباشه؟
گاهی می اندیشم درختی که تنها
بالای کوه زندگی می‌کند،
چرا از جنگل فرار کرده ؟
#آلبرکامو
ننوشته های یک نویسنده؛
Photo
ملافه بزرگ و سفیدی آوردند و آدم آهنی را با آن پوشاندند،
روی ملافه نوشته شده بود:
"خراب است"
کنون این جنون مرا به آخرین احساس رسانده؛
مانند آخرین فرد باقی مانده از خانواده، دختری که نجابت وجدان خود را به وسیله شستن قبور پدر و مادر با اشک خود، پاک نگه میدارد؛
آخرین شوالیه باقی مانده از جنگ با جسمی زخمی درون سنگری فراموش شده، روی زمینی پر از سردی و سکوت که همگان تصور آسمانی شدن او را دارند؛
و آخرین قطره اشکی که بعد از چکه کردن، تمام احساس آدمی نیز به همراه آن فرو می‌ریزد و تصویری همیشگی از جنس سنگ برای خود در قاب اذهان می‌سازد ..
@NotWrite