سکوت از شاخهها آویزان شد،
برگها از شرم افتادند،
پنجرهها تیره شدند،
سایهها بلندتر،
هیچچیز نمیخندد،
هیچچیز نمیخواند،
فقط گلوله تکرار، آرامتر مینشیند بر سمت چپ سینهی زمان.
برگها از شرم افتادند،
پنجرهها تیره شدند،
سایهها بلندتر،
هیچچیز نمیخندد،
هیچچیز نمیخواند،
فقط گلوله تکرار، آرامتر مینشیند بر سمت چپ سینهی زمان.
آریو
🔥4💔4❤1🌚1
ننوشته های یک نویسنده؛
Mohsen Chavoshi – To Dar Masafate Barani
که زندگی دو سه نخ کام است؛
و عمر، سرفهی کوتاهی ..
و عمر، سرفهی کوتاهی ..
🕊5❤3💔2🌚1
پر از راههای نرفتهام؛.
آدم همیشه گمان میکند جهان پیش رویش گسترده است، بیانتها و بیمرز؛
اما هرچه پیش میرود، میفهمد بیشتر این راهها در درون اوست، نه در بیرون.
آنچه نرفتهام، حقیقتا آن چیزیست که نزیستهام؛
و زیستن همیشه انتخاب میان هزار مسیر است، هزار احتمال.
میان هر انتخاب، هزار راه دیگر میمیرد.
و شاید انسان، گورستان راههای نرفته است!
گاهی فکر میکنم اگر همهی راهها را میرفتم، دیگر من نبودم ..
هر راهی که نرفتهام، بخشی از من را ساخته؛
ما هیچگاه همهی راهها را نمیرویم، چون قرار نیست همهچیز را بدانیم.
قرار است فقط در مرز دانستن و ندانستن زندگی کنیم؛
اگر میرفتم چه میشد؟
آدم همیشه گمان میکند جهان پیش رویش گسترده است، بیانتها و بیمرز؛
اما هرچه پیش میرود، میفهمد بیشتر این راهها در درون اوست، نه در بیرون.
آنچه نرفتهام، حقیقتا آن چیزیست که نزیستهام؛
و زیستن همیشه انتخاب میان هزار مسیر است، هزار احتمال.
میان هر انتخاب، هزار راه دیگر میمیرد.
و شاید انسان، گورستان راههای نرفته است!
گاهی فکر میکنم اگر همهی راهها را میرفتم، دیگر من نبودم ..
هر راهی که نرفتهام، بخشی از من را ساخته؛
ما هیچگاه همهی راهها را نمیرویم، چون قرار نیست همهچیز را بدانیم.
قرار است فقط در مرز دانستن و ندانستن زندگی کنیم؛
اگر میرفتم چه میشد؟
آریو (الف.الف)
❤11👍2🌚2✍1
ننوشته های یک نویسنده؛
سمفونی مردگان - عباس معروفی.zip
دارم رفته رفته تبدیل به آدمی میشوم که به فکر کردن فکر میکند. حالا فکر کردن برای من عادت شده. هدف شده. همهاش دلم میخواهد بنشینم و فکر کنم. مهم نیست که دستهام به چه کاری مشغولند!
💔9🌚1
فکر میکنی آزادی بهت سَبُکی میده؟!
سنگینه؛ برداشتنش کار هر کسی نیست.
سنگینه؛ برداشتنش کار هر کسی نیست.
👍11👎1🌚1
هر روز نفس میکشید و میدید سالهاست که مرده؛
آفتاب هنوز هم از شرق طلوع و در غرب سر به زمین میگذارد؛
عجب آدمهایی!
صدایی بلندتر از فریاد دارند اما خالیتر از طبلاند؛
ما را شرمنده نکنید، ساکت بمانید تا صدایِ حقیقیِ حماقت را در قعرِ حیات بشنوید.
آفتاب هنوز هم از شرق طلوع و در غرب سر به زمین میگذارد؛
عجب آدمهایی!
صدایی بلندتر از فریاد دارند اما خالیتر از طبلاند؛
ما را شرمنده نکنید، ساکت بمانید تا صدایِ حقیقیِ حماقت را در قعرِ حیات بشنوید.
آریو
1❤7🕊4🌚1
شاخهای از اسماعیلیان نزاری بودند و بنیانگذار فرقه، حسن صباح، پس از جدایی از جریان فاطمیان مصر، در ایران و قلعه الموت، مرکزیت یافت؛ این فرقه با تکیه بر تعالیم شیعه و محوریت رهبری مذهبی، توانست شبکهای منسجم از پیروان وفادار ایجاد کند.
