ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
133 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
از صدای خنده‌ات نتیجه می‌گیرند که حالت خوب است، نمی‌پرسند این خنده از کدام ویرانه بلند شده؟! هیچ‌کس نمی‌بیند درون این آدم، شهری هست که سال‌هاست زلزله ویرانش کرده، چراغ‌هایش خاموش‌اند و پنجره‌های خانه‌هایش به خاطراتی باز می‌شوند که دیگر کسی در آن‌ها زندگی نمی‌کند. من هم از دور شاید شبیه خانه‌ای عادی باشم، اما کافی است در را باز کنی، گردوغباری به صورتت می‌زند که انگار سال‌هاست کسی جرئت نکرده در آن‌ قدم بزند، از خون‌های روی دیوار هم معلوم نیست چند نفر اینجا کشته شده‌اند.
آریو
10👍4🤝1
مرگ چیز خوبی‌ست، زندگی می‌کنیم که بمیریم.
💔3
فاقد نقطه‌ی مشترک.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نمی‌شود که روی پایِ شر خوابید،
ممکن است نور خشم، آسمان شب را روشن کند و ممکن است آتش موشک‌ها زیبا باشند، اما چه فایده؟!
مانند زیباییِ فاحشه‌ایست که یک مردِ مجنون را به یاد ‌لیلی‌ مرده‌اش انداخته!
آریو
5💔1
از پنجره به پیاده‌روی مملو از جمعیت نگاه کرد.
گفت: می‌بینی، لباس‌هایی هستند که راه می‌روند، دروغ می‌گویند، عاشق می‌شوند، می‌میرند.
کمتر لباسی آن بیرون است که درونش انسان وجود داشته باشد.
به راستی که این دنیا یک رختکن بزرگ است.
رومن گاری
💔7
نهالی از خاک تو نخواهد رویید؛ چرا که ریشه‌ها با خاکسترِ جلادان پیوند نخواهند داد.
4😈3💔2🕊1
ننوشته های یک نویسنده؛
Photo
اگرتمامِ وجودت زخم شد، با این همه نور چه باید کرد؟
🕊2
هنوز منتظرم بزرگ بشم یادم بره.
🕊5💔1
پُشتِ هیچستان.
سرتاسر ممالکی را که فتح کردند، مردمش را به خاک سیاه نشاندند و به نکبت و جهل و تعصب و فقر و جاسوسی و دورویی و تقیه و دزدی و چاپلوسی و کون آخوندلیسی مبتلا کردند و سرزمینش را به شکل صحرای برهوت درآوردند.
صادق هدایت
👍83💔1🫡1
انسان وقتی به دنیا میاد چیزی جز خامی و نادونی نداره،
ولی دست خودشه که احمق باشه یا نه‌.
1👍54🤝1
چو قطره بارانی که کنار اشک نشیند،
چو خیابان که به کوچه‌ای آمده باشد،
چو شعله آفتاب که در تنوری رفته باشد،
چو گریه‌های صبح هنگام ماه در غار شب،
چو کِرمی که زردآلوی خیال تو را از درون خورده باشد؛
چو حرف‌های پشت‌سر که دست به دست در دهان‌ها گندیده‌اند،
چو شرابی که مردی توبه‌کار سال‌هاست بر لب طاقچه گذاشته،
چو تاریکی که در زندان‌های نور لب به التماس باز نکرد؛
اینگونه بوده‌ام! نه تنها امروز، سال‌ها.
آریو
33🌚1
به گرگ‌ سیاه روی تابلو نگاه دوخته بودم.
هیبت و جرئت، کمی حماقت و بیش از پیش قدرت‌.
لکه‌ سُرخی کنار چشمش دیدم، با دستمال آن را پاک کردم، خون روی دستمال نشست و چشمانش شبیه یک پرنده شد، خُرخُر گرگ‌های دیگر نشان از این داشت که فکر می‌کردند من نزدیک‌ترین فرد به او هستم که چنین کاری کرده‌ام؛ زنی نقاش، قلمو به دست تند تند به طرفم قدم برداشت، دامنِ بلندِ مشکی.
از من پرسید چرا به تابلو دست زده‌ام؟!
خواستم عذرخواهی کنم که گوشه چشم او هم لکه‌ای سرخ دیدم، دستمال و خون را باهم تعارف کردم تا آن لکه را پاک کند، سرش را جلو آورد، گفت هرکسی جرئت پاک کردن جزئیات را ندارد؛ چون هرکسی آن را نمی‌بیند.
گوشه چشمش را پاک کردم، چشمان او هم شبیه پرنده‌ای بود که از قفس فرار کرده، لکه خون به دستمال آمد اما اشک نقاش دیگر بند نیامد.
آریو
5🌚1
به دیدار تبر آمده بود درخت.
21