سفتی و سختیم دست خودم نیست؛
همونطور که دست خودم نبود توی کویر پارو بزنم؛
مجبور بودم با نفس گرمم برف دی ماه رو ذوب کنم؛
باید با پای بسته میدویدم؛
شمعی که بهم سپرده بودن توی طوفان رو باید روشن نگه میداشتم.
همونطور که دست خودم نبود توی کویر پارو بزنم؛
مجبور بودم با نفس گرمم برف دی ماه رو ذوب کنم؛
باید با پای بسته میدویدم؛
شمعی که بهم سپرده بودن توی طوفان رو باید روشن نگه میداشتم.
💔4👍3🔥2
ساده، عادی، پیشفرض.
پاییز از شاخه درخت افتاد، زمستان در لیوان آب پر از حبههای یخ خندید، بهار بوی شکوفههای نارنج میداد و تابستان همراه با آب جوش در لیوان چای ریخته شد.
من نیز روی بام خانه، سیگار به دست، شاهد اینها بودم.
آتش بر روی لبم و رویاهایم در ذهنم میسوخت.
تمام جهان همین بود؛
مدتی منزوی بودم چون از تمام دنیا، جایی خلوت و عمیق میخواستم.
زرق و برق برایم حکم همان کاغذ رنگی مچاله شده در سطل زباله را داشت.
اضطراب و تپش قلب ساعت ۷ صبح به بیحسیِ محض تبدیل شد.
کافیست، حوصله حرافی ندارم.
من بیش از حد پیر شدهام یا دنیا کودکی بیمار است؟
پاییز از شاخه درخت افتاد، زمستان در لیوان آب پر از حبههای یخ خندید، بهار بوی شکوفههای نارنج میداد و تابستان همراه با آب جوش در لیوان چای ریخته شد.
من نیز روی بام خانه، سیگار به دست، شاهد اینها بودم.
آتش بر روی لبم و رویاهایم در ذهنم میسوخت.
تمام جهان همین بود؛
مدتی منزوی بودم چون از تمام دنیا، جایی خلوت و عمیق میخواستم.
زرق و برق برایم حکم همان کاغذ رنگی مچاله شده در سطل زباله را داشت.
اضطراب و تپش قلب ساعت ۷ صبح به بیحسیِ محض تبدیل شد.
کافیست، حوصله حرافی ندارم.
من بیش از حد پیر شدهام یا دنیا کودکی بیمار است؟
آریو
❤3✍1
میپرسی چهچیزی در سرم رخ میدهد؟!
گاهی نوزادی از طبقه هشتم یک ساختمان به پایین میافتد و تمام بدنش با رنگ خون او بر زمین مهر میشود؛ نامش را امتحان الهی میگذارند.
عدالت یک زنِ هرزه اجاق کور است که رحِم او پر از آلودگی و نطفه ستم شده.
غم، چهرهی آرایش شده و رنگارنگِ زمان را کف آسفالت میکشد و مدام آن را خراش میدهد و خندههای شیطانی سر میدهد.
عشق چشمانِ منطق را از حدقه بیرون میآورد و آن را ما بین دندانهایش میجود.
و من میان قطرات خون که از آسمان تاریکی میبارد و لبهایم را تر میکند قدم میزنم.
گاهی نوزادی از طبقه هشتم یک ساختمان به پایین میافتد و تمام بدنش با رنگ خون او بر زمین مهر میشود؛ نامش را امتحان الهی میگذارند.
عدالت یک زنِ هرزه اجاق کور است که رحِم او پر از آلودگی و نطفه ستم شده.
غم، چهرهی آرایش شده و رنگارنگِ زمان را کف آسفالت میکشد و مدام آن را خراش میدهد و خندههای شیطانی سر میدهد.
عشق چشمانِ منطق را از حدقه بیرون میآورد و آن را ما بین دندانهایش میجود.
و من میان قطرات خون که از آسمان تاریکی میبارد و لبهایم را تر میکند قدم میزنم.
آریو
💔5✍2
وقتی میگویی "من"، دقیقا چه چیزی را نشان میدهی؟
بدنت؟ اندیشههایت؟ خاطراتی که شاید حتی برای تو نباشند؟
هیچکس درون هیچکس نیست.
"من"، سایهای است که آگاهی بر دیوار زمان انداخته، ردی از نوری که از هیچکجا تابیده است.
ما از "خود" سخن میگوییم، بیآنکه بدانیم خود کجاست.
هر بار که میگوییم من فکر میکنم،
آیا واقعا این "من" است که میاندیشد،
یا فکر است که از روزنه ما عبور میکند؟
شاید ما میدانهایی از تجربهای مشترکیم که هر از گاه در قالب یک چهره یا یک داستان ظاهر میشود.
یادت بماند، نامها میمیرند، چهرهها فراموش میشوند و داستانها تنها در ذهن شنونده معنا میگیرند.
در نهایت، هیچ منی نیست که بتوان به آن اشاره کرد،صرفا لحظهای از بودن است که خود را مینگرد و در همان نگاه ناپدید میشود.
من، ما، شما، آنها، لبخند.
بدنت؟ اندیشههایت؟ خاطراتی که شاید حتی برای تو نباشند؟
هیچکس درون هیچکس نیست.
"من"، سایهای است که آگاهی بر دیوار زمان انداخته، ردی از نوری که از هیچکجا تابیده است.
ما از "خود" سخن میگوییم، بیآنکه بدانیم خود کجاست.
هر بار که میگوییم من فکر میکنم،
آیا واقعا این "من" است که میاندیشد،
یا فکر است که از روزنه ما عبور میکند؟
شاید ما میدانهایی از تجربهای مشترکیم که هر از گاه در قالب یک چهره یا یک داستان ظاهر میشود.
یادت بماند، نامها میمیرند، چهرهها فراموش میشوند و داستانها تنها در ذهن شنونده معنا میگیرند.
در نهایت، هیچ منی نیست که بتوان به آن اشاره کرد،صرفا لحظهای از بودن است که خود را مینگرد و در همان نگاه ناپدید میشود.
من، ما، شما، آنها، لبخند.
آریو
❤8👎1
چه سخت به خنجرها خواهد گذشت،
زمانی که بدانند سالیان درازی انتظار تنم را میکشیدند و اکنون،
خاک مرا بلعیده و در خود پناه داده؛
چه سخت به خورشید خواهد گذشت،
هنگامی که بداند تنها دلیلی که تاریکی، عشق او را نمیپذیرفت، خودش بود؛
چه سخت به دریا خواهد گذشت،
وقتی بشنود موجهایش به ساحل رسیده،
اما قلب من سالهاست انتظاری نکشیده؛
چه سخت به آینه خواهد گذشت،
هنگامی که چشمانم را ببیند،
و بفهمد من تنها سایهای بودم که نور از او فراری بود ..
زمانی که بدانند سالیان درازی انتظار تنم را میکشیدند و اکنون،
خاک مرا بلعیده و در خود پناه داده؛
چه سخت به خورشید خواهد گذشت،
هنگامی که بداند تنها دلیلی که تاریکی، عشق او را نمیپذیرفت، خودش بود؛
چه سخت به دریا خواهد گذشت،
وقتی بشنود موجهایش به ساحل رسیده،
اما قلب من سالهاست انتظاری نکشیده؛
چه سخت به آینه خواهد گذشت،
هنگامی که چشمانم را ببیند،
و بفهمد من تنها سایهای بودم که نور از او فراری بود ..
آریو
❤4💔1