ننوشته های یک نویسنده؛
2.09K subscribers
134 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
زین شاخه پریدیم به جایی نرسیدیم
آن شاخه جهیدیم به جایی نرسیدیم

تلخ است دم مرگ بخندیم و بگوییم:
یک عمر دویدیم، به جایی نرسیدیم...

مُشتی به ریا اوج گرفتند ولی ما
زحمت نکشیدیم! به جایی نرسیدیم

گفتند: محبت کن و از خار بچین گل
کردیم و نچیدیم به جایی نرسیدیم

از عشق و وفاداری و پرهیز و صداقت
ما خیر ندیدیم به جایی نرسیدیم

خود چاره بیندیش که ما هر چه نصیحت
از خَلق شنیدیم به جایی نرسیدیم

- شاعر ‌نا آشنا
من شاکی ام دکتر!
من تلخی داروی حقیقت رو تحمل کردم برای سلامتیم،
وقتی بچه بودم آرزوم بود بزرگ بشم تا دیگه از "آمپولِ اجتماع" نترسم،
جمعیت عفونت زده‌، سرشار از ویروس جهله!
توی مویرگای مغز این جامعه پر از لخته‌ی خرافات و توهم روشن‌فکریه،
نبضِ وطن پرستی حس نمیشه؛
دکتر؟ چرا از پشت ماسکت سرفه‌هاتو قایم میکنی؟
نکنه تو هم ..؟!
بعضی وقتا وسط بدترین شرایط، یه‌جوری غیرقابل پیشبینی‌ترین اتفاق میفته که از ته دلم تصادفی نبودنش رو حس میکنم؛ انگار یکی از پشت رگ‌ گردنت فهمیده دستت به جایی بند نیست و کسی رو پشتت نداری و خواسته برات مرام و معرفت بزاره!
عاشق تاریکی‌هایی هستم که تهش به نورت ختم میشه.
کرده این زخم با هر دردی مدارا
تا توانست دید در مستی خدا را
گشته تاریک و ظُلُم ز نور تو یارا
دیده‌ است دیده‌ات چشم ما را؟
مجنون هنوز ز زلف مِی‌اش گوارا
بهر لیلی ولیکن حدی بود جفا را
ساخته ام در دل سمرقند و بخارا
تا نخواهم از حافظ و صائب صدا را ..

" آریو "
🐳1
درخت پیر تنومند حیاط پشتی رو بریدی چون وقتی از گلبرگای گل رز قشنگت بهش میگفتی؛
از ساقه لاغر و بی‌ریشگیش خبر داشت.
با ذهنی خسته و جسمی جوان، در آغوش شن‌های ساحل دراز کشیده و به ابروهای آسمان پرستاره خیره شده بود، دلش میخواست جان خود را همان جا در کنار دریا مچاله کند و به آب بیندازد اما صفحات سفید زیادی برای نوشتن داشت، فکرش مدام سوار بر قطار خاطرات بین گذشته و حال رفت و آمد می‌کرد؛
پدرش نقاش بود اما همه چیز را او کشیده بود،
مادرش خیاطی میکرد اما او از همه چیز بریده بود،
برادرش برای چندین سال عنوان قهرمانی دومیدانی را داشت اما او از همه بیشتر دویده بود؛
دیگر رفت و آمد آدم‌ها همانند دم و بازدمش برایش اهمیت نداشت و مدت بسیار زیادی می‌گذشت که اشک از چشمانش جاری نمی‌شد،
آب کم‌کم بالا می‌آمد، گویی دریا دلش را لمس کرده و در حال تلاش برای در آغوش گرفتن و پاک کردن اشک‌های او بود،
تن خود را سبک تر حس میکرد و نور ماه هرلحظه برایش کم‌ سو تر میشد؛ موج‌های دریا از شدت خوشحالی، کنار جسمش روی آب میرقصیدند و هرلحظه که رنگ پریده‌ی رخسار معشوق خود را سفیدتر از ماه میدیدند، آرام میگرفتند؛
دریا کار خود را کرده بود،
دنیا را آتش بلعید و او را آب.
6