Hidden Chat
همه میرن، اونایی که برای موندن قسم خوردن زودتر.
آدمیزاد یک جایی بعد از یک اتفاق تمام میشود. نه اینکه بمیرد، نه! فقط دیگر چیزی تکانش نمیدهد. مثل یک درخت خشک وسط زمستان که دیگر برایش ترس از تبر معنی ندارد. وقتی آنقدر زخم خوردی که درد برایت عادت شد، وقتی آنقدر رفتنها را دیدی که ماندن برایت عجیب شد، دیگر ککت هم نمیگزد. مینشینی کنج دنیا، زل میزنی به دیوار و میگذاری دنیا هر کاری میخواهد با خودش بکند. همه فکر میکنند قوی شدهای، میگویند پوستکلفت کرده، مغروری، اما نمیدانند که مُردهای.
فاجعه همینجاست، وقتی درد دیگر دردت نمیآورد، شادی هم دیگر شادت نمیکند. وقتی گریه راه گلویت را نمیبندد، خنده هم روی لبت نمینشیند. میشوی یک تکه سنگ که از طوفان تکانش نمیدهد و آفتاب گرمش نمیکند.
بیحسی امنترین پناهگاه دنیاست، به قیمت اینکه دیگر هیچوقت هیچچیز دلت را نلرزاند، حتی عشق.
فاجعه همینجاست، وقتی درد دیگر دردت نمیآورد، شادی هم دیگر شادت نمیکند. وقتی گریه راه گلویت را نمیبندد، خنده هم روی لبت نمینشیند. میشوی یک تکه سنگ که از طوفان تکانش نمیدهد و آفتاب گرمش نمیکند.
بیحسی امنترین پناهگاه دنیاست، به قیمت اینکه دیگر هیچوقت هیچچیز دلت را نلرزاند، حتی عشق.
آریو
💔6❤1🕊1
نور از بالای دیوار کاهگلی سُر میخورد و میافتاد توی اتاق تاریک، روی دستهای ماه بانو، روی سیاهیِ گوشهی ناخن که هیچ صابونی پاکش نمیکرد. روستا بوی تازگیِ یخزده میداد و خانهی ماه بانو بوی نَفَسِ حبسشده.
دو استکان. همیشه دو استکان. چای باید دم میکشید و قند چهارگوش باید همانطور گوشه نعلبکی به انتظار یک تلخی مینشست. روی ایوان نشست. چای ریخت، یکی برای خودش، یکی برای سیاوش.
به دوست و آشنا و فامیل میگفت سیاوش خسته بوده و مدتی برای استراحت به شهر رفته. این دوشنبه که میگذشت میشد ۱۳ سال. انگار این خستگی که ماه بانو از آن حرف میزد آدم را میکشت، اما جنازهاش را جا نمیگذاشت.
مثل همیشه، استکان دوم را گذاشت لبهی تخت. درخت انار حیاط هم دیگر حوصلهی انار دادن نداشت، هرسال فقط برگهایش را میریخت تا بگوید زندهام، بگوید من هم هستم، مثل خیلی از آدمها.
ماه بانو خیره شد به بخار چای دوم. هوای سرد، افسار بخار را میگرفت و میبرد.
ماه بانو چای خودش را مینوشید و فکر میکرد سیاوش اگر بود، چه میگفت؟
میگفت ماه بانو از ماه که نه از خورشید هم زیباتر است. ماه هر شب یک شکل دارد، یک شب کامل، یک شب نیمه. خورشید هم که تکراریست، اما هربار که این دختر را میبینی تازه است. هنوز نمیتوانم حدس بزنم که آیا با چشمهایش میخندد یا با گوشهی لبش.
در حیاط باز شد، مردی سالخورده با ریش بلند و پالتوی پشمی که برف هر دو را پوشانده بود، داخل شد.
ماه بانو را دید و زیر لب با خود چیزی گفت. نزدیکش شد و به سختی برای بیرون آوردن چکمههایش تلاش کرد. ماه بانو گفت:
+ پدر بگذار من کفشهایت را بیرون بیاورم.
- هنوز نتوانستم کفشهایم را از پای زندگی دربیاورم، باز برایش چای ریختی؟!
لبه تخت نشست و به سنگ مستطیل شکلی که برف روی آن را پوشانده بود، خیره شد.
+ خودش گفت برایم چای بریز تا برگردم.
پدر جعبه فلزی گوشه تخت را برداشت و چند قطعه قرص از آن بیرون آورد، به ماه بانو داد و از او خواست آنها را بخورد.
+ اگر سیاوش آمد به او بگو چای همینجاست، تا سرد نشده بخورد.
به آشپزخانه رفت تا مثل همیشه قرصها را با یک لیوان دلتنگی قورت دهد.
پدر سیگارش را روشن کرد، چای را برداشت و نزدیک سنگی شد که چند دقیقه قبل به آن خیره شده بود.
