ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
134 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
هر شب میاد سراغم؛
گاها ساعت دو و سه صبح بیدارم میکنه و دست به یقه میشیم،
اگه من اون رو زمین بزنم میتونم خوابم رو ادامه بدم، زورم بهش میچربه اما دوست دارم اون ببره؛ بردن اون باختن من نیست!
آسمون تاریکه؛ کنارش میشینم و توی چشمای هم زل میزنیم،
خشم؟ نفرت؟ عشق؟ علاقه؟
میگه بریم قدم بزنیم؟
چشمای قشنگی داره اما چهره نداره!
انقد گرم صحبت میشم که به خودم میام میبینم دوباره یکی شدم،
آسمون روشنه،
زندگی ادامه داره ..
میدونی کی بود دیگه؟
🤔2👍1
اشاره کرد به ته دره سرسبزی که محو تماشاش شده بودیم،
گفت نگاه کن چقدر تاریک و عجییه، هیچکس نمیدونه بین اون درختایی که همه از دیدنشون لذت میبرن چه رقابت ترسناک و تلخی وجود داره،
من میدونم، خیلی نهال کوچیک اون زیر خفه شدن!
خندیدم و بهش گفتم مطمئنی؟ شخصا رفتی اونجا؟ احتمالا شبا که میگی خواب میبینم و صبا یادم نیست چی دیدم میای اینجا؛
از اون لبخندای شیطانی زد و گفت شاید!
میدونستم توی ذهنش چی میگذره، براش مهم نبود که روی کمر سبز این دره چه اتفاقی میافته!
اون فقط به فکر تبدیل شدن به درختی بود که گلوی نهالای آزادی رو با برگای لطیفشون فشار میدن ..
1👍1
فردریک کبیر، که از سال ۱۷۴۰ تا ۱۷۸۶ بر کشور آلمان حکومت می‌کرد معتقد به آزادی اندیشه بود و رشد فکری مردم را در گرو آن می‌دانست. مشهور است كه او یک روز سوار بر اسب با همراهانش از یکی از خیابان‌های برلین می‌گذشت، گروهی از مخالفان اعلامیه تند و تیزی علیه او بر دیوار چسبانده بودند.
فردریک آن را به دقت خواند و گفت:
“بی انصافها چقدر اعلامیه را بالا چسبانده‌اند ما که سوار اسب هستیم آن را به راحتی خواندیم ولی افراد پیاده برای خواندنش به زحمت می‌افتند. آن را بکنید و پایین‌تر بچسبانید تا راحت تر خوانده شود”.
یکی از همراهان با حیرت گفت: «اما این اعلامیه بر ضد شما و اساس امپراتوری است».

فردریک با خنده پاسخ داد: “اگر حکومت ما واقعاً به مردم ظلم کرده و آنقدر بی‌ثبات است که با یک اعلامیه چند خطی ساقط شود همان بهتر که زودتر برود و حکومت بهتری جای آن را بگیرد، اما اگر حکومت ما بر اساس قانون و نیک خواهی و عدالت اجتماعی و آزادی بیان و قلم است مسلم بدانید آنقدر ثبات و استحکام دارد که با یک اعلامیه از پا نیفتد.
👍31
"شیمی" پرده‌ی سینمایِ خداست ..
ساختمانِ جدول مندلیف، عناصر مانند کودکانی در آن پنهان شده اند که ادای آدم بزرگ ها را در می آورند.
از بی اثر بودن گازهای نجیب که کاری به کسی ندارند و در دنیای خود زندگی میکنند تا یک جا بند نشدن فلوئور که حتی وقتی آرگون تنبل را میبیند او را وادار به واکنش میکند ..
بیچاره سدیم! وقتی اکسیژن را میبیند از خود بی خود میشود و فکر میکند عاشق شده؛ بی‌آنکه بداند اکسیژن چه فکری در سر دارد، با اشتیاق زیاد کم کم مرگ خود را در آغوشِ اکسیژنِ خنجر به دست حس میکند؛ اما دیگر دیر شده, فقط یک قطره فنول فتالئین میتواند عمق این درد را نشان دهد!
