#1
سکوت توی گوشم داد میزد ؛
جز تاری و گاها سیاهی چیز دیگه ای نمیدیدم
مغزم پَرگار شده بود و سرم دور خودش میچرخید و گیج میرفت
حس عجیبی داشتم ، یه حس مثل حس معلق بودن!
ابهام اطرافم رو پر از علامت سوال کرده بود که ناگهان درد شدیدی ناشی از برخورد یه چیزی به صورتم حس کردم و تونستم چشمامو باز کنم اما یه سوال سریع سراغم اومد ؛
من کجام ؟!
رو به روم دریایی رو میدیدم ؛ انگار بار اولم نبود که میبینمش!
این صحنه خیلی برام آشناست ..
بدن بی حسم روی شن های نرم ساحل جا خوش کرده بود و موج های بزرگی به ساحل میرسیدن که احتمالا همین موج ها تونسته بودن منو بیدار کنن .
نفس کشیدن تقریبا برام غیرممکن شده بود
به سختی چندتا سرفه کردم تا تونستم دوباره به جای آب ، هوا رو توی ریه هام حس کنم ..
همه چیز رو به پیشرفت بود تا اینکه چشمم به نوشته روی شن ها افتاد : به عقب نگاه نکن ، فقط به سمت جلو شنا کن!
سکوت توی گوشم داد میزد ؛
جز تاری و گاها سیاهی چیز دیگه ای نمیدیدم
مغزم پَرگار شده بود و سرم دور خودش میچرخید و گیج میرفت
حس عجیبی داشتم ، یه حس مثل حس معلق بودن!
ابهام اطرافم رو پر از علامت سوال کرده بود که ناگهان درد شدیدی ناشی از برخورد یه چیزی به صورتم حس کردم و تونستم چشمامو باز کنم اما یه سوال سریع سراغم اومد ؛
من کجام ؟!
رو به روم دریایی رو میدیدم ؛ انگار بار اولم نبود که میبینمش!
این صحنه خیلی برام آشناست ..
بدن بی حسم روی شن های نرم ساحل جا خوش کرده بود و موج های بزرگی به ساحل میرسیدن که احتمالا همین موج ها تونسته بودن منو بیدار کنن .
نفس کشیدن تقریبا برام غیرممکن شده بود
به سختی چندتا سرفه کردم تا تونستم دوباره به جای آب ، هوا رو توی ریه هام حس کنم ..
همه چیز رو به پیشرفت بود تا اینکه چشمم به نوشته روی شن ها افتاد : به عقب نگاه نکن ، فقط به سمت جلو شنا کن!
👍4
انتظار؟
من نداشتم حتی به سایه ای که توی نور زاویه عوض میکرد اعتماد
پس درخشیدم تو کنجِ انزوا
مثل انفجار توی قلب انجماد
هر جا دیدیم بگو زنده باد
حتی روزی که زدن رو عکسم زنده یاد
من نداشتم حتی به سایه ای که توی نور زاویه عوض میکرد اعتماد
پس درخشیدم تو کنجِ انزوا
مثل انفجار توی قلب انجماد
هر جا دیدیم بگو زنده باد
حتی روزی که زدن رو عکسم زنده یاد
👍3🔥2
روی ایستگاه اتوبوس نگاهم به ترافیکه و چراغای ماشینا که با چشمام شوخیِ کوچه بازاری دارن ..
آهن پاره هایی متحرک، ولی نرم تر از دل بعضی آدما روی تنِ تکه پاره خیابون پشت هم رژه میرن تا به مقصد برسن ..
میبینی؟ این داستانِ یه ساعت بعد از غروبه که انگار مثل روح میره توی جسمت و دلتنگیاتو میکشه بیرون تا یادت بیاد کجا بودی و الان کجایی ..
جوری که واسه فراموش کردنشون قدم های عابرای پیاده رو میشمری یا حتی باهاشون چشم تو چشم میشی .. اونا فقط یه دانشجو میبینن با فکرِ اینکه احتمالا داره واسه درس های فرداش برنامه میریزه اما هیچکس فرمانده ای سربلند حاصل از جنگ های درونی رو قرار نیست ببینه!
اتوبوس میرسه و با لبخند سوارش میشم،
منتظرِ ایستگاه های بعدیِ زندگی ..
آهن پاره هایی متحرک، ولی نرم تر از دل بعضی آدما روی تنِ تکه پاره خیابون پشت هم رژه میرن تا به مقصد برسن ..
میبینی؟ این داستانِ یه ساعت بعد از غروبه که انگار مثل روح میره توی جسمت و دلتنگیاتو میکشه بیرون تا یادت بیاد کجا بودی و الان کجایی ..
جوری که واسه فراموش کردنشون قدم های عابرای پیاده رو میشمری یا حتی باهاشون چشم تو چشم میشی .. اونا فقط یه دانشجو میبینن با فکرِ اینکه احتمالا داره واسه درس های فرداش برنامه میریزه اما هیچکس فرمانده ای سربلند حاصل از جنگ های درونی رو قرار نیست ببینه!
