ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
134 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
کرده این زخم با هر دردی مدارا
تا توانست دید در مستی خدا را
گشته تاریک و ظُلُم ز نور تو یارا
دیده‌ است دیده‌ات چشم ما را؟
مجنون هنوز ز زلف مِی‌اش گوارا
بهر لیلی ولیکن حدی بود جفا را
ساخته ام در دل سمرقند و بخارا
تا نخواهم از حافظ و صائب صدا را ..

" آریو "
🐳1
درخت پیر تنومند حیاط پشتی رو بریدی چون وقتی از گلبرگای گل رز قشنگت بهش میگفتی؛
از ساقه لاغر و بی‌ریشگیش خبر داشت.
با ذهنی خسته و جسمی جوان، در آغوش شن‌های ساحل دراز کشیده و به ابروهای آسمان پرستاره خیره شده بود، دلش میخواست جان خود را همان جا در کنار دریا مچاله کند و به آب بیندازد اما صفحات سفید زیادی برای نوشتن داشت، فکرش مدام سوار بر قطار خاطرات بین گذشته و حال رفت و آمد می‌کرد؛
پدرش نقاش بود اما همه چیز را او کشیده بود،
مادرش خیاطی میکرد اما او از همه چیز بریده بود،
برادرش برای چندین سال عنوان قهرمانی دومیدانی را داشت اما او از همه بیشتر دویده بود؛
دیگر رفت و آمد آدم‌ها همانند دم و بازدمش برایش اهمیت نداشت و مدت بسیار زیادی می‌گذشت که اشک از چشمانش جاری نمی‌شد،
آب کم‌کم بالا می‌آمد، گویی دریا دلش را لمس کرده و در حال تلاش برای در آغوش گرفتن و پاک کردن اشک‌های او بود،
تن خود را سبک تر حس میکرد و نور ماه هرلحظه برایش کم‌ سو تر میشد؛ موج‌های دریا از شدت خوشحالی، کنار جسمش روی آب میرقصیدند و هرلحظه که رنگ پریده‌ی رخسار معشوق خود را سفیدتر از ماه میدیدند، آرام میگرفتند؛
دریا کار خود را کرده بود،
دنیا را آتش بلعید و او را آب.
6
خیام میگه:
بدخواه کسان هیچ به مقصد نرسد
یک بد نکند تا به خودش صد نرسد
من نیک تو خواهم و تو خواهی بد من
تو خیر نبینی و به من بد نرسد ..
نمیدونم چم شده ولی دلم میخواد اینقدر بنویسم تا قلمم خون بالا بیاره و کاغذ خودشو پاره کنه.
🔥1
امروز به طور خیلی اتفاقی یه دوست قدیمی که به تازگی دبیر ریاضی شده ازم خواست توی کلاسش شرکت کنم، با یکم تاخیر حاضر شدم و بین بچه‌های دبیرستانی نشستم؛
همه چیز منو به گذشته میبرد، از بادی که بدون اجازه رایحه پاییز رو از پنجره به داخل میاره تا تخته سفیدی که بوی جوهرش فکرمو از کلاس بیرون میندازه و به سمت مسائل و طبیعت شیمی میبره.
همه چیز به کنار، همیشه صدای غم دوست عزیزمون رو میتونستم از حالت عادی تشخیص بدم و حس کردم حرفاشو داره با بغض میزنه، دقایق آخر کلاس بود که یکم روی حرفاش دقیق تر شدم و انتظار نداشتم کلاس رو با این حرف تموم کنه:
" دو خط موازی هیچ‌گاه به هم نمیرسند و منحنی های مماس فقط یک بار به هم میرسند و برای همیشه از هم جدا خواهند شد .. "