اتفاقا شعارش خیلی هم زیبایی داره، ولی زیر پوست زمین ریشهها برای بقا دارن با بیرحمی آب همدیگه رو میمکن.
❤4
البته میتونیم علاوه بر بقا به معنا هم فکر کنیم، یعنی چیزی فراتر از زنده موندن برای خودمون خلق کنیم.
به نظرم انسانیت همون لحظهایه که میتونی بزنی اما انتخاب میکنی دست یکی دیگه رو بگیری ..
این شکوهِ ضعفِ سیاسته.
به نظرم انسانیت همون لحظهایه که میتونی بزنی اما انتخاب میکنی دست یکی دیگه رو بگیری ..
این شکوهِ ضعفِ سیاسته.
❤6
آزادی؟!!
اینم حرف خودشون نیست؟!
یه توهمِ حقیر برای مردمی که زنجیرای نامرئی رو با شوق و ذوق گندیدشون به دست و پای خودشون میبندن.
اینم حرف خودشون نیست؟!
یه توهمِ حقیر برای مردمی که زنجیرای نامرئی رو با شوق و ذوق گندیدشون به دست و پای خودشون میبندن.
👍3😐1
حالا تعریفت از آزادی چیه؟!
برای خیلیا در حد یه میدون وسط تهرونه
برای یکی گیر ندادن به کاراشه
برای یکی شرف داشتنه
برای اون یکی آزادی لای پای انسانه.
برای خیلیا در حد یه میدون وسط تهرونه
برای یکی گیر ندادن به کاراشه
برای یکی شرف داشتنه
برای اون یکی آزادی لای پای انسانه.
👍6❤1
تو هم اگه سریع و بدون فکر حرف من رو قبول میکنی، برده آزادی هستی.
👍3👎2
آدمک، از خدا و آسمانش چه میخواهی؟
که در سرزمینت، تباهی شد بیگناهی
در این شهر سنگی پیِ مرهمی میگردی؟
نیست راهِ گریزی، نخواهم هیچ پناهی
به برادر نده دل، که سست است دنیا
بترس از شبی که، تو را افکنند در چاهی
سکوت است پاسخ، به فریادِ شبهنگامت
تو در عمقِ چاهی، پیِ صورتِ ماهی؟
بخند آدمک جان، که دنیا شوخ است
تو جرمی نداری، جز آنکه سر به راهی ..
که در سرزمینت، تباهی شد بیگناهی
در این شهر سنگی پیِ مرهمی میگردی؟
نیست راهِ گریزی، نخواهم هیچ پناهی
به برادر نده دل، که سست است دنیا
بترس از شبی که، تو را افکنند در چاهی
سکوت است پاسخ، به فریادِ شبهنگامت
تو در عمقِ چاهی، پیِ صورتِ ماهی؟
بخند آدمک جان، که دنیا شوخ است
تو جرمی نداری، جز آنکه سر به راهی ..
آریو
3🔥3❤2🕊2
پُشتِبومی آرزوی رنگی شدن داشت ولی نقاش میدونست دلِ سیاه چقدر آدما رو زمینگیر میکنه.
خالق اثر میدونه مداد سیاه رو باید توی لحظات تاریک به کار ببره.
خالق اثر میدونه مداد سیاه رو باید توی لحظات تاریک به کار ببره.
👎3👍2🕊1💔1
قبلا اگه یکی میرسید و شروع میکرد به توهین، اغلب توسط اجتماع سرزنش سطحی میشد به هر نحو و دلیلی؛
الان یهجوری شده که همون رفتار، دل و مغز خیلیا رو هم میبره، اون خط قرمزه پاک شده.
وقتی یه کار هرچند زشت، زیاد تکرار بشه کمکم عادی میشه ..
کسی حتی فکرشم نمیکنه چی گفته شده، نگاه میکنه کی حرفش تندتره و صداش بلندتره.
جامعه حساسیتشو از دست داده.
نتیجش هم اینهکه اختلاف بیجهت زیاد میشه و فهمیدن کم ..
نمونهاش جنگ جنسیتی که الان خیلی بحثش مطرحه.
