از صدای خندهات نتیجه میگیرند که حالت خوب است، نمیپرسند این خنده از کدام ویرانه بلند شده؟! هیچکس نمیبیند درون این آدم، شهری هست که سالهاست زلزله ویرانش کرده، چراغهایش خاموشاند و پنجرههای خانههایش به خاطراتی باز میشوند که دیگر کسی در آنها زندگی نمیکند. من هم از دور شاید شبیه خانهای عادی باشم، اما کافی است در را باز کنی، گردوغباری به صورتت میزند که انگار سالهاست کسی جرئت نکرده در آن قدم بزند، از خونهای روی دیوار هم معلوم نیست چند نفر اینجا کشته شدهاند.
آریو
❤10👍4🤝1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نمیشود که روی پایِ شر خوابید،
ممکن است نور خشم، آسمان شب را روشن کند و ممکن است آتش موشکها زیبا باشند، اما چه فایده؟!
مانند زیباییِ فاحشهایست که یک مردِ مجنون را به یاد لیلی مردهاش انداخته!
ممکن است نور خشم، آسمان شب را روشن کند و ممکن است آتش موشکها زیبا باشند، اما چه فایده؟!
مانند زیباییِ فاحشهایست که یک مردِ مجنون را به یاد لیلی مردهاش انداخته!
آریو
❤5💔1
از پنجره به پیادهروی مملو از جمعیت نگاه کرد.
گفت: میبینی، لباسهایی هستند که راه میروند، دروغ میگویند، عاشق میشوند، میمیرند.
کمتر لباسی آن بیرون است که درونش انسان وجود داشته باشد.
به راستی که این دنیا یک رختکن بزرگ است.
گفت: میبینی، لباسهایی هستند که راه میروند، دروغ میگویند، عاشق میشوند، میمیرند.
کمتر لباسی آن بیرون است که درونش انسان وجود داشته باشد.
به راستی که این دنیا یک رختکن بزرگ است.
رومن گاری
💔7
نهالی از خاک تو نخواهد رویید؛ چرا که ریشهها با خاکسترِ جلادان پیوند نخواهند داد.
❤4😈3💔2🕊1
سرتاسر ممالکی را که فتح کردند، مردمش را به خاک سیاه نشاندند و به نکبت و جهل و تعصب و فقر و جاسوسی و دورویی و تقیه و دزدی و چاپلوسی و کون آخوندلیسی مبتلا کردند و سرزمینش را به شکل صحرای برهوت درآوردند.
صادق هدایت
👍8❤3💔1🫡1
انسان وقتی به دنیا میاد چیزی جز خامی و نادونی نداره،
ولی دست خودشه که احمق باشه یا نه.
ولی دست خودشه که احمق باشه یا نه.
1👍5❤4🤝1
چو قطره بارانی که کنار اشک نشیند،
چو خیابان که به کوچهای آمده باشد،
چو شعله آفتاب که در تنوری رفته باشد،
چو گریههای صبح هنگام ماه در غار شب،
چو کِرمی که زردآلوی خیال تو را از درون خورده باشد؛
چو حرفهای پشتسر که دست به دست در دهانها گندیدهاند،
چو شرابی که مردی توبهکار سالهاست بر لب طاقچه گذاشته،
چو تاریکی که در زندانهای نور لب به التماس باز نکرد؛
اینگونه بودهام! نه تنها امروز، سالها.
چو خیابان که به کوچهای آمده باشد،
چو شعله آفتاب که در تنوری رفته باشد،
چو گریههای صبح هنگام ماه در غار شب،
چو کِرمی که زردآلوی خیال تو را از درون خورده باشد؛
چو حرفهای پشتسر که دست به دست در دهانها گندیدهاند،
چو شرابی که مردی توبهکار سالهاست بر لب طاقچه گذاشته،
چو تاریکی که در زندانهای نور لب به التماس باز نکرد؛
اینگونه بودهام! نه تنها امروز، سالها.
آریو
✍3❤3🌚1