ساختار حشاشین سلسلهمراتبی و سازمانیافته بود؛
رهبر مرکزی و مرجع مذهبی سیاسی.
داعیان و مبلغین فرقه که مسئول تعلیم و جذب پیروان بودند.
فداییان، ماموران وفادار که ترورهای هدفمند را انجام میدادند.
حشاشین برخلاف ارتشهای بزرگ، به جنگ مستقیم متکی نبودند، روش اصلی آنان، ترور هدفمند رهبران سیاسی و مذهبی بود تا هم دشمنان را حذف کنند و هم هراس گسترده ایجاد کنند؛
برای مثال ترور وزیر بزرگ سلجوقیان، خواجه نظامالملک در بغداد، که موجب تزلزل در دربار و تغییر سیاستهای حکومتی شد و کشتن امیران محلی در سوریه و عراق، که اتحاد دشمنان فرقه را دچار بحران میکرد.
این اقدامات باعث شد حکومتها و امیران منطقه، حتی بزرگترین قدرتها، همیشه نسبت به حضور حشاشین محتاط باشند و سیاستها و اتحادهای خود را بازبینی کنند.
شهرت حشاشین در تاریخ اروپا و جهان اسلام با افسانهها و مبالغههای خصمانه همراه شد، اروپاییها آنان را با باغهای مخفی، وعده بهشت و استفاده از مواد مخدر پیوند دادند، اصطلاح "Assassin" نیز برگرفته از این روایتهاست.
دشمنان حشاشین، بهویژه سلجوقیان و برخی تاریخنگاران مسلمان، برای بدنام کردن فرقه ادعا کردند که اعضای فرقه قبل از انجام ترور، حشیش مصرف میکردند تا شجاعت ترور پیدا کنند؛
پژوهشهای مدرن نیز نشان میدهد که حشاشین، حشیش مصرف نمیکردند و این داستانها بیشتر تبلیغات دشمنان بود.
آنها در تعامل با حکومتهای منطقه همواره سیاستمند و حسابشده عمل میکردند؛
با برخی فرمانداران محلی اتحاد برقرار میکردند و گاهی با قدرتهای بزرگ مانند سلجوقیان و طرفهای جنگهای صلیبی به توافقهای محدود میرسیدند.
ترورهای کلیدی آنان، مانند وزیر بغداد، باعث تغییر در سیاستها، بازنگری در اتحادها و گاه تضعیف حکومتهای حاکم میشد.
اقتدار فرقه تا سدهی سیزدهم ادامه داشت. اما با حمله مغولها و تخریب قلعه الموت در سال ۶۵۴ هجری، ساختار مرکزی آنان فروپاشید.
ساختار حشاشین سلسلهمراتبی و سازمانیافته بود؛
رهبر مرکزی و مرجع مذهبی سیاسی.
داعیان و مبلغین فرقه که مسئول تعلیم و جذب پیروان بودند.
فداییان، ماموران وفادار که ترورهای هدفمند را انجام میدادند.
حشاشین برخلاف ارتشهای بزرگ، به جنگ مستقیم متکی نبودند، روش اصلی آنان، ترور هدفمند رهبران سیاسی و مذهبی بود تا هم دشمنان را حذف کنند و هم هراس گسترده ایجاد کنند؛
برای مثال ترور وزیر بزرگ سلجوقیان، خواجه نظامالملک در بغداد، که موجب تزلزل در دربار و تغییر سیاستهای حکومتی شد و کشتن امیران محلی در سوریه و عراق، که اتحاد دشمنان فرقه را دچار بحران میکرد.
این اقدامات باعث شد حکومتها و امیران منطقه، حتی بزرگترین قدرتها، همیشه نسبت به حضور حشاشین محتاط باشند و سیاستها و اتحادهای خود را بازبینی کنند.
شهرت حشاشین در تاریخ اروپا و جهان اسلام با افسانهها و مبالغههای خصمانه همراه شد، اروپاییها آنان را با باغهای مخفی، وعده بهشت و استفاده از مواد مخدر پیوند دادند، اصطلاح "Assassin" نیز برگرفته از این روایتهاست.
دشمنان حشاشین، بهویژه سلجوقیان و برخی تاریخنگاران مسلمان، برای بدنام کردن فرقه ادعا کردند که اعضای فرقه قبل از انجام ترور، حشیش مصرف میکردند تا شجاعت ترور پیدا کنند؛
پژوهشهای مدرن نیز نشان میدهد که حشاشین، حشیش مصرف نمیکردند و این داستانها بیشتر تبلیغات دشمنان بود.