لطیف تر و شفاف تر از آب دیده ای؟ همین آب وقتی به جان بلورهای نمک نفوذ کند؛ میتواند پیوندهایی را از هم باز کند که هزاران جسم سخت و سنگین هم نتوانسته اند ..
به ظرفیت محلول ها نگاه کن، از یک جا به بعد هرچه نمک در آب حل کنی با حالتی خسته ته نشین میشود،
درست مانند انسان هایی که اگر حساب نشده خوبی یا بدی کنی از تو خسته میشوند و ظرفیت خود را نشان خواهند داد ..
اتم تقریبا ریز ترین ذره عالم است اما بزرگی عالم را نشان میدهد! ذره های کم انرژی که به دور هسته ای جاذب و پر انرژی میچرخند،
چیزی جز منظومه شمسی و رابطه خدا و بنده هایش را نشان نمیدهد ..
ناپایداری بعضی عناصر فقط نیمه عمرشان را کم کرده؛ شاید بعضی ها نمیدانند با بدی کردن به خوبی نمیرسند ..
همانطور که در تمام واکنش های شیمیایی هیچ چیز از بین نمیرود و به شکل های دیگری تبدیل میشود، اثر کارهای تو هم باقی خواهد ماند.
الماس و گرافیت هردو از جنس کربن اند؛ با این تفاوت که الماس سال های بسیار زیادی در قعر فشار و گرما تبدیل به ماده ای کمیاب و بُرنده شده؛ تلاش و سختی ها هم از تو الماسی ارزشمند خواهد ساخت ..
بعضی انسان ها آمفوترند، اسیدی یا بازی بودنشان معلوم نیست؛ تغییر رنگشان از محلول مس سولفات هم سریع تر است ..
بله، همه چیز مانند عدد آووگادرو حساب شده است .. :)
3👍2🔥1
گاهاً خسته میشوم و همه چیز را در خود می‌کُشم‌؛
مسئول تمام این مرگ‌های لحظه ای من هستم؛ گِله ای هم نیست!
آخر می‌گویند قاتل به صحنه جرم برمی‌گردد؛
چون روز و شب سرشار از تکرار، تکرار و باز هم تکرار ..
3
تلاش؟
برای دفع انزوا در انتها
برای منع اکستاب در اشتها
برای رفع اشتباه در انزجار
برای جمع ابتکار در افتضاح
و برای نفع امتناع در انتظار ..
🔥3👍2
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
به دنبال شخصی بودم، شخصی که آسمان را فراگرفته بود. شخصی که لبخندش فقط دیده میشد. بر یکی از چشمانش اشکی قرمز رسم شده بود، مردمکش هم قرمز. چه داشت را نمی دانم، چه بود را نمی دانم. او هم کسی بود که باید از خدا تقاضای کمک میکرد. اما که بود و چه بود که کل دنیا با بودن با او را عوض نمیکردی... گذر زمان آنچنان رابطه پیچیده و مبهم بود. تنها چیزی که یاد می‌شد چهار کلمه ای بود که نجات را گرفته بود. کشنده را فتح، و تاریکی را از عرش به فرش کشاند. میراثی بر جای مانده در قلب، سبب رزی بود که از خار هایش عشق خون جاری بود. دلم تنگ است بر او... چه شد که روزی بیدار شدم و فهمیدم دگر او نیست، من هستم. همه اورا من صدا میزدن، ولی من می‌دانستم وی بود. اما کجا
3👍1
تصویرها همیشه در قاب، تابلو نیستند ..
تصویرها همیشه در قابِ تابلو نیستند ..
