ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
133 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
خوب ولی اشتباه.
👍4
بعد از دروغ‌ ‌و بهتان‌ها، شبیه علامت سوال (؟) شده‌ام!
"چگونگی" اهمیت ندارد؛ بر روی زخم دل خم شده‌ام و به دنبال "چرایی" می‌گردم.
معلوم نیست که ایستاده‌ام یا افتاده، جایی میان انکار و باور گم شده‌ام، میان ماندن و رفتن؛
خوب می‌دانم که دانستن حقیقت نیز از من پیری راست قامت و غمگین و متعجب خواهد ساخت (!).
اما اکنون نقطه ویرگولی(؛) هستم که مدت‌هاست بلاتکلیفی روانم را جویده؛ می‌خواهم دیگر بعد از من جمله‌ای نیاید؛
من در همان نیمه‌راهِ جمله‌ای ماندم که قرار بود با "ما" تمام شود، نه با "من".
آریو
5🔥5💊1
تصویر تار تو قاب کهنه
4🫡1
از کرما می‌‌سازه یه مار گنده ..
4🫡1
ننوشته های یک نویسنده؛
سمفونی مردگان - عباس معروفی.zip
به درخت‌های خشک پیاده‌رو خیره شد: برف شاخه‌ها را خم کرده بود و در بارش بعد حتمآ می‌شکستشان. آدم‌ها هم مثل درخت‌ها بودند. یک برف سنگین همیشه بر شانه‌های آدم وجود داشت و سنگینی‌اش تا بهار دیگر حس می‌شد.
7
شبیه مُرداد بودی؛ بی رحم و بی امان.
گرمایت راه خودش را پیدا کرد، از میان تمام حفاظ‌ها و فاصله‌ها رسید به قلب، به جان؛
آدم را آن‌قدر ‌سوزاند که تا آخر عمر جای خاطراتت داغ بماند!
بی‌انصافی نخواهم کرد، مرداد باران هم دارد، ولی بارانش بخار می‌شود و دوباره به آسمان برمی‌گردد؛
مثل مِهرِ تو؛ پیش از اینکه لمسش کنم، گم شده بود!
آریو (الف. الف)
9🤝2
ننوشته های یک نویسنده؛
شبیه مُرداد بودی؛ بی رحم و بی امان. گرمایت راه خودش را پیدا کرد، از میان تمام حفاظ‌ها و فاصله‌ها رسید به قلب، به جان؛ آدم را آن‌قدر ‌سوزاند که تا آخر عمر جای خاطراتت داغ بماند! بی‌انصافی نخواهم کرد، مرداد باران هم دارد، ولی بارانش بخار می‌شود و دوباره به آسمان…
شبیه بهمن شده‌ام؛ سرد و سنگین.
انگار یخ در رگ‌هایم جاری شده؛ هرچه روی قلبم آوار می‌شود فقط مرا سنگین‌تر می‌کند، تا جایی که با تمام هیبت، به پایین‌ترین دره‌ها سُر بخورم و گم شوم.
خلاصه بگویم؛ رو سیاه شده‌ام مقابل این سفیدی خیالت!
می‌دانم بهار روزی خواهد آمد، اما شاید تا آن روز هیچ نشانی از من نمانده باشد ..
آریو (الف. الف)
10💔3
می‌افتم به درونم از قصه بیرون.
💔3
ننوشته های یک نویسنده؛
خلاصه مختصری از کتاب Dopamine Nation که قبلا عنوان شده.
۱. آنا لمبکی می‌گه مغز ما جوری ساخته شده که بین لذت و درد تعادل برقرار کنه. هرچی بیشتر دنبال لذت باشیم و از درد فرار کنیم، این تعادل به نفع لذت به‌هم می‌خوره، ولی مغز جوابشو با درد می‌ده. یعنی هرچی چیزی خیلی لذت‌بخش باشه، آخرش درد هم میاره.
۲. اولین قدم واسه درست شدن این به‌هم‌ریختگی تو سیستم پاداش، پرهیز از چیزاییه که لذت افراطی می‌دن. مثل یه جور روزه دوپامین. وقتی محرک‌های شدید رو کمتر کنیم، مغز فرصت پیدا می‌کنه دوباره به تعادل برگرده.
۳. بعد از یه مدت پرهیز، مغز دوباره می‌تونه از لذت‌های کوچیک کیف کنه؛ مثل غذا خوردن، دیدن طبیعت یا حتی بودن با آدمای ساده و صمیمی. این همون چیزیه که دنبالشیم.
۴. مثلا می‌شه یه برنامه رو از گوشیمون پاک کنیم، یا موقعیتو عوض کنیم، یا واسه خودمون محدودیت زمانی و مکانی بذاریم که سمت کارای آسیب‌زا نریم. این کار باعث می‌شه دیگه فقط به اراده لحظه‌ای وابسته نباشیم و تصمیم‌هامون منطقی‌تر بشه.
۵. بعضی وقتا تو شرایط خیلی سخت یا بیماری‌های روانی، داروهای روان‌پزشکی لازم می‌شن تا تعادل برگرده. ولی لمبکی هشدار می‌ده که دارو نباید جای مواجهه با درد و رشد شخصی رو بگیره؛ پس باید با دقت و محدود ازش استفاده کنیم.
4👍1🤝1
ننوشته های یک نویسنده؛
خلاصه مختصری از کتاب Dopamine Nation که قبلا عنوان شده.
۶. اینجا یه مفهوم هست به اسم "هورمزیس". یعنی خودمونو عمدا در معرض درد یا سختیای کنترل‌شده بذاریم، مثل دوش آب سرد، ورزش یا روزه گرفتن. اینطوری مغز خودش شروع می‌کنه به تولید طبیعی دوپامین. این مسیر هم سالم‌تره و هم پایدارتر از مصرف محرکای مصنوعی.
۷. البته همون‌طور که می‌شه به لذت معتاد شد، می‌شه به درد هم وابسته شد. حتی این تمرینای سالم هم اگه زیادی باشن، می‌تونن به تله تبدیل بشن. باید حواسمون باشه که درد فقط وسیله‌ی رشدمون باشه، نه اینکه خودش بشه هدف.
۸. دروغ گفتن یا پنهون‌کاری مغز رو تو حالت کمبود نگه می‌داره. ولی وقتی با خودمون و بقیه روراست باشیم، آرامش می‌گیریم و اعتماد می‌سازیم. این صداقت باعث می‌شه از چرخه‌ی اجتناب و استرس خلاص بشیم.
۹. احساس شرم، اگه تو فضای حمایتی باشه، چیز بدی نیست. مثل جایی که آدما اشتباهاتشون رو می‌پذیرن بدون اینکه قضاوت بشن. این باعث می‌شه دوباره حس کنیم بخشی از یه چیزی بزرگ‌تر از خودمونیم.
۱۰. فرار کردن، چه ذهنی چه فیزیکی، هیچ‌وقت آرامش واقعی نمی‌ده. ولی وقتی خودمونو درگیر زندگی کنیم با همه درد و سختیا تازه می‌فهمیم زندگی چه‌قدر می‌تونه واقعی و پررنگ باشه. چه تو روابط، چه کار، چه هنر.
5👍1🕊1🌚1
کسانی که مردم به آنان بزرگ می‌گفتند، خود نیز مردمی بودند که گاهی بار سنگین تری بر دوش غرور خود حس می‌کردند و دچار توهمات واهی می‌شدند،
سیاست تنها کسی بود که میتوانست این بردگان غرور را کنار مردم آورَد و باهم بر سر سفره نشینند و رَحم را شام خود