اتوبوس میرسه و با لبخند سوارش میشم،
منتظرِ ایستگاه های بعدیِ زندگی ..
❤2👍2
این نوشته سهراب سپهری بوی بارون پاییزی میده:
پنج وارونه چه معنا دارد؟
خواهرم کوچک این را پرسید!
من به او خندیدم.
کمی آزرده و حیرت زده گفت:
روی دیوار و درختان دیدم
باز هم خندیدم!
گفت دیروز خودم دیدم
پسر همسایه پنچ وارونه به مینو می داد
آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید
بغلش کردم و بوسیدمش و با خود گفتم
بعدها وقتی غم،
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بی گمان می فهمی
پنج وارونه چه معنا دارد ..
پنج وارونه چه معنا دارد؟
خواهرم کوچک این را پرسید!
من به او خندیدم.
کمی آزرده و حیرت زده گفت:
روی دیوار و درختان دیدم
باز هم خندیدم!
گفت دیروز خودم دیدم
پسر همسایه پنچ وارونه به مینو می داد
آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید
بغلش کردم و بوسیدمش و با خود گفتم
بعدها وقتی غم،
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بی گمان می فهمی
پنج وارونه چه معنا دارد ..
👍4
دردی که انسان را به سکوت وامیدارد
بسیار سنگینتر از دردیست که
انسان را به فریاد وامیدارد!
و انسانها فقط به فریاد هم میرسند،
نه به سکوت هم!
- فروغ فرخزاد
بسیار سنگینتر از دردیست که
انسان را به فریاد وامیدارد!
و انسانها فقط به فریاد هم میرسند،
نه به سکوت هم!
- فروغ فرخزاد
❤🔥3❤1
پر از شلوغی بود آن تنهایی ..
پر از آشنایی بود آن غربت ..
پر از حرف بود آن سکوت ..
پر از سپیدی بود آن سیاهی ..
پر از گرمی بود آن سردی ..
پر از بیداری بود آن خواب ..
من نور ها دیدم از تاریکی :)
پر از آشنایی بود آن غربت ..
پر از حرف بود آن سکوت ..
پر از سپیدی بود آن سیاهی ..
پر از گرمی بود آن سردی ..
پر از بیداری بود آن خواب ..
من نور ها دیدم از تاریکی :)
👍3❤1
من صدای خاموش خشمَم
اما خالی از کینه و حسرت
من دو چشم نابینای قلبم
اما نشستم صف اول عقلم
من شلوغیِ خلوتِ جمعم
اما گریزان از گرمیِ همدم
زمزمه هزاران چهره در گوشم اما
من جدای این جهانِ جاریِ جنگم!
" آریو "
اما خالی از کینه و حسرت
من دو چشم نابینای قلبم
اما نشستم صف اول عقلم
من شلوغیِ خلوتِ جمعم
اما گریزان از گرمیِ همدم
زمزمه هزاران چهره در گوشم اما
من جدای این جهانِ جاریِ جنگم!
" آریو "
💔1
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد نارون شاخه ی خود را به کلاغ
هر کجا برگی هست شور من می شکفد
مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن
- سهراب سپهری
من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد نارون شاخه ی خود را به کلاغ
هر کجا برگی هست شور من می شکفد
مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن
- سهراب سپهری
هر شب میاد سراغم؛
گاها ساعت دو و سه صبح بیدارم میکنه و دست به یقه میشیم،
اگه من اون رو زمین بزنم میتونم خوابم رو ادامه بدم، زورم بهش میچربه اما دوست دارم اون ببره؛ بردن اون باختن من نیست!
آسمون تاریکه؛ کنارش میشینم و توی چشمای هم زل میزنیم،
خشم؟ نفرت؟ عشق؟ علاقه؟
میگه بریم قدم بزنیم؟
چشمای قشنگی داره اما چهره نداره!
انقد گرم صحبت میشم که به خودم میام میبینم دوباره یکی شدم،
آسمون روشنه،
زندگی ادامه داره ..
میدونی کی بود دیگه؟
گاها ساعت دو و سه صبح بیدارم میکنه و دست به یقه میشیم،
اگه من اون رو زمین بزنم میتونم خوابم رو ادامه بدم، زورم بهش میچربه اما دوست دارم اون ببره؛ بردن اون باختن من نیست!
آسمون تاریکه؛ کنارش میشینم و توی چشمای هم زل میزنیم،
خشم؟ نفرت؟ عشق؟ علاقه؟
میگه بریم قدم بزنیم؟
چشمای قشنگی داره اما چهره نداره!
انقد گرم صحبت میشم که به خودم میام میبینم دوباره یکی شدم،
آسمون روشنه،
زندگی ادامه داره ..
میدونی کی بود دیگه؟
🤔2👍1