شیطان مرا فریب نداد،
من حوایی بودم که دانسته میوه ممنوعه غم را خوردم،
فکر میکردم خدا حواسش به من نیست،
سال ها بعد فهمیدم که هوس آغوش زلیخا ارزش در بند چاه و زندان بودن را نداشت!
مقابل چشمان نوح در کردارم غرق میشدم و از کرده خود پشیمان نبودم،
در من غروری وجود داشت که برای شکسته شدن نیاز به ابراهیم داشت!
برای چندمین بار است که این وصیت را مینویسم، شاید برای ایوب هم صبری نمانده!
گاهی احساس میکنم قلمی که در دستانم است همانند عصای موسی، آتش به جان کلمات میافروزد ..
از شام آخر نمیهراسم، هم شما را میشناسم هم یهودا را،
بعد از مرگم ذرهای از او دلگیر نخواهم بود.
من حوایی بودم که دانسته میوه ممنوعه غم را خوردم،
فکر میکردم خدا حواسش به من نیست،
سال ها بعد فهمیدم که هوس آغوش زلیخا ارزش در بند چاه و زندان بودن را نداشت!
مقابل چشمان نوح در کردارم غرق میشدم و از کرده خود پشیمان نبودم،
در من غروری وجود داشت که برای شکسته شدن نیاز به ابراهیم داشت!
برای چندمین بار است که این وصیت را مینویسم، شاید برای ایوب هم صبری نمانده!
گاهی احساس میکنم قلمی که در دستانم است همانند عصای موسی، آتش به جان کلمات میافروزد ..
از شام آخر نمیهراسم، هم شما را میشناسم هم یهودا را،
بعد از مرگم ذرهای از او دلگیر نخواهم بود.
«آنکس که با هیولا میجنگد، باید مراقب باشد که خود بدل به هیولا نشود. اگر مدتی طولانی به پرتگاهی بنگری، پرتگاه نیز به تو چشم میدوزد.»
- نیچه؛ فراسوی نیک و بد
- نیچه؛ فراسوی نیک و بد
❤2
عشق؟
از نظر افلاطون:
افلاطون عشق را به عنوان یک نیروی صعودی و الهی میبیند که انسان را به سوی حقیقت و زیبایی مطلق هدایت میکند. منظور او نه تنها عشق جسمانی بلکه عشق به روح و دانش است.
افلاطون بر این باور است که عشق به زیباییهای ظاهری، انسان را به عشق به زیباییهای معنوی و ایدهها سوق میدهد. این عشق، جستجوی حقیقت و کمال را به همراه دارد.
عشق یک محرک برای فلسفه و جستجوی معرفت است. او معتقد است که عشق واقعی باید به سمت کمال و دانش هدایت شود.
از نظر شوپنهاور:
شوپنهاور عشق را به عنوان یک نیروی غریزی و طبیعی میبیند که انسانها را به یکدیگر جذب میکند. او بر این باور است که این عشق در واقع تلاشی برای بقا و ادامه نسل است.
او معتقد است که عشق به دلیل وابستگیها و انتظاراتی که ایجاد میکند، میتواند منجر به درد و رنج عاطفی شود.
شوپنهاور بر این باور است که عشق بیشتر یک پاسخ به خواستههای طبیعی است تا یک احساس روحانی یا ایدهآلیستی. او عشق را فریب طبیعت میبیند که انسانها را برای بقا در دام خود گرفتار میکند.
کدوم منطقی تره؟ :)
از نظر افلاطون:
افلاطون عشق را به عنوان یک نیروی صعودی و الهی میبیند که انسان را به سوی حقیقت و زیبایی مطلق هدایت میکند. منظور او نه تنها عشق جسمانی بلکه عشق به روح و دانش است.
افلاطون بر این باور است که عشق به زیباییهای ظاهری، انسان را به عشق به زیباییهای معنوی و ایدهها سوق میدهد. این عشق، جستجوی حقیقت و کمال را به همراه دارد.
عشق یک محرک برای فلسفه و جستجوی معرفت است. او معتقد است که عشق واقعی باید به سمت کمال و دانش هدایت شود.
از نظر شوپنهاور:
شوپنهاور عشق را به عنوان یک نیروی غریزی و طبیعی میبیند که انسانها را به یکدیگر جذب میکند. او بر این باور است که این عشق در واقع تلاشی برای بقا و ادامه نسل است.
او معتقد است که عشق به دلیل وابستگیها و انتظاراتی که ایجاد میکند، میتواند منجر به درد و رنج عاطفی شود.
