فوقش کینههای باقیمونده رو به عنوان غنیمت جنگی به خونه قلبت ببری.
💔5
فکر میکردم همه رو بُردم، هرچی هم جلوتر رفت به غرور کُلُفتتر از دیروزم باختم!
💔3❤2
الان هرجا لازم باشه تنم بوی خاک میده؛ هرجا هم لازم نباشه، خون خاک رو گِل میکنه ..
💔3
اتفاقا فکر میکنم انسان با گذشتهاش زاویهای نداره؛
فقط باهاش موازی حرکت میکنه که دیگه هیچوقت بهش نرسه؛ مثل دوتا خط موازی!
فقط باهاش موازی حرکت میکنه که دیگه هیچوقت بهش نرسه؛ مثل دوتا خط موازی!
❤3🌚1
حرفم حرفِ موجودی به اسم "خود" هست؛
مهمترین فرد دوران نفس کشیدن هر آدم.
نه این عفونت شهر خوابیدهها که اسمشو میزارن یه کلمه سه حرفی.
مهمترین فرد دوران نفس کشیدن هر آدم.
نه این عفونت شهر خوابیدهها که اسمشو میزارن یه کلمه سه حرفی.
👍2
شبا متر به متر این اتاق رو از زمین تا مریخ پیادهروی میکنم؛
نتیجه فکرا هم سرش گرده، مثل حلقههای زحل.
نتیجه فکرا هم سرش گرده، مثل حلقههای زحل.
🌚3
همه میدونید آخرش چی میشه؟!
یعنی فقط منم که نمیدونم یه ثانیه دیگه چه اتفاقی قراره بیفته؟!
مجمع جمشیدهای بدون جامجم.
یعنی فقط منم که نمیدونم یه ثانیه دیگه چه اتفاقی قراره بیفته؟!
مجمع جمشیدهای بدون جامجم.
💔3
گفتهاند خدا انسان را از گل آفریده است؛
مادامی که هر انسانی، گرمایِ کورهی درد به تنش خورد، پختهتر شده و دیگر آن نادانِ قبلی نخواهد بود!
آیا شرطِ فهمیدن، عبور از درد و رنجی سوزان و کلمه جهنم، اجباری مطلق است برای کسانی که نفهمیدند و در بندِ تکرارند؟!
مادامی که هر انسانی، گرمایِ کورهی درد به تنش خورد، پختهتر شده و دیگر آن نادانِ قبلی نخواهد بود!
آیا شرطِ فهمیدن، عبور از درد و رنجی سوزان و کلمه جهنم، اجباری مطلق است برای کسانی که نفهمیدند و در بندِ تکرارند؟!
آریو
❤4🌚1🫡1
یکی دست این زمان رو بگیره؛
مثل یه بچه شر و کلهخر داره اینور اونور میپره و به خودت هم که میای، میبینی گم شده!
چیزی که از یکم تیر ۱۴۰۴ گم کرده بودی رو توی بیست و نهم شهریور پیدا میکنی و به خودت میگی انگار همین دیروز بود که از مرگ برگشته بودم.
مثل یه بچه شر و کلهخر داره اینور اونور میپره و به خودت هم که میای، میبینی گم شده!
چیزی که از یکم تیر ۱۴۰۴ گم کرده بودی رو توی بیست و نهم شهریور پیدا میکنی و به خودت میگی انگار همین دیروز بود که از مرگ برگشته بودم.
آریو
❤7👍2🌚1
یادتون رفته که مثبت هم از دوتا منفیِ در هم تنیده شده شکل گرفته ..
❤5👍1🌚1
زندگی، سایهایست که از لابهلای انگشتانت فرار میکند؛ هرچه بیشتر دست دراز میکنی، کمتر به آن میرسی.
آدمها میآیند، در یک لحظه مثل شمع روشن و کمکم آب میشوند و در تاریکی محو، ما میمانیم و رد کمرنگ و پرقدرت خاطرات، مثل لبه برّندهی کاغذی نازک؛
هیچچیز را نمیشود نگه داشت؛ نه زمان، نه آدمها، و نه حتی خودمان را، تنها چیزی که باقی میماند، یادیست که در رگها میدود و جزئی از روحت میشود.
آدمها میآیند، در یک لحظه مثل شمع روشن و کمکم آب میشوند و در تاریکی محو، ما میمانیم و رد کمرنگ و پرقدرت خاطرات، مثل لبه برّندهی کاغذی نازک؛
هیچچیز را نمیشود نگه داشت؛ نه زمان، نه آدمها، و نه حتی خودمان را، تنها چیزی که باقی میماند، یادیست که در رگها میدود و جزئی از روحت میشود.
آریو ( الف.الف)
🕊6🌚1
هرشب با اسلحه، مغزها را هدف میگیرم؛
مغز آن آدمی که ندانسته مدعیست؛
مغز فلانی، بهمانی؛
مغز بادام، فندق یا پسته!
راستی، مغز را استخوان هم دارد، فکر میکنم مهم شعور داشتن است.
مغز آن آدمی که ندانسته مدعیست؛
مغز فلانی، بهمانی؛
مغز بادام، فندق یا پسته!
راستی، مغز را استخوان هم دارد، فکر میکنم مهم شعور داشتن است.
آریو
❤6🔥1🌚1