ننوشته های یک نویسنده؛
2.09K subscribers
134 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
میدونی گاهی وقتا قلم اسممو فریاد میزنه ..
مثل ملتی که ناجیشو صدا میزنه!
انگار کلمات از مغزم قصد مهاجرت دارن یا انقدر تنهایی طلب هستن که دوست ندارن توی جای شلوغ باشن؛ به هر نحوی هست قصد تراوش و حمله به بیرون از ذهن منو دارن با شدت تمام!
حقیقتا حس قدرت وجودمو فرا میگیره وقتی قلم توی دستمه؛ به نظر خودم کلمات آدم وفاداری رو برای خودشون انتخاب کردن، اما افسوس که قدرت به هیچ کاروان و ساربانی وفا نمیکنه.
اقیانوسی از موضوعات و کلمات پیش روی ناخدایی هست که هیچوقت خودش و قلمش رو به مکتب یا سیاست یا حتی آدمی نفروخته!
کلمات سلاح خوبی برای بالا نشوندن یا سرنگون کردن یه قدرت هستن چون زورِ ماشه و ظلم به کلمات نمیرسه؛ اما از دیدگاه من توی ادبیات واقعی، "جناح" مطرح نیست؛ ادبیات نباید مثل یه "جایزه بگیر" عصای دست قدرتای سیاسی و نادرست بشه!
جناحِ کلمات، جبهه‌ی انسانیته.
2👍2
دختری مرا میکِشد،
گاهی میان بوم نقاشی‌اش؛
گاهی میان پُک‌های محکم‌اش به سیگار؛
و گاهی، همراه با دردهایی بی‌انتها.
زنگِ تاریخ بود ولی از جغرافیای دلم به عمق فلسفه نگاهت رسیدم؛
هیچ قانون فیزیکی در آن دخیل نبود، پاک و به دور از ریاضت و سیاست باید در آن زیست.
کیمیای وجودت مرا به اینجا رسانده و زبانم همانند ادبیاتم در وصف تو عاجز مانده!
حساب و کتاب و آمار مشخصی ندارد مهر بی پایانت ..
من گسستم از همان ابتدا در دنیایت ..
منطقی ساده دارد این کلاس؛ همه مجهول و در آخر مختوم به تو!
1
جاریست احساسی اندرون سکونتِ سنگ شده‌ی قلبم؛
من سربازی از منطق ام .. روانه‌ی جنگم!
زمان میفهمد زبانِ سکوت را ..
مرداد پر از گرمیست؛
اما جز مهر نماند در یاد.
2
رفقای کنکوری امیدوارم چه الان چه بعدا اثر انگشت خدا رو روی شیشه عمر زندگیتون ببینید ..
5
مثل جنگِ جریانِ جبر و من، در انتهای جنونِ جان؛
هُول از جغرافیایِ جام و بی قرار از جَلایِ جوهرِ جوانمردی بر صفحه‌ی اول جهنم جربزه؛
مانده اند در جست و جویِ نهری جاری از جهل در جنگلی که مادر این قلم بود؛
من از جهانی دیگر ام.
ننوشته های یک نویسنده؛
هوشنگ‌ابتهاج – من‌نمیدانستم‌معنیِ‌هرگز‌را
که گمان داشت که هست این همه درد؛
در کمین دلِ آن کودک خُرد ..؟!
پرنور ترین اجسام
تاریک ترین سایه ها رو دارن ..
خبری نیست!
پیاده‌رُو خیابان‌ها را بیهوده بر دوش خود حمل نکن؛ زیر بارانِ افکار، شعله فندک را خاموش، سیگارت را غلاف و ذهنت را خانه امن جسمت کن؛
هیچ مسافری برای جستجوی خود در شهری غریب نمیگردد ..
تو اینجایی، نزدیک تر از این خود.
Intro (Amade Bash)
Shayea
بالاخره "من" باشی باید فرق کنی یا نه؟
ایمان چشمانش را بست و روی چمن های مرطوب دراز کشید، باحالتی ناخوشایند لب پایین خود را چشید و حرفش را ادامه داد:
همانند ماه؛
شعله دوستیِ چندین و چند ساله ما همانند ماهی‌ست که گاهی نصف آن پشت به خورشید و در تاریکی مطلق، به سردی و دوری خود ادامه میدهد،
خاموش و خالی از نور، بی خبر؛
سکوتی بین افکار و زبان‌هایشان معلق شد ..
میدانم چه چیزی ذهنت را مشغول خود کرده!
نیمه روشن؟ نیمه روشن همین چندثانیه خندیدن و لذت‌هاست .. همین دلگرمی های موقتی و محبت‌هاست ..
نور ماه از آن خود ماه نیست! صرفا انعکاسی از نور خورشید است که آن را روشن نگه داشته و با چرخش ماه و گذر زمان، شب و روز ها، پستی بلندی و جزر و مدهای زیادی را خواهیم دید ..
اگر خورشیدی نباشد، ماه تکه سنگی بزرگ و مضحک خواهد بود، خورشید کجاست؟
آرمان محوِ حرف‌های ایمان شده بود، چشمانش را به سفیدی ماه در تاریکیِ آسمان دوخت، برگِ چمن را از گوشه لبش بیرون آورد و با لحنی آرام پاسخ ایمان را داد:
خورشید، باوری در آرمان و آرزویی در ایمان است ..
1