دلتان را به یکی دادهاید؛
چشمتان دنبال چیز دیگریست؛
فکرتان را آب و جارو کردهاند؛
حرفهایتان دوتا نشود، چهارتا میشود؛
احتمالا فکر میکنید که "خودفروخته" نیستید و "خودخریدار" شدهاید.
آدم را با فریب میخریم و با دروغ، میفروشیم.
در این ویترین؛ "آدمهای گران"، عجیب ارزان اند!
چشمتان دنبال چیز دیگریست؛
فکرتان را آب و جارو کردهاند؛
حرفهایتان دوتا نشود، چهارتا میشود؛
احتمالا فکر میکنید که "خودفروخته" نیستید و "خودخریدار" شدهاید.
آدم را با فریب میخریم و با دروغ، میفروشیم.
در این ویترین؛ "آدمهای گران"، عجیب ارزان اند!
آریو
1❤5🔥1🌚1
دقت کردهای؟
سایههای پاییز کشیدهترند، ثانیههای عصرش پیراهن ساعت را میکشند و شبهایش را طولانی میکنند؛
صداها آرامترند، فکرهایت فریاد میزنند، کوچهها بیدارند و درختان خواب؛
چشمان پاییز آنقدر زرد است که شاید حتم داشته باشی بیمار شده، اما چیزی زیر برگهایش قایم کرده؛ دلتنگی.
سایههای پاییز کشیدهترند، ثانیههای عصرش پیراهن ساعت را میکشند و شبهایش را طولانی میکنند؛
صداها آرامترند، فکرهایت فریاد میزنند، کوچهها بیدارند و درختان خواب؛
چشمان پاییز آنقدر زرد است که شاید حتم داشته باشی بیمار شده، اما چیزی زیر برگهایش قایم کرده؛ دلتنگی.
آریو
❤2💔2🔥1🌚1💊1
ننوشته های یک نویسنده؛
تکه_هایی_از_یک_کل_منسجم_پونه_مقیمی.zip
آن روز که تصمیم بگیرید خودتان را نجات دهید، نه آدمهای اطرافتان را، روز بزرگی است.
💔2
پرسید: آقا تا کِی زندهایم؟!
گفتم: تا هروقت اکسیژن به مغزمان برسد.
گفت: این آدمها را نگاه کن.
سرشان گرم سیاست و دروغ و فریب است، هر روز نقاب عوض میکنند، یادشان رفته صورتِ واقعیشان چه شکلی بود؛
کی وقت دارند حالشان خوب باشد؟
کی مینشینند کنار پنجره، یک استکان چای بنوشند و به صدای ناله زمین زیر قطرههای باران گوش بدهند؟
هیچوقت.
خشم درون مثل موریانه به جانشان افتاده، روحشان را جویده، تهیشان کرده، همهچیزشان شده نقشه کشیدن برای این و آن؛
یادشان رفته زندگی فقط یک بار است،
خیلی کوتاهتر از آنکه صرفِ جنگ با همهچیز شود،
راست میگویی، شاید آنها هم اکسیژن به مغزشان نمیرسد ..
گفتم: تا هروقت اکسیژن به مغزمان برسد.
گفت: این آدمها را نگاه کن.
سرشان گرم سیاست و دروغ و فریب است، هر روز نقاب عوض میکنند، یادشان رفته صورتِ واقعیشان چه شکلی بود؛
کی وقت دارند حالشان خوب باشد؟
کی مینشینند کنار پنجره، یک استکان چای بنوشند و به صدای ناله زمین زیر قطرههای باران گوش بدهند؟
هیچوقت.
خشم درون مثل موریانه به جانشان افتاده، روحشان را جویده، تهیشان کرده، همهچیزشان شده نقشه کشیدن برای این و آن؛
یادشان رفته زندگی فقط یک بار است،
خیلی کوتاهتر از آنکه صرفِ جنگ با همهچیز شود،
راست میگویی، شاید آنها هم اکسیژن به مغزشان نمیرسد ..
آریو
5💔8❤1
عمر مثل یه شیبِ تند رو به پایینه، سرعت گذشتنت بیشتر میشه، زمان زودتر میگذره وقتی به زمین نزدیکتر میشی ..
💔4👍3
چیزی در آینه ندیدم،
سالها بعد، معلق در حال سقوط خود را یافتم؛
هر چه افتادم، به زمین نرسیدم،
چه کاری از دستم بر میآمد؟
افتاده تر شوم و حس تعلق در میان احساسات بیشتر شود،
یا غرورم را بیشتر پرورش دهم و با اندیشه پرواز با فک به زمین سرد تر از روحم برخورد کنم؟
نمیدانم؛ شاید خدا بازیاش گرفته و مرا سوار بر تاب دنیا هل میدهد ..
سالها بعد، معلق در حال سقوط خود را یافتم؛
هر چه افتادم، به زمین نرسیدم،
چه کاری از دستم بر میآمد؟
افتاده تر شوم و حس تعلق در میان احساسات بیشتر شود،
یا غرورم را بیشتر پرورش دهم و با اندیشه پرواز با فک به زمین سرد تر از روحم برخورد کنم؟
نمیدانم؛ شاید خدا بازیاش گرفته و مرا سوار بر تاب دنیا هل میدهد ..
