ننوشته های یک نویسنده؛
دیالوگهای مورد علاقتون رو بفرستید. http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
مردم من و میدیدن میگفتن مخش تکون خورده
ولی من به مامانم میگفتم من دلم تکون خورده نه مخم
مادرم میگفت گور پدر مخ، تو دلت قد صدتا مخ می ارزه.
ولی من به مامانم میگفتم من دلم تکون خورده نه مخم
مادرم میگفت گور پدر مخ، تو دلت قد صدتا مخ می ارزه.
ستاره بود- خسروشکیبایی
❤7
ننوشته های یک نویسنده؛
دیالوگ موردعلاقه خودت چیه؟
ممکنه که خدا ما رو از نصف آدمایی که فکر میکنن دارن کار خدا رو انجام میدن، نجات بده!؟
دین وینچستر؛ سوپرنچرال
❤12🕊2💔1
آن شب که دلی بود به میخانه نشستیم؛
آن توبه صد ساله به پیمانه شکستیم؛
از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب؛
ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم ..
آن توبه صد ساله به پیمانه شکستیم؛
از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب؛
ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم ..
👍3🔥3❤2💔2
بگذار زمین بازستاند، آنچه از آن اوست، چون منِ آدمی پایانی ندارم.
جبران خلیل جبران
❤2
کاش دود بودم؛ بالا میرفتم، محو میشدم و چیزی از من نمیماند.
کاش غروب بودم؛ جمعه میرسیدم، رنگ میباختم و تمام میشدم.
کاش جاده بودم؛ کش میآمدم، دور میشدم و به هیچجا نمیرسیدم.
کاش سایه بودم؛ همراه میماندم، تاریک میشدم و ناپدید میشدم.
کاش یک آهنگ بودم؛ شنیده میشدم، تمام میشدم و در سکوت گم میشدم.
کاش موج بودم؛ میرسیدم، میشکستم و دیگر مجبور به برگشتن نبودم.
و کاش خواب بودم؛ میآمدم، دلخوش میکردم و پیش از بیداری تمام میشدم.
آدم بودن زیادی شلوغ است.
کاش غروب بودم؛ جمعه میرسیدم، رنگ میباختم و تمام میشدم.
کاش جاده بودم؛ کش میآمدم، دور میشدم و به هیچجا نمیرسیدم.
کاش سایه بودم؛ همراه میماندم، تاریک میشدم و ناپدید میشدم.
کاش یک آهنگ بودم؛ شنیده میشدم، تمام میشدم و در سکوت گم میشدم.
کاش موج بودم؛ میرسیدم، میشکستم و دیگر مجبور به برگشتن نبودم.
و کاش خواب بودم؛ میآمدم، دلخوش میکردم و پیش از بیداری تمام میشدم.
آدم بودن زیادی شلوغ است.
آریو
👍4🔥3🕊2💔2💊1
آدمیزاد موجود عجیبیست؛ با یک دست آینده را میسازد و با دست دیگر از ادامه راه خسته میشود.
👍6❤1
یه فرق بزرگ بینمون مشخص میشه وقتی ما بچههای مدرسه میناب رو هم بیگناه و عزیز میدونیم اما شما کودنهای متوحش، کماکان به جانباختگان دیماه توهین میکنید.
1👍30🕊6💔6👎1😐1
ناگهان به شکلی مسخره از همه چیز جدا شدم. وقتی با آدمها هستم، چه خوب باشند و چه بد، تمام احساساتم تعطیل و خسته میشوند؛ تسلیم میشوم. مودبم، سر تکان میدهم و تظاهر میکنم که میفهمم، چون دوست ندارم کسی را برنجانم.
این یکی از ضعفهای من است که بیشترین مشکل را برایشم درست کرده. معمولاً وقتی سعی میکنم با کسی مهربان باشم، روحم چنان پارهپاره میشود که به شکل ماکارونی در میآید.
مهم نیست. کرکرهی مغزم پایین میآید. گوش میدهم، جواب میدهم و آنها احمقتر از آن هستند که بفهمند من آنجا نیستم.
این یکی از ضعفهای من است که بیشترین مشکل را برایشم درست کرده. معمولاً وقتی سعی میکنم با کسی مهربان باشم، روحم چنان پارهپاره میشود که به شکل ماکارونی در میآید.
مهم نیست. کرکرهی مغزم پایین میآید. گوش میدهم، جواب میدهم و آنها احمقتر از آن هستند که بفهمند من آنجا نیستم.
چارلز بوکوفسکی
❤4👍2🤔2🤝2🫡1
تعداد آدمهایی که من واقعا دوستشان داشته باشم زیاد نیست. تعداد کسانی که نظر خوبی دربارهشان دارم از آن هم کمتر است. من هر چه بیشتر دنیا را میشناسم از آن ناراضیتر میشوم. هر روز که میگذرد بیشتر معتقد میشوم که آدمها شخصیت ناپایداری دارند و نمیشود روی ظواهر، لیاقت یا فهم و شعورشان حساب کرد.
غرور و تعصب
👍8❤3✍1