شاخهای از اسماعیلیان نزاری بودند و بنیانگذار فرقه، حسن صباح، پس از جدایی از جریان فاطمیان مصر، در ایران و قلعه الموت، مرکزیت یافت؛ این فرقه با تکیه بر تعالیم شیعه و محوریت رهبری مذهبی، توانست شبکهای منسجم از پیروان وفادار ایجاد کند.
ساختار حشاشین سلسلهمراتبی و سازمانیافته بود؛
رهبر مرکزی و مرجع مذهبی سیاسی.
داعیان و مبلغین فرقه که مسئول تعلیم و جذب پیروان بودند.
فداییان، ماموران وفادار که ترورهای هدفمند را انجام میدادند.
حشاشین برخلاف ارتشهای بزرگ، به جنگ مستقیم متکی نبودند، روش اصلی آنان، ترور هدفمند رهبران سیاسی و مذهبی بود تا هم دشمنان را حذف کنند و هم هراس گسترده ایجاد کنند؛
برای مثال ترور وزیر بزرگ سلجوقیان، خواجه نظامالملک در بغداد، که موجب تزلزل در دربار و تغییر سیاستهای حکومتی شد و کشتن امیران محلی در سوریه و عراق، که اتحاد دشمنان فرقه را دچار بحران میکرد.
این اقدامات باعث شد حکومتها و امیران منطقه، حتی بزرگترین قدرتها، همیشه نسبت به حضور حشاشین محتاط باشند و سیاستها و اتحادهای خود را بازبینی کنند.
شهرت حشاشین در تاریخ اروپا و جهان اسلام با افسانهها و مبالغههای خصمانه همراه شد، اروپاییها آنان را با باغهای مخفی، وعده بهشت و استفاده از مواد مخدر پیوند دادند، اصطلاح "Assassin" نیز برگرفته از این روایتهاست.
دشمنان حشاشین، بهویژه سلجوقیان و برخی تاریخنگاران مسلمان، برای بدنام کردن فرقه ادعا کردند که اعضای فرقه قبل از انجام ترور، حشیش مصرف میکردند تا شجاعت ترور پیدا کنند؛
پژوهشهای مدرن نیز نشان میدهد که حشاشین، حشیش مصرف نمیکردند و این داستانها بیشتر تبلیغات دشمنان بود.
آنها در تعامل با حکومتهای منطقه همواره سیاستمند و حسابشده عمل میکردند؛
با برخی فرمانداران محلی اتحاد برقرار میکردند و گاهی با قدرتهای بزرگ مانند سلجوقیان و طرفهای جنگهای صلیبی به توافقهای محدود میرسیدند.
ترورهای کلیدی آنان، مانند وزیر بغداد، باعث تغییر در سیاستها، بازنگری در اتحادها و گاه تضعیف حکومتهای حاکم میشد.
اقتدار فرقه تا سدهی سیزدهم ادامه داشت. اما با حمله مغولها و تخریب قلعه الموت در سال ۶۵۴ هجری، ساختار مرکزی آنان فروپاشید.
ساختار حشاشین سلسلهمراتبی و سازمانیافته بود؛
رهبر مرکزی و مرجع مذهبی سیاسی.
داعیان و مبلغین فرقه که مسئول تعلیم و جذب پیروان بودند.
فداییان، ماموران وفادار که ترورهای هدفمند را انجام میدادند.
حشاشین برخلاف ارتشهای بزرگ، به جنگ مستقیم متکی نبودند، روش اصلی آنان، ترور هدفمند رهبران سیاسی و مذهبی بود تا هم دشمنان را حذف کنند و هم هراس گسترده ایجاد کنند؛
برای مثال ترور وزیر بزرگ سلجوقیان، خواجه نظامالملک در بغداد، که موجب تزلزل در دربار و تغییر سیاستهای حکومتی شد و کشتن امیران محلی در سوریه و عراق، که اتحاد دشمنان فرقه را دچار بحران میکرد.
این اقدامات باعث شد حکومتها و امیران منطقه، حتی بزرگترین قدرتها، همیشه نسبت به حضور حشاشین محتاط باشند و سیاستها و اتحادهای خود را بازبینی کنند.
شهرت حشاشین در تاریخ اروپا و جهان اسلام با افسانهها و مبالغههای خصمانه همراه شد، اروپاییها آنان را با باغهای مخفی، وعده بهشت و استفاده از مواد مخدر پیوند دادند، اصطلاح "Assassin" نیز برگرفته از این روایتهاست.
دشمنان حشاشین، بهویژه سلجوقیان و برخی تاریخنگاران مسلمان، برای بدنام کردن فرقه ادعا کردند که اعضای فرقه قبل از انجام ترور، حشیش مصرف میکردند تا شجاعت ترور پیدا کنند؛
پژوهشهای مدرن نیز نشان میدهد که حشاشین، حشیش مصرف نمیکردند و این داستانها بیشتر تبلیغات دشمنان بود.