آریو
✍1👍1💔1
در باتلاق فرو رفته؛
مردی که تنش بوی خاک میداد و در ذهنش، درگیرِ دریا و طوفانش بود.
مردی که تنش بوی خاک میداد و در ذهنش، درگیرِ دریا و طوفانش بود.
1💔5👍1
آدمیزاد، "آدم" شدنی نیست؛
از خرِ "شیطان" پایین نمیپرم؛
"حوا"سم همانجا روی درخت جا ماند؛
کندن سیب از دهان سرنوشت حاصلش چه بود؟ هزار نسل غم.
جُرم کوچکی که دلهای بزرگ را به تبعید کشاند؛
قلبی که با پای رفتن همه چیز را از دست داد.
از خرِ "شیطان" پایین نمیپرم؛
"حوا"سم همانجا روی درخت جا ماند؛
کندن سیب از دهان سرنوشت حاصلش چه بود؟ هزار نسل غم.
جُرم کوچکی که دلهای بزرگ را به تبعید کشاند؛
قلبی که با پای رفتن همه چیز را از دست داد.
آریو
5💔3❤1🔥1
کلههای پوچ، پاکتهای خالی و ریههای پر،
دلهای خالی، بغض های سر ریز،
بیزاری از تنهایی در میان جمعیتتان،
زندگانی روزمره سرشار از مرگ،
پاسخ مثبت به احساس منفی،
شیرینی دروغ و تلخی حقیقت،
انسانیتِ دریای خون،
به چشمان تناقض گوش بسپر.
دلهای خالی، بغض های سر ریز،
بیزاری از تنهایی در میان جمعیتتان،
زندگانی روزمره سرشار از مرگ،
پاسخ مثبت به احساس منفی،
شیرینی دروغ و تلخی حقیقت،
انسانیتِ دریای خون،
به چشمان تناقض گوش بسپر.
آریو
❤5💔2
ننوشته های یک نویسنده؛
سمفونی مردگان - عباس معروفی.zip
بدجنسی کرده بود. اگر از من میپرسید خودم میگفتم چه احساسی دارم. گفت: چه بوی خوبی میدهی؟ گفتم: توی یقهام گل یاس میریزم. نفسش بوی باد میداد، بوی باران. خنک بود. و دهانش بوی چوب میداد. و من یکباره میان دستهاش شعلهور میشدم.
💔2
سالهاست در وطن خودمان،
مقابل رگبار ظلم جان دادهایم؛
برای کدام جنازه ماشه کشیدهاید؟!
مقابل رگبار ظلم جان دادهایم؛
برای کدام جنازه ماشه کشیدهاید؟!
👍3💔3❤1👎1
ننوشته های یک نویسنده؛
برادران_کارامازوف_فئودور_داستایوفسکی.zip
آرامترین آدمها آنهایی هستند که یک روز در دلشان جهنمی را خاموش کردهاند و زنده ماندهاند.
❤1
قرار بود طی این همه سال یه روز توی بعد از ظهر پاییزی، همه چیز یادم رفته باشه، به آسمون نگاه کنم و از ابری بودن هوا، قطرات و بوی بارون لذت ببرم و اون لبخند پیروزی که بعد از هر موفقیت در بگایی میزدم رو بزنم!
ولی میدونی؟!
این شبا بیخیالم نمیشن، ولم نمیکنن.
مثل خوره میافتن توی جونت و تمام حال خوب و امید به آینده رو نقش بر آب میکنن، یادت میارن شاید کمکم یه آدم بد و سفتی شدی ..
بعضی شبا هم تموم سیارات منظومه شمسی رو آماده توی ذهنم دارم و صبح از خواب که میپرم، نور خورشید هم گم میکنم.
ولی میدونی؟!
این شبا بیخیالم نمیشن، ولم نمیکنن.
مثل خوره میافتن توی جونت و تمام حال خوب و امید به آینده رو نقش بر آب میکنن، یادت میارن شاید کمکم یه آدم بد و سفتی شدی ..
بعضی شبا هم تموم سیارات منظومه شمسی رو آماده توی ذهنم دارم و صبح از خواب که میپرم، نور خورشید هم گم میکنم.
💔6❤1👍1
میگفتند از چالشهای درسی که عبور کنی، میتوانی از امتحان اصلی رد شوی؛
از دورهی واکسن که رد شوی، میتوانی از بیماری بگذری؛
از تمرینات سخت بدنی که بگذری، میتوانی از ضعف و ناتوانی رد شوی.
اما روزگار چیز دیگری به من نشان داد، وقتی از آدمها بگذری، توانایی عبور از هرچیزی را خواهی داشت؛ معنی درد و رنجها را فقط سکوت میداند.
از دورهی واکسن که رد شوی، میتوانی از بیماری بگذری؛
از تمرینات سخت بدنی که بگذری، میتوانی از ضعف و ناتوانی رد شوی.
اما روزگار چیز دیگری به من نشان داد، وقتی از آدمها بگذری، توانایی عبور از هرچیزی را خواهی داشت؛ معنی درد و رنجها را فقط سکوت میداند.
آریو
👍2💔2👎1