دختری مرا میکِشد،
گاهی میان بوم نقاشیاش؛
گاهی میان پُکهای محکماش به سیگار؛
و گاهی، همراه با دردهایی بیانتها.
گاهی میان بوم نقاشیاش؛
گاهی میان پُکهای محکماش به سیگار؛
و گاهی، همراه با دردهایی بیانتها.
زنگِ تاریخ بود ولی از جغرافیای دلم به عمق فلسفه نگاهت رسیدم؛
هیچ قانون فیزیکی در آن دخیل نبود، پاک و به دور از ریاضت و سیاست باید در آن زیست.
کیمیای وجودت مرا به اینجا رسانده و زبانم همانند ادبیاتم در وصف تو عاجز مانده!
حساب و کتاب و آمار مشخصی ندارد مهر بی پایانت ..
من گسستم از همان ابتدا در دنیایت ..
منطقی ساده دارد این کلاس؛ همه مجهول و در آخر مختوم به تو!
هیچ قانون فیزیکی در آن دخیل نبود، پاک و به دور از ریاضت و سیاست باید در آن زیست.
کیمیای وجودت مرا به اینجا رسانده و زبانم همانند ادبیاتم در وصف تو عاجز مانده!
حساب و کتاب و آمار مشخصی ندارد مهر بی پایانت ..
من گسستم از همان ابتدا در دنیایت ..
منطقی ساده دارد این کلاس؛ همه مجهول و در آخر مختوم به تو!
❤1
جاریست احساسی اندرون سکونتِ سنگ شدهی قلبم؛
من سربازی از منطق ام .. روانهی جنگم!
من سربازی از منطق ام .. روانهی جنگم!
رفقای کنکوری امیدوارم چه الان چه بعدا اثر انگشت خدا رو روی شیشه عمر زندگیتون ببینید ..
❤5
مثل جنگِ جریانِ جبر و من، در انتهای جنونِ جان؛
هُول از جغرافیایِ جام و بی قرار از جَلایِ جوهرِ جوانمردی بر صفحهی اول جهنم جربزه؛
مانده اند در جست و جویِ نهری جاری از جهل در جنگلی که مادر این قلم بود؛
من از جهانی دیگر ام.
هُول از جغرافیایِ جام و بی قرار از جَلایِ جوهرِ جوانمردی بر صفحهی اول جهنم جربزه؛
مانده اند در جست و جویِ نهری جاری از جهل در جنگلی که مادر این قلم بود؛
من از جهانی دیگر ام.
ننوشته های یک نویسنده؛
هوشنگابتهاج – مننمیدانستممعنیِهرگزرا
که گمان داشت که هست این همه درد؛
در کمین دلِ آن کودک خُرد ..؟!
در کمین دلِ آن کودک خُرد ..؟!
خبری نیست!
پیادهرُو خیابانها را بیهوده بر دوش خود حمل نکن؛ زیر بارانِ افکار، شعله فندک را خاموش، سیگارت را غلاف و ذهنت را خانه امن جسمت کن؛
هیچ مسافری برای جستجوی خود در شهری غریب نمیگردد ..
تو اینجایی، نزدیک تر از این خود.
پیادهرُو خیابانها را بیهوده بر دوش خود حمل نکن؛ زیر بارانِ افکار، شعله فندک را خاموش، سیگارت را غلاف و ذهنت را خانه امن جسمت کن؛
هیچ مسافری برای جستجوی خود در شهری غریب نمیگردد ..
تو اینجایی، نزدیک تر از این خود.
Intro (Amade Bash)
Shayea
بالاخره "من" باشی باید فرق کنی یا نه؟
ایمان چشمانش را بست و روی چمن های مرطوب دراز کشید، باحالتی ناخوشایند لب پایین خود را چشید و حرفش را ادامه داد:
همانند ماه؛
شعله دوستیِ چندین و چند ساله ما همانند ماهیست که گاهی نصف آن پشت به خورشید و در تاریکی مطلق، به سردی و دوری خود ادامه میدهد،
خاموش و خالی از نور، بی خبر؛
سکوتی بین افکار و زبانهایشان معلق شد ..
میدانم چه چیزی ذهنت را مشغول خود کرده!
نیمه روشن؟ نیمه روشن همین چندثانیه خندیدن و لذتهاست .. همین دلگرمی های موقتی و محبتهاست ..
نور ماه از آن خود ماه نیست! صرفا انعکاسی از نور خورشید است که آن را روشن نگه داشته و با چرخش ماه و گذر زمان، شب و روز ها، پستی بلندی و جزر و مدهای زیادی را خواهیم دید ..
اگر خورشیدی نباشد، ماه تکه سنگی بزرگ و مضحک خواهد بود، خورشید کجاست؟
آرمان محوِ حرفهای ایمان شده بود، چشمانش را به سفیدی ماه در تاریکیِ آسمان دوخت، برگِ چمن را از گوشه لبش بیرون آورد و با لحنی آرام پاسخ ایمان را داد:
خورشید، باوری در آرمان و آرزویی در ایمان است ..
همانند ماه؛
شعله دوستیِ چندین و چند ساله ما همانند ماهیست که گاهی نصف آن پشت به خورشید و در تاریکی مطلق، به سردی و دوری خود ادامه میدهد،
خاموش و خالی از نور، بی خبر؛
سکوتی بین افکار و زبانهایشان معلق شد ..
میدانم چه چیزی ذهنت را مشغول خود کرده!
نیمه روشن؟ نیمه روشن همین چندثانیه خندیدن و لذتهاست .. همین دلگرمی های موقتی و محبتهاست ..
نور ماه از آن خود ماه نیست! صرفا انعکاسی از نور خورشید است که آن را روشن نگه داشته و با چرخش ماه و گذر زمان، شب و روز ها، پستی بلندی و جزر و مدهای زیادی را خواهیم دید ..
اگر خورشیدی نباشد، ماه تکه سنگی بزرگ و مضحک خواهد بود، خورشید کجاست؟
آرمان محوِ حرفهای ایمان شده بود، چشمانش را به سفیدی ماه در تاریکیِ آسمان دوخت، برگِ چمن را از گوشه لبش بیرون آورد و با لحنی آرام پاسخ ایمان را داد:
خورشید، باوری در آرمان و آرزویی در ایمان است ..
❤1
"کشیدن" مصدری بود برگرفته از گسستگی جسم و جان.
نقشهایی بر وجودش با خون خود کشیده بود؛
مخدرهایی در خیالش با شعلهی خشم کشیده و
دردهایی که روحش بدون مُسکن از درون میکشید؛
شاید آنقدر کشیده بود که نمیتوانست از تصور نشئگی دردهایش تکان بخورد.
نقشهایی بر وجودش با خون خود کشیده بود؛
مخدرهایی در خیالش با شعلهی خشم کشیده و
دردهایی که روحش بدون مُسکن از درون میکشید؛
شاید آنقدر کشیده بود که نمیتوانست از تصور نشئگی دردهایش تکان بخورد.