شوپنهاور بر این باور است که عشق بیشتر یک پاسخ به خواستههای طبیعی است تا یک احساس روحانی یا ایدهآلیستی. او عشق را فریب طبیعت میبیند که انسانها را برای بقا در دام خود گرفتار میکند.
کدوم منطقی تره؟ :)
❤1
پاییز پاسخی مستدل و منطقی برای زمستان ندارد، صرفا آدمها را با عصرهایش مدهوش و مست میسازد تا دلتنگی عجین شده با بغضش را به مِی خانه زمستان ببرد؛
پاییز همان فردیست که معشوق خود را سالهاست گم کرده و برگهای ریزان در به در به دنبال او میگردند که سرانجام در زیر برفهای سرد و سنگین زمستان، بیجان او را خواهند یافت؛
بگذارید به این نتیجه دست نیابم که زمستان همان پاییز است،
سرد، سپید، زیبا و در انتظار شکفتن.
پاییز همان فردیست که معشوق خود را سالهاست گم کرده و برگهای ریزان در به در به دنبال او میگردند که سرانجام در زیر برفهای سرد و سنگین زمستان، بیجان او را خواهند یافت؛
بگذارید به این نتیجه دست نیابم که زمستان همان پاییز است،
سرد، سپید، زیبا و در انتظار شکفتن.
👍2
لبخند زهردارش بر روی چهرهاش نقاشی شد،
همانطور که انتظار میرفت، کلامش خنجر را از غلاف بیرون کشید:
شاید رنگ خون ما مترادف باشد اما چون طبع و اندیشهمان متفاوت است، بی انصافی است اگر مرا محکوم به نقاب کنید، از همان روزی که به اینجا آمدهام، گذشته ام را فراموش و تنها یک تصویر در خاطرم مانده؛
من و خدا، قابی سه نفره.
همانطور که انتظار میرفت، کلامش خنجر را از غلاف بیرون کشید:
شاید رنگ خون ما مترادف باشد اما چون طبع و اندیشهمان متفاوت است، بی انصافی است اگر مرا محکوم به نقاب کنید، از همان روزی که به اینجا آمدهام، گذشته ام را فراموش و تنها یک تصویر در خاطرم مانده؛
من و خدا، قابی سه نفره.
ننوشته های یک نویسنده؛
اخترفیزیک برای همه.pdf
از قانون نسبیت آلبرت آینیشتین گرفته تا مکانیک کوانتوم و نظریهی جهانهای موازی یا جهانهای شبیهسازی شده و تئوری یوفوها از جمله مواردی هستند که به زبانی بسیار ساده و قابل فهم برای یک فرد حرفهای و یا حتی یک دانشآموز دبستانی در این کتاب گنجانده شدهاند.
همچنین در بعضی از فصول این کتاب، شواهدی مبنی بر وجود تفاوت بین حقیقت و واقعیت گیتی و عجایب خارق العادهی مخفی شده در بطن گیتی هستند.
همچنین در بعضی از فصول این کتاب، شواهدی مبنی بر وجود تفاوت بین حقیقت و واقعیت گیتی و عجایب خارق العادهی مخفی شده در بطن گیتی هستند.
ننوشته های یک نویسنده؛
انتظار؟ من نداشتم حتی به سایه ای که توی نور زاویه عوض میکرد اعتماد پس درخشیدم تو کنجِ انزوا مثل انفجار توی قلب انجماد هر جا دیدیم بگو زنده باد حتی روزی که زدن رو عکسم زنده یاد
زمان همان بی ثباتی جهان است که همگان در پی نقض آن هستند؛
هیچ چیز همیشگی نیست ..
هیچ چیز همیشگی نیست ..
احساس میکرد که او را همراه با دردش در کیسهی تنگ عمیق و سیاهی میچپانند و مدام بهزور فروتر میبرند اما نمیتوانند به ته کیسه برسانند و این کار، گذشته از وحشتناکی، برای او، با عذابی ناگفتنی همراه بود. او میترسید و در عین حال میل داشت که به انتهای کیسه برسد و تقلا میکرد که خود را خلاص کند و در عین حال کمک میکرد تا فروتر برود.
- نوشته ای از کتاب مرگ ایوان ایلیچ
- نوشته ای از کتاب مرگ ایوان ایلیچ
اون قابِ هزار تصویر که گوشه ذهنت داره خاک میخوره و تو بهش میگی گذشته رو میگم؛
کی کشیدتش؟
کی کشیدتش؟