ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
134 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
ننوشته های یک نویسنده؛
به هر حال موهایت مشکی، بور، یا حتی قرمز باشند، در نهایت محکوم به سفید شدن هستند تا زمانی که برای عزایت، رخت سیاه میپوشند؛ چشمانت آبی، سیاه و هر رنگی که باشد، پس از مرگت شام کرم‌های مغروری میشود که آرزوی پروانه شدن دارند؛ فرقی نمیکند، نفس‌هایت را به نخ های…
کاغذ را از دستش ربودم، نامه اش کوتاه، اما به درازای عمرش غمگین بود:
مدتی " ما " بودم، طولی نگذشت که دوباره " من " متولد شد؛
فردی استثنائی نیستم، دیگرانی را هم دیده ام که از " آن‌ها " به " او " روی آورده اند؛
سرگردانیم و به شدت خنده دار، میان این غم‌ها به دنبال تکه گمشده میگردیم،
ما خود را گم کرده ایم، این را بدان، هیچگاه از تو خوشم نمی آمد، از آن رو برایت احترام قائل هستم که میتوانم چنین درباره ات بنویسم،
تنهاترین " تو "، که تبدیل به " شما " نشد!!!
#آبی_سیاه
آریو
3
اگر جهان را به یک بیماری مزمن تشبیه کنیم، انسان‌ها هم میتوانند جنبنده‌های عفونی، و هم میتوانند گلبول‌های سفید باشند؛
شاید برای همین، قرن‌هاست قدرت‌ها با یکدیگر میجنگند و در پایان هر جنگ، برنده‌ای قطعی وجود ندارد؛
وقت آن رسیده است که از زاویه‌ای دیگر نگاه کنیم؛
شاید به جایی رسیده ایم که کسی درمان را در خشاب‌های قرص نمیبیند؛
شاید " مرگ " برای همگان دارو باشد؟
#آبی_سیاه
آریو
👍2
Forwarded from •هادی صداقت• (Mr.Had)
متخب #دیالوگ

من هرگز در حق شما کاری انجام نمیدهم که ملزوم به عذرخواهی باشد، حتی اگر شما بخواهید شرمندگی مرا ببینید!
اما اگر روزی به خاطر خانواده‌ ام، دست به چنین کاری زدم، دلیلی ندارد که بعدها، به پاس همان خانواده، خونِ احساسات و افکارِ ‌بچه‌گانه‌تان از تیغِ منطق من چکه نکند!
عالم و آدمتان برایم اهمیت ندارد!
ظرفیت احترام داشته باشید، کاغذهای مچاله.

نوشته: Ariou
نظرتون؟
🔥4👏2
ننوشته های یک نویسنده؛
Photo
امروز به اتفاق، با کتاب شیمی عمومی که سال ۱۳۶۴ چاپ شده بود مواجه شدم؛
به جدول تناوبی برخوردم که فقط ۱۰۳ عنصر داشت،
اگه همین الان بری و جدول تناوبی رو برسی کنی، با ۱۱۸ عنصر مواجه میشی؛
نکته‌ای اومد توی ذهنم که به نظرم خیلی جای بحث داره؛
فکر میکنم آدمی که هیچوقت به باور‌ها و عقایدش شک نمیکنه و قبول نداره که تغییر زمان ارزش‌ها و معیار‌ها رو عوض میکنه، فرقی با این کتاب بدون جون نداره؛
فقط چیزایی براش قابل هضمه که تا عنصر صد و سوم راه داره و باقی عناصر رو بد میدونه و معتقده برای نابودی بقیه وارد عرصه شدن ..
عقل صرفا وسیله‌ای برای تقلید نیست.
👍51
طول میکشه بفهمی،
شاید مقصر همه‌چیز نیستی، اما مسئولیت هرچیزی توی زندگیت گردنته.
👍4
ننوشته های یک نویسنده؛
طول میکشه بفهمی، شاید مقصر همه‌چیز نیستی، اما مسئولیت هرچیزی توی زندگیت گردنته.
هرکسی دلش میخواد مسئولیت چیزایی که براش افتخار آمیزه رو قبول کنه، اما آدمای کمتری هستن که مسئولیت مشکلات و درداشون رو بپذیرن و قبول کنن که باید از این به بعد با تغییرات ادامه بدن.
👍4
کوله به پشت، میان کوچه ایستادم؛
دیگر نشانی از ما نبود، در پس‌ِ کوچه و پس کوچه‌های این شهر، روزی پا به توپ و چوب به دست، روی خرده آسفالت‌های تکه پاره که زانو و کف دست‌هایمان را زخمی میکردند، بچگی‌میکردیم.
چرا میخواستم بزرگ شوم؟
دیگر به جای دروازه‌های آجری، از در و پیکر‌های چفت شده قلبم محافظت میکردم؛
به جای آنکه بچه‌های کوچه را جا بگذارم و پا به توپ از سد آن‌ها رد شوم، اکنون غم به دل، سعی میکنم از مشکلاتم عبور کنم؛
هیچگاه از آن کوچه، بازنده به خانه بازنگشتم، زندگی چه دل ساده ای دارد؛ فکر میکند قرار است بازنده به خاک روم.
آریو
8👍1
عجیب است،
هرگاه روحیه چندان خوشی ندارم و شادی، بر روی تمام در‌ها برایم تابلوی
"ورود افراد غمگین اکیدا ممنوع"
نصب کرده است، کارهایم را نسبتا بهتر انجام میدهم، به خصوص نوشتن!
👍5
ننوشته های یک نویسنده؛
عجیب است، هرگاه روحیه چندان خوشی ندارم و شادی، بر روی تمام در‌ها برایم تابلوی "ورود افراد غمگین اکیدا ممنوع" نصب کرده است، کارهایم را نسبتا بهتر انجام میدهم، به خصوص نوشتن!
برایم مشخص شده که، "هنر" به مثابه قندی ‌ست، که در کنار چایِ درد میخورند؛
"خلق" و تولد با درد همراه است!
چه بسا آثار هنری، از جمله نقاشی و رمان‌ها، ضمیمه درد بوده اند.
👍51
گفت: دستتو نمیگیرم، فکرش هم نکن؛
گفتم: من خودم میگیرم، کاری ام نمیتونی بکنی؛
گفت: پا میشم میرم یا فریاد میزنم؛
ساکت شدم و با لبخندم به راهمون ادامه دادیم؛
چندساعت بعد که زیر نفس‌های گرم خورشید، باهم مسیر رو طی میکردیم، ابتدای کوچه همه چیز رو طبیعی میدیدم و منطق، با ضخامت هر چه تموم احوالاتم رو محاسبه میکرد؛
حالا بِهِم نزدیک تر شده بود و پا به پای من راه میرفت،
به انتهای کوچه که رسیدیم، حس کردم پرنده‌ها دارن بیشتر آواز میخونن، درختا سبز ترن، آفتاب دیگه کاری باهامون نداره، جاذبه زمین نسبت به من دافعه داره و از شدت سبکی میتونم پرواز کنم؛
احساس میکردم مُرده‌ی گناهکاری هستم که تصمیم گرفتن چند لحظه‌ای بهشت رو بهش نشون بدن تا بیشتر درد بکشه، قطعا همینطور بود؛
خودش دستمو گرفته بود ..
آریو
💔6👍2