چای نسبتا داغ را روی سنگ ریخت، برفها آب شدند و یک اسم را نشان دادند: سیاوش.
دو استکان. همیشه دو استکان. چای باید دم میکشید و قند چهارگوش باید همانطور گوشه نعلبکی به انتظار یک تلخی مینشست. روی ایوان نشست. چای ریخت، یکی برای خودش، یکی برای سیاوش.
به دوست و آشنا و فامیل میگفت سیاوش خسته بوده و مدتی برای استراحت به شهر رفته. این دوشنبه که میگذشت میشد ۱۳ سال. انگار این خستگی که ماه بانو از آن حرف میزد آدم را میکشت، اما جنازهاش را جا نمیگذاشت.
مثل همیشه، استکان دوم را گذاشت لبهی تخت. درخت انار حیاط هم دیگر حوصلهی انار دادن نداشت، هرسال فقط برگهایش را میریخت تا بگوید زندهام، بگوید من هم هستم، مثل خیلی از آدمها.
ماه بانو خیره شد به بخار چای دوم. هوای سرد، افسار بخار را میگرفت و میبرد.
ماه بانو چای خودش را مینوشید و فکر میکرد سیاوش اگر بود، چه میگفت؟
میگفت ماه بانو از ماه که نه از خورشید هم زیباتر است. ماه هر شب یک شکل دارد، یک شب کامل، یک شب نیمه. خورشید هم که تکراریست، اما هربار که این دختر را میبینی تازه است. هنوز نمیتوانم حدس بزنم که آیا با چشمهایش میخندد یا با گوشهی لبش.
در حیاط باز شد، مردی سالخورده با ریش بلند و پالتوی پشمی که برف هر دو را پوشانده بود، داخل شد.
ماه بانو را دید و زیر لب با خود چیزی گفت. نزدیکش شد و به سختی برای بیرون آوردن چکمههایش تلاش کرد. ماه بانو گفت:
+ پدر بگذار من کفشهایت را بیرون بیاورم.
- هنوز نتوانستم کفشهایم را از پای زندگی دربیاورم، باز برایش چای ریختی؟!
لبه تخت نشست و به سنگ مستطیل شکلی که برف روی آن را پوشانده بود، خیره شد.
+ خودش گفت برایم چای بریز تا برگردم.
پدر جعبه فلزی گوشه تخت را برداشت و چند قطعه قرص از آن بیرون آورد، به ماه بانو داد و از او خواست آنها را بخورد.
+ اگر سیاوش آمد به او بگو چای همینجاست، تا سرد نشده بخورد.
به آشپزخانه رفت تا مثل همیشه قرصها را با یک لیوان دلتنگی قورت دهد.
پدر سیگارش را روشن کرد، چای را برداشت و نزدیک سنگی شد که چند دقیقه قبل به آن خیره شده بود.
چای نسبتا داغ را روی سنگ ریخت، برفها آب شدند و یک اسم را نشان دادند: سیاوش.
آریو
1💔8
آنچه ما گذشته میپنداریم، در ذهن ما هنوز زنده است و آنچه به آن آینده میگوییم، ترسی است که در خیال ساختهایم.
ما هر روز تصمیمات مختلفی میگیریم، اما آیا انتخابها ما را میسازند یا ما تحت تاثیر تقدیر هستیم؟
آدمیزاد بیش از آنکه آزاد باشد، اسیر خاطرات و امیدهایی است که به دست خود نگه داشته است.
ما هر روز تصمیمات مختلفی میگیریم، اما آیا انتخابها ما را میسازند یا ما تحت تاثیر تقدیر هستیم؟
آدمیزاد بیش از آنکه آزاد باشد، اسیر خاطرات و امیدهایی است که به دست خود نگه داشته است.
آریو
💔3
ابتدا غمگین شدم
کمی که گذشت خشمگین؛
سپس بی تفاوت
گاهی دلتنگ
بعد از آن دیوانه
و اکنون؛ یک شیطان.
کمی که گذشت خشمگین؛
سپس بی تفاوت
گاهی دلتنگ
بعد از آن دیوانه
و اکنون؛ یک شیطان.
آریو
💔7👍2
آدمیزاد گاهی آنقدر با خودش غریبه میشود که اگر توی خیابان تنهاش به تنهی خودش بخورد، عذرخواهی میکند و رد میشود.
عجیب است، آدم میتواند سالها در یک پیراهن زندگی کند، با یک نام صدایش بزنند و روی یک مُتَکا به خواب رود، اما وقتی به آیینه نگاه میکند، فرد آشنایی را نبیند.
عجیب است، آدم میتواند سالها در یک پیراهن زندگی کند، با یک نام صدایش بزنند و روی یک مُتَکا به خواب رود، اما وقتی به آیینه نگاه میکند، فرد آشنایی را نبیند.
آریو
💔7❤3🌚1