3
قول داده بودند؛
به او قول داده بودند که بزرگ میشود و یادش می‌رود؛
تمام دردها، تمام زخم‌ها، روزی پاک خواهند شد،
زانوهای زخم خورده ای که یک روز در گریه آن‌ها غرق میشد؛ امروز تبدیل به زخم‌های زانوی روحی شده‌اند که خود را بی‌تاب درون افکار گمشده جستجو میکند.
باکی نیست! ما با زخم‌ها زنده ایم ..
👍2
رضایت به کم‌ رنگیِ جریان مرگ؛
تا دو رنگیِ رکود، وسط انحنای نفس کشیدن.
👍1
میچکه سُرب از رگای مقطوع این کویر،
نگاه میکنه آب با حسادت، به شهوت خشکیِ زمین‌؛
پرحرارت اما سربلند، نمیدن تن به ذلت بارون سیاه؟!!
یه حادثه اثرناپذیر.
1
رز سرخ نیز از میان برداشته شد
مکانی که پیکرش در آن آرمیده است نامجهول ماند
او به فقرا حقیقت را گفته بود
از این رو بود که اغنیا اعدامش کردند

- برتولت برشت
💔1
فرار کردن موجب نمیشه آخرش وقتی داری نفس نفس میزنی؛ زمختیِ کفِ کفشِ زمان رو روی گلوت حس نکنی.
سالن مطلقاََ تاریک بود؛ درست وسط سالن تئاتر نشسته بودم و سنگینی رو توی سینم حس میکردم، چراغای استیج روشن شد، شش تا آدم با نقابای مختلف، هرکس به یک شکل هرکس به یک رنگ. تئاتر چهره های ناشناس و سنگین!
همشون به نقاب سیاهِ جلوی دست من اشاره کردن و نجواهایی نامفهوم ازشون بلند شد.
فهمیدم که باید نقاب رو به چهرم بزنم، نقاب رو که به صورتم زدم با حالت های دستشون منو دعوت کردن که برم روی صحنه. هرچه به استیج نزدیک تر میشدم نجواهاشون بیشتر قابل فهم بود؛
یکی میخندید، یکی انگار از ته دل آه میکشید، یکی عصبانی بود، یکی با حالت ادبی با اسم من شعر میگفت، فردی که نقاب سفید داشت میگفت اون نباید اینجا باشه که در نهایت توجهم به نفر ششم جلب شد، صندلیش با بقیه کمی فاصله داشت و برخلاف بقیه ساکت بود و هیچ چیزی ازش نمیشنیدم.
رفتم و روی صندلی هفتم نشستم، دوباره چراغا خاموش شد ولی اینبار همه ساکت شدن و فرد ششم صحبت میکرد:
به خودت خوش اومدی! میدونی؟ جلوی گرد و غبار باید نقاب بزنی؛ عشق هیچوقت نقاب نداره!
ناگهان صدای کودکی که از پشت صحنه دوید و اومد میون جمع محکم خورد زیرِ گوشم، با شوق و خنده به من‌ گفت
+ خیلی وقته باهم بازی نکردیم، اخرین باری که قایم شدم و قرار شد پیدام کنی هیچوقت برنگشتی! این ادمای نقاب دار باهام بازی نمیکنن، دیدی چقد سِفتَن؟
وسط این هیاهو این بچه کی بود که منو سال ها میشناخت؟ هرچی دستمو بیشتر به هم فشار میدادم انگشتای اون بیشتر کبود میشد،روی تنش کبودیای زیادی بود؛
- ببین بچه من سال هاست هم بازی با دردم!
+ خب منم مدت زیادیه بازی نکردم!
تا اومدم فریاد بزنم رنگش پرید و به حالت خفگی افتاد روی زمین، نقابمو برداشتم و دیدم همه نقابشونو برداشتن، شش تا آدم که همشون من بودم خنده های شیطانی میکردن؛ گرمی وجودم از عذاب وجدان منجمد شد، دویدم سمتش تا نجاتش بدم؛
یک دو سه چهار پنج شش، احیا نشد؛
یک دو سه چهار پنج شش، احیا نشد ..!
2👌2👍1