ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
133 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
بگذار زمین بازستاند، آنچه از آن اوست، چون منِ آدمی پایانی ندارم.
جبران خلیل جبران
2
آنچه نگفتم، از آنچه گفتم صادقانه‌تر بود ..
👍62👎2💔1
کاش دود بودم؛ بالا می‌رفتم، محو می‌شدم و چیزی از من نمی‌ماند.
کاش غروب بودم؛ جمعه می‌رسیدم، رنگ می‌باختم و تمام می‌شدم.
کاش جاده بودم؛ کش می‌آمدم، دور می‌شدم و به هیچ‌جا نمی‌رسیدم.
کاش سایه بودم؛ همراه می‌ماندم، تاریک می‌شدم و ناپدید می‌شدم.
کاش یک آهنگ بودم؛ شنیده می‌شدم، تمام می‌شدم و در سکوت گم می‌شدم.
کاش موج بودم؛ می‌رسیدم، می‌شکستم و دیگر مجبور به برگشتن نبودم.
و کاش خواب بودم؛ می‌آمدم، دلخوش می‌کردم و پیش از بیداری تمام می‌شدم.
آدم بودن زیادی شلوغ است.
آریو
👍4🔥3🕊2💔2💊1
14🕊3👍1
آدمیزاد موجود عجیبی‌ست؛ با یک دست آینده را می‌سازد و با دست دیگر از ادامه راه خسته می‌شود.
👍61
یه فرق بزرگ بینمون مشخص می‌شه وقتی ما بچه‌های مدرسه میناب رو هم بی‌گناه و عزیز می‌دونیم اما شما کودن‌های متوحش، کماکان به جانباختگان دی‌ماه توهین می‌کنید.
1👍30🕊6💔6👎1😐1
آلوده‌یِ اهمیت.
3👍2
ناگهان به شکلی مسخره از همه چیز جدا شدم. وقتی با آدم‌ها هستم، چه خوب باشند و چه بد، تمام احساساتم تعطیل و خسته می‌شوند؛ تسلیم می‌شوم. مودبم، سر تکان می‌دهم و تظاهر می‌کنم که می‌فهمم، چون دوست ندارم کسی را برنجانم.
این یکی از ضعف‌های من است که بیشترین مشکل را برایشم درست کرده. معمولاً وقتی سعی می‌کنم با کسی مهربان باشم، روحم چنان پاره‌پاره می‌شود که به شکل ماکارونی در می‌آید.
مهم نیست. کرکره‌ی مغزم پایین می‌آید. گوش می‌دهم، جواب می‌دهم و آن‌ها احمق‌تر از آن هستند که بفهمند من آنجا نیستم.
چارلز بوکوفسکی
4👍2🤔2🤝2🫡1
تعداد آدم‌هایی که من واقعا دوستشان داشته باشم زیاد نیست. تعداد کسانی که نظر خوبی درباره‌شان دارم از آن هم کمتر است. من هر چه بیشتر دنیا را می‌شناسم از آن ناراضی‌تر می‌شوم. هر روز که می‌گذرد بیشتر معتقد می‌شوم که آدم‌ها شخصیت ناپایداری دارند و نمی‌شود روی ظواهر، لیاقت یا فهم و شعورشان حساب کرد.
غرور و تعصب
👍831
بیدار که می‌شوم از سر کنجکاوی به مرگ فکر می‌کنم. چیزی‌ست که اطرافت وجود دارد و دیگر ازش نمی‌ترسی و فقط نگاهش می‌کنی، البته مرگ همیشه اینجا بوده، پشت سرم و فقط بعضی روزها جلوتر از من راه می‌رود؛ ده سالم بود که پدربزرگم را بردند، یادم است که همه گریه می‌کردند و من نمی‌فهمیدم کجا رفته، بعدها فهمیدم که مرگ جای مشخصی ندارد، یک‌جایی‌ست که نمی‌شود نشانش داد، مثل دردی‌ست که وقتی می‌پرسند کجا درد داری و نمی‌توانی بگویی.
فکر می‌کنم که مرگ، اول و آخر نیست، ما وسط آن زندگی می‌کنیم و نمی‌دانیم؛ شاید نتوانم توصیفش کنم، اما مرگ یک‌جور بی‌وزنی‌ست، انگار کسی که طنابش را بریده‌اند؛ هنوز نیفتاده، ولی دیگر به هیچ‌چیز هم بند نیست؛ فرقی هم نمی‌کند نفس بکشد یا نه ..
آریو
3😈2
در شانزده سالگی فکر می‌کنی بزرگ‌ترها همه چیز می‌دانند، در هجده سالگی می‌فهمی که چیزی نمی‌دانند، در بیست سالگی می‌فهمی که تو هم نمی‌دانی و بعدها خودت با این ندانستن کنار می‌آیی.
این خودش یک‌جور دانستن است.
آریو
3👍2
هیچ چیز به اندازه‌ی یک شادیِ کوتاه، مرا به یاد اندوه نمی‌انداخت.
👍51
نمی‌دانم تابستان چه سالی ملخ به شهر ما هجوم آورد. زیان‌ها رساند. من مامور مبارزه با ملخ در یکی از آبادی‌ها شدم. راستش را بخواهید حتی برای کشتن یک ملخ نقشه نکشیدم. وقتی میان مزارع راه می‌رفتم، سعی می‌کردم پا روی ملخ‌ها نگذارم. اگر محصول را می‌خوردند پیدا بود که گرسنه‌اند. منطق من ساده و هموار بود.
اگر یک روز طلوع و غروب خورشید را نمی‌دیدم گناهکار بودم. هوای تاریک و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشای مجهول را به من آموخت. من سال‌ها نماز خوانده‌ام. بزرگترها می‌خواندند، من هم می‌خواندم. در دبستان ما را برای نماز به مسجد می‌بردند. روزی در مسجد بسته بود. بقال سرگذر گفت:”نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیک تر باشید.
مذهب شوخی سنگینی بود که که محیط با من کرد و من سال‌ها مذهبی ماندم، بی‌آنکه خدایی داشته باشم.
سهراب سپهری
5👍1💔1