نهالی از خاک تو نخواهد رویید؛ چرا که ریشهها با خاکسترِ جلادان پیوند نخواهند داد.
❤5😈3💔2🕊1
سرتاسر ممالکی را که فتح کردند، مردمش را به خاک سیاه نشاندند و به نکبت و جهل و تعصب و فقر و جاسوسی و دورویی و تقیه و دزدی و چاپلوسی و کون آخوندلیسی مبتلا کردند و سرزمینش را به شکل صحرای برهوت درآوردند.
صادق هدایت
👍8❤3💔1🫡1
انسان وقتی به دنیا میاد چیزی جز خامی و نادونی نداره،
ولی دست خودشه که احمق باشه یا نه.
ولی دست خودشه که احمق باشه یا نه.
1👍5❤4🤝1
چو قطره بارانی که کنار اشک نشیند،
چو خیابان که به کوچهای آمده باشد،
چو شعله آفتاب که در تنوری رفته باشد،
چو گریههای صبح هنگام ماه در غار شب،
چو کِرمی که زردآلوی خیال تو را از درون خورده باشد؛
چو حرفهای پشتسر که دست به دست در دهانها گندیدهاند،
چو شرابی که مردی توبهکار سالهاست بر لب طاقچه گذاشته،
چو تاریکی که در زندانهای نور لب به التماس باز نکرد؛
اینگونه بودهام! نه تنها امروز، سالها.
چو خیابان که به کوچهای آمده باشد،
چو شعله آفتاب که در تنوری رفته باشد،
چو گریههای صبح هنگام ماه در غار شب،
چو کِرمی که زردآلوی خیال تو را از درون خورده باشد؛
چو حرفهای پشتسر که دست به دست در دهانها گندیدهاند،
چو شرابی که مردی توبهکار سالهاست بر لب طاقچه گذاشته،
چو تاریکی که در زندانهای نور لب به التماس باز نکرد؛
اینگونه بودهام! نه تنها امروز، سالها.
آریو
✍3❤3🌚1
به گرگ سیاه روی تابلو نگاه دوخته بودم.
هیبت و جرئت، کمی حماقت و بیش از پیش قدرت.
لکه سُرخی کنار چشمش دیدم، با دستمال آن را پاک کردم، خون روی دستمال نشست و چشمانش شبیه یک پرنده شد، خُرخُر گرگهای دیگر نشان از این داشت که فکر میکردند من نزدیکترین فرد به او هستم که چنین کاری کردهام؛ زنی نقاش، قلمو به دست تند تند به طرفم قدم برداشت، دامنِ بلندِ مشکی.
از من پرسید چرا به تابلو دست زدهام؟!
خواستم عذرخواهی کنم که گوشه چشم او هم لکهای سرخ دیدم، دستمال و خون را باهم تعارف کردم تا آن لکه را پاک کند، سرش را جلو آورد، گفت هرکسی جرئت پاک کردن جزئیات را ندارد؛ چون هرکسی آن را نمیبیند.
گوشه چشمش را پاک کردم، چشمان او هم شبیه پرندهای بود که از قفس فرار کرده، لکه خون به دستمال آمد اما اشک نقاش دیگر بند نیامد.
هیبت و جرئت، کمی حماقت و بیش از پیش قدرت.
لکه سُرخی کنار چشمش دیدم، با دستمال آن را پاک کردم، خون روی دستمال نشست و چشمانش شبیه یک پرنده شد، خُرخُر گرگهای دیگر نشان از این داشت که فکر میکردند من نزدیکترین فرد به او هستم که چنین کاری کردهام؛ زنی نقاش، قلمو به دست تند تند به طرفم قدم برداشت، دامنِ بلندِ مشکی.
از من پرسید چرا به تابلو دست زدهام؟!
خواستم عذرخواهی کنم که گوشه چشم او هم لکهای سرخ دیدم، دستمال و خون را باهم تعارف کردم تا آن لکه را پاک کند، سرش را جلو آورد، گفت هرکسی جرئت پاک کردن جزئیات را ندارد؛ چون هرکسی آن را نمیبیند.