آنها در تعامل با حکومتهای منطقه همواره سیاستمند و حسابشده عمل میکردند؛
با برخی فرمانداران محلی اتحاد برقرار میکردند و گاهی با قدرتهای بزرگ مانند سلجوقیان و طرفهای جنگهای صلیبی به توافقهای محدود میرسیدند.
ترورهای کلیدی آنان، مانند وزیر بغداد، باعث تغییر در سیاستها، بازنگری در اتحادها و گاه تضعیف حکومتهای حاکم میشد.
اقتدار فرقه تا سدهی سیزدهم ادامه داشت. اما با حمله مغولها و تخریب قلعه الموت در سال ۶۵۴ هجری، ساختار مرکزی آنان فروپاشید.
آریو
👍4🌚1
خودم را قضاوت کردم دیدم، یک آدم مهربانی نبوده ام، من سخت، خشن و بیزار درست شده ام، شاید اینطور نبودم تا اندازه ای هم زندگی و روزگار مرا اینطور کرد!
صادق هدایت "زنده بگور"
💔8🌚1
بله شما را میفهمم،
درک میکنم،
میدانم چقدر سخت است که آدم از وطنش دور باشد،
حالا به اجبار یا دلخواه، چه غریبانه مینالید!
من چه میتوانم بگویم که غریبم در وطنم ..؟!
درک میکنم،
میدانم چقدر سخت است که آدم از وطنش دور باشد،
حالا به اجبار یا دلخواه، چه غریبانه مینالید!
من چه میتوانم بگویم که غریبم در وطنم ..؟!
آریو
❤6🌚1
تمام کوچه پس کوچههای شهرم را قدم زدهام،
کتابهایی که خواندهام را خط به خط دویدهام؛
آتش زدن نخهای سیگار منجر به شمردن نخهای قالی شد؛
چندین سال است که حوصلهام دارد در سماور دنیا سر میرود و شاید با آخرین جرعه این چایی تلخ، آن هم تمام شود!
من از آدمیان به کلمات درون ذهن پناه میبرم و گاهی لزجی دلخوریها را روی کاغذ تُف میکنم؛
به دنبال چه میگردید؟!
نهایت تمام راهها، عصرِ جمعهی یک روزِ پاییزیست.
کتابهایی که خواندهام را خط به خط دویدهام؛
آتش زدن نخهای سیگار منجر به شمردن نخهای قالی شد؛
چندین سال است که حوصلهام دارد در سماور دنیا سر میرود و شاید با آخرین جرعه این چایی تلخ، آن هم تمام شود!
من از آدمیان به کلمات درون ذهن پناه میبرم و گاهی لزجی دلخوریها را روی کاغذ تُف میکنم؛
به دنبال چه میگردید؟!
نهایت تمام راهها، عصرِ جمعهی یک روزِ پاییزیست.
آریو
1❤3🌚1💊1
دلتان را به یکی دادهاید؛
چشمتان دنبال چیز دیگریست؛
فکرتان را آب و جارو کردهاند؛
حرفهایتان دوتا نشود، چهارتا میشود؛
احتمالا فکر میکنید که "خودفروخته" نیستید و "خودخریدار" شدهاید.
آدم را با فریب میخریم و با دروغ، میفروشیم.
در این ویترین؛ "آدمهای گران"، عجیب ارزان اند!
چشمتان دنبال چیز دیگریست؛
فکرتان را آب و جارو کردهاند؛
حرفهایتان دوتا نشود، چهارتا میشود؛
احتمالا فکر میکنید که "خودفروخته" نیستید و "خودخریدار" شدهاید.
آدم را با فریب میخریم و با دروغ، میفروشیم.
در این ویترین؛ "آدمهای گران"، عجیب ارزان اند!
آریو
1❤5🔥1🌚1
دقت کردهای؟
سایههای پاییز کشیدهترند، ثانیههای عصرش پیراهن ساعت را میکشند و شبهایش را طولانی میکنند؛
صداها آرامترند، فکرهایت فریاد میزنند، کوچهها بیدارند و درختان خواب؛
چشمان پاییز آنقدر زرد است که شاید حتم داشته باشی بیمار شده، اما چیزی زیر برگهایش قایم کرده؛ دلتنگی.
سایههای پاییز کشیدهترند، ثانیههای عصرش پیراهن ساعت را میکشند و شبهایش را طولانی میکنند؛
صداها آرامترند، فکرهایت فریاد میزنند، کوچهها بیدارند و درختان خواب؛
چشمان پاییز آنقدر زرد است که شاید حتم داشته باشی بیمار شده، اما چیزی زیر برگهایش قایم کرده؛ دلتنگی.
آریو
❤2💔2🔥1🌚1💊1
ننوشته های یک نویسنده؛
تکه_هایی_از_یک_کل_منسجم_پونه_مقیمی.zip
آن روز که تصمیم بگیرید خودتان را نجات دهید، نه آدمهای اطرافتان را، روز بزرگی است.
💔2
پرسید: آقا تا کِی زندهایم؟!