دودش توی چشم خودمون میره.
اسمشو آزادی بیان هم نمیشه گذاشت، سروصدای بی خوده.
چندسال دیگه میتونید واضح عوارضش رو ببینید و متوجه بشید سیاست که با فرهنگ دشمنی داشته باشه، اجتماع به چه بیماریهایی مبتلا میشه.
الان یهجوری شده که همون رفتار، دل و مغز خیلیا رو هم میبره، اون خط قرمزه پاک شده.
وقتی یه کار هرچند زشت، زیاد تکرار بشه کمکم عادی میشه ..
کسی حتی فکرشم نمیکنه چی گفته شده، نگاه میکنه کی حرفش تندتره و صداش بلندتره.
جامعه حساسیتشو از دست داده.
نتیجش هم اینهکه اختلاف بیجهت زیاد میشه و فهمیدن کم ..
نمونهاش جنگ جنسیتی که الان خیلی بحثش مطرحه.
دودش توی چشم خودمون میره.
اسمشو آزادی بیان هم نمیشه گذاشت، سروصدای بی خوده.
چندسال دیگه میتونید واضح عوارضش رو ببینید و متوجه بشید سیاست که با فرهنگ دشمنی داشته باشه، اجتماع به چه بیماریهایی مبتلا میشه.
آریو
👍6✍2❤2💔1
بچه که بودم، نوبت به من نرسید.
گفتند در این قاب هفترنگِ رنگینکمان جایی نداری، گفتند رنگهایشان جور است، تکمیل شدهاند.
دلم میخواست قد بکشم، بگذرم، بزرگ شوم. خواستم خودم باشم، دور از رنگین کمان و چیزی بزرگتر از آن باشم.
حالا؟ حالا هم همان است. هنوز در آن کمانِ رنگارنگ و فریبنده جایی برای من نیست.
اما آنقدر سیاهم که صاحب تاریکیام.
آسمان شب با آن وسعت، با آنهمه سکوت و راز، حالا برای من است ..
نمیدانستند که وقتی تمام رنگها را روی هم میریزی، سیاه میشود. من عصارهی تمام آن رنگینکمانم که از شدت غلظت به سیاهی زده است. حالا منم و این سکوت و ستارههایی که مثل جای زخمهای قدیمی، روی پوستِ آسمان تیر میکشند. بگذار آنها سرگرمِ هفترنگِ دنیایشان باشند، من اینجا، در عمیقترین نقطه شب، با ارواحِ سرگردان و خاطراتِ نمرده، ضیافتی دارم که پایان ندارد. تنهایی، باشکوهترین لباسی است که خدا برای قامتِ آدم دوخته است؛ فقط باید جرات پوشیدنش را داشته باشی.
گفتند در این قاب هفترنگِ رنگینکمان جایی نداری، گفتند رنگهایشان جور است، تکمیل شدهاند.
دلم میخواست قد بکشم، بگذرم، بزرگ شوم. خواستم خودم باشم، دور از رنگین کمان و چیزی بزرگتر از آن باشم.
حالا؟ حالا هم همان است. هنوز در آن کمانِ رنگارنگ و فریبنده جایی برای من نیست.
اما آنقدر سیاهم که صاحب تاریکیام.
آسمان شب با آن وسعت، با آنهمه سکوت و راز، حالا برای من است ..
نمیدانستند که وقتی تمام رنگها را روی هم میریزی، سیاه میشود. من عصارهی تمام آن رنگینکمانم که از شدت غلظت به سیاهی زده است. حالا منم و این سکوت و ستارههایی که مثل جای زخمهای قدیمی، روی پوستِ آسمان تیر میکشند. بگذار آنها سرگرمِ هفترنگِ دنیایشان باشند، من اینجا، در عمیقترین نقطه شب، با ارواحِ سرگردان و خاطراتِ نمرده، ضیافتی دارم که پایان ندارد. تنهایی، باشکوهترین لباسی است که خدا برای قامتِ آدم دوخته است؛ فقط باید جرات پوشیدنش را داشته باشی.
آریو (الف.الف)
💔4❤1🌚1