گوشه چشمش را پاک کردم، چشمان او هم شبیه پرندهای بود که از قفس فرار کرده، لکه خون به دستمال آمد اما اشک نقاش دیگر بند نیامد.
آریو
❤5🌚1
عجب تفاوت فاحشی داره، چیزایی که توی دبیرستان متصور میشدم و روی کاغد میآوردم تا نمره بیست بگیرم با چیزایی که الان متصور میشم و روی کاغد نمیارمشون؛ بوی خون و جنون و تاریکی میده چون عاشق نمره صِفر شدم.
💔8❤3🔥2💊1
چندین بار صحبتش به میون اومده که ناراحتی و رنج اگه از حدی فراتر بره، آدم سکوت رو انتخاب میکنه.
هرروز حادثه و اتفاق؛
دردِ جنوب ایران، پرپر شدن سربازان تیپ ۳۸۸ بمپور و اتفاقهایی که افتاده مثل کشتار معترضین و جنایات دیماه، طفلهای میناب و متاسفانه اتفافاتی که قراره بیفته ..
عمیقاً غمِ تمام این اتفاقات رو توی وجودم حس میکنم و همه رو از وقاحت و بیکفایتی حاکمیت و حامیانش میبینم و تا ابد از ننگ این عده منحوس میگم.
اگه خدایی هست امیدوارم محافظ جسم و روح مردم این خاک غمزده باشه. 🖤
هرروز حادثه و اتفاق؛
دردِ جنوب ایران، پرپر شدن سربازان تیپ ۳۸۸ بمپور و اتفاقهایی که افتاده مثل کشتار معترضین و جنایات دیماه، طفلهای میناب و متاسفانه اتفافاتی که قراره بیفته ..
عمیقاً غمِ تمام این اتفاقات رو توی وجودم حس میکنم و همه رو از وقاحت و بیکفایتی حاکمیت و حامیانش میبینم و تا ابد از ننگ این عده منحوس میگم.
اگه خدایی هست امیدوارم محافظ جسم و روح مردم این خاک غمزده باشه. 🖤
💔16🕊3🤝3
بودن بین تودهی مردم، به من آموخته که موقع نوشتن، اراجیف را کنار بگذارم. فکر میکنم هر از چند گاهی باید صورتت را به گل بمالی، فکر میکنم باید بدانی که زندان چیست، که بیمارستان چیست. فکر کنم باید بدانی که چهار یا پنج روز بدون غذا ماندن چه حسی دارد. فکر میکنم زندگی با زنهای دیوانه برای چهارچوب وجودیتان خوب است. فکر کنم بعد از آن که تحت فشار بودید، بتوانید با شادمانی و آسایش بنویسید. این را فقط سر این میگویم که همهی شاعرهایی که من دیدم، یک مشت ستارههای دریایی نرم بودند. انگلهایی چاپلوس بودند. هیچی نداشتند که بنویسند. به جز عدم تحمل خودخواهانهی خودشان.
بله، خودم را از شاعرها دور نگه میدارم. سرزنشام میکنید؟
بله، خودم را از شاعرها دور نگه میدارم. سرزنشام میکنید؟
چارلز بوکفسکی
❤5
ننوشته های یک نویسنده؛
حاجی آقا - صادق هدایت.zip
برای اینکه مردم در خط نگهداشته شوند، آنها باید گرسنه، نیازمند، بیسواد، و خرافی نگهداشته شوند. اگر فرزند بقال باسواد شود، او نهتنها به سخنرانی من انتقاد خواهد کرد، بلکه واژههای بدیعی را نیز بکار میبرد که نه شما و نه من نمیتوانیم آن را بفهمیم … چه اتفاقی میافتد اگر کودک علوفهفروش باهوش و توانا باشد و پسرِ یک حاجی، تنبل و احمق باشد؟
❤9