گفتم: تا هروقت اکسیژن به مغزمان برسد.
گفت: این آدمها را نگاه کن.
سرشان گرم سیاست و دروغ و فریب است، هر روز نقاب عوض میکنند، یادشان رفته صورتِ واقعیشان چه شکلی بود؛
کی وقت دارند حالشان خوب باشد؟
کی مینشینند کنار پنجره، یک استکان چای بنوشند و به صدای ناله زمین زیر قطرههای باران گوش بدهند؟
هیچوقت.
خشم درون مثل موریانه به جانشان افتاده، روحشان را جویده، تهیشان کرده، همهچیزشان شده نقشه کشیدن برای این و آن؛
یادشان رفته زندگی فقط یک بار است،
خیلی کوتاهتر از آنکه صرفِ جنگ با همهچیز شود،
راست میگویی، شاید آنها هم اکسیژن به مغزشان نمیرسد ..
گفتم: تا هروقت اکسیژن به مغزمان برسد.
گفت: این آدمها را نگاه کن.
سرشان گرم سیاست و دروغ و فریب است، هر روز نقاب عوض میکنند، یادشان رفته صورتِ واقعیشان چه شکلی بود؛
کی وقت دارند حالشان خوب باشد؟
کی مینشینند کنار پنجره، یک استکان چای بنوشند و به صدای ناله زمین زیر قطرههای باران گوش بدهند؟
هیچوقت.
خشم درون مثل موریانه به جانشان افتاده، روحشان را جویده، تهیشان کرده، همهچیزشان شده نقشه کشیدن برای این و آن؛
یادشان رفته زندگی فقط یک بار است،
خیلی کوتاهتر از آنکه صرفِ جنگ با همهچیز شود،
راست میگویی، شاید آنها هم اکسیژن به مغزشان نمیرسد ..
آریو
5💔8❤1
عمر مثل یه شیبِ تند رو به پایینه، سرعت گذشتنت بیشتر میشه، زمان زودتر میگذره وقتی به زمین نزدیکتر میشی ..
💔4👍3
چیزی در آینه ندیدم،
سالها بعد، معلق در حال سقوط خود را یافتم؛
هر چه افتادم، به زمین نرسیدم،
چه کاری از دستم بر میآمد؟
افتاده تر شوم و حس تعلق در میان احساسات بیشتر شود،
یا غرورم را بیشتر پرورش دهم و با اندیشه پرواز با فک به زمین سرد تر از روحم برخورد کنم؟
نمیدانم؛ شاید خدا بازیاش گرفته و مرا سوار بر تاب دنیا هل میدهد ..
سالها بعد، معلق در حال سقوط خود را یافتم؛
هر چه افتادم، به زمین نرسیدم،
چه کاری از دستم بر میآمد؟
افتاده تر شوم و حس تعلق در میان احساسات بیشتر شود،
یا غرورم را بیشتر پرورش دهم و با اندیشه پرواز با فک به زمین سرد تر از روحم برخورد کنم؟
نمیدانم؛ شاید خدا بازیاش گرفته و مرا سوار بر تاب دنیا هل میدهد ..
آریو
✍1👍1💔1
در باتلاق فرو رفته؛
مردی که تنش بوی خاک میداد و در ذهنش، درگیرِ دریا و طوفانش بود.
مردی که تنش بوی خاک میداد و در ذهنش، درگیرِ دریا و طوفانش بود.
1💔5👍1
آدمیزاد، "آدم" شدنی نیست؛
از خرِ "شیطان" پایین نمیپرم؛
"حوا"سم همانجا روی درخت جا ماند؛
کندن سیب از دهان سرنوشت حاصلش چه بود؟ هزار نسل غم.
جُرم کوچکی که دلهای بزرگ را به تبعید کشاند؛
قلبی که با پای رفتن همه چیز را از دست داد.
از خرِ "شیطان" پایین نمیپرم؛
"حوا"سم همانجا روی درخت جا ماند؛
کندن سیب از دهان سرنوشت حاصلش چه بود؟ هزار نسل غم.
جُرم کوچکی که دلهای بزرگ را به تبعید کشاند؛
قلبی که با پای رفتن همه چیز را از دست داد.
آریو
5💔3❤1🔥1
کلههای پوچ، پاکتهای خالی و ریههای پر،
دلهای خالی، بغض های سر ریز،
بیزاری از تنهایی در میان جمعیتتان،
زندگانی روزمره سرشار از مرگ،
پاسخ مثبت به احساس منفی،
شیرینی دروغ و تلخی حقیقت،
انسانیتِ دریای خون،
به چشمان تناقض گوش بسپر.
دلهای خالی، بغض های سر ریز،
بیزاری از تنهایی در میان جمعیتتان،
زندگانی روزمره سرشار از مرگ،
پاسخ مثبت به احساس منفی،
شیرینی دروغ و تلخی حقیقت،
انسانیتِ دریای خون،
به چشمان تناقض گوش بسپر.
آریو
❤5💔2