آنها در تعامل با حکومتهای منطقه همواره سیاستمند و حسابشده عمل میکردند؛
با برخی فرمانداران محلی اتحاد برقرار میکردند و گاهی با قدرتهای بزرگ مانند سلجوقیان و طرفهای جنگهای صلیبی به توافقهای محدود میرسیدند.
ترورهای کلیدی آنان، مانند وزیر بغداد، باعث تغییر در سیاستها، بازنگری در اتحادها و گاه تضعیف حکومتهای حاکم میشد.
اقتدار فرقه تا سدهی سیزدهم ادامه داشت. اما با حمله مغولها و تخریب قلعه الموت در سال ۶۵۴ هجری، ساختار مرکزی آنان فروپاشید.
آریو
👍4🌚1
خودم را قضاوت کردم دیدم، یک آدم مهربانی نبوده ام، من سخت، خشن و بیزار درست شده ام، شاید اینطور نبودم تا اندازه ای هم زندگی و روزگار مرا اینطور کرد!
صادق هدایت "زنده بگور"
💔8🌚1
بله شما را میفهمم،
درک میکنم،
میدانم چقدر سخت است که آدم از وطنش دور باشد،
حالا به اجبار یا دلخواه، چه غریبانه مینالید!
من چه میتوانم بگویم که غریبم در وطنم ..؟!
درک میکنم،
میدانم چقدر سخت است که آدم از وطنش دور باشد،
حالا به اجبار یا دلخواه، چه غریبانه مینالید!
من چه میتوانم بگویم که غریبم در وطنم ..؟!
آریو
❤6🌚1
تمام کوچه پس کوچههای شهرم را قدم زدهام،
کتابهایی که خواندهام را خط به خط دویدهام؛
آتش زدن نخهای سیگار منجر به شمردن نخهای قالی شد؛
چندین سال است که حوصلهام دارد در سماور دنیا سر میرود و شاید با آخرین جرعه این چایی تلخ، آن هم تمام شود!
من از آدمیان به کلمات درون ذهن پناه میبرم و گاهی لزجی دلخوریها را روی کاغذ تُف میکنم؛
به دنبال چه میگردید؟!
نهایت تمام راهها، عصرِ جمعهی یک روزِ پاییزیست.
کتابهایی که خواندهام را خط به خط دویدهام؛
آتش زدن نخهای سیگار منجر به شمردن نخهای قالی شد؛
چندین سال است که حوصلهام دارد در سماور دنیا سر میرود و شاید با آخرین جرعه این چایی تلخ، آن هم تمام شود!
من از آدمیان به کلمات درون ذهن پناه میبرم و گاهی لزجی دلخوریها را روی کاغذ تُف میکنم؛
به دنبال چه میگردید؟!
نهایت تمام راهها، عصرِ جمعهی یک روزِ پاییزیست.
آریو
1❤3🌚1💊1
دلتان را به یکی دادهاید؛
چشمتان دنبال چیز دیگریست؛
فکرتان را آب و جارو کردهاند؛
حرفهایتان دوتا نشود، چهارتا میشود؛
احتمالا فکر میکنید که "خودفروخته" نیستید و "خودخریدار" شدهاید.
آدم را با فریب میخریم و با دروغ، میفروشیم.
در این ویترین؛ "آدمهای گران"، عجیب ارزان اند!
چشمتان دنبال چیز دیگریست؛
فکرتان را آب و جارو کردهاند؛
حرفهایتان دوتا نشود، چهارتا میشود؛
احتمالا فکر میکنید که "خودفروخته" نیستید و "خودخریدار" شدهاید.
آدم را با فریب میخریم و با دروغ، میفروشیم.
در این ویترین؛ "آدمهای گران"، عجیب ارزان اند!
آریو
1❤5🔥1🌚1
دقت کردهای؟
سایههای پاییز کشیدهترند، ثانیههای عصرش پیراهن ساعت را میکشند و شبهایش را طولانی میکنند؛
صداها آرامترند، فکرهایت فریاد میزنند، کوچهها بیدارند و درختان خواب؛
چشمان پاییز آنقدر زرد است که شاید حتم داشته باشی بیمار شده، اما چیزی زیر برگهایش قایم کرده؛ دلتنگی.
سایههای پاییز کشیدهترند، ثانیههای عصرش پیراهن ساعت را میکشند و شبهایش را طولانی میکنند؛
صداها آرامترند، فکرهایت فریاد میزنند، کوچهها بیدارند و درختان خواب؛
چشمان پاییز آنقدر زرد است که شاید حتم داشته باشی بیمار شده، اما چیزی زیر برگهایش قایم کرده؛ دلتنگی.
آریو
❤2💔2🔥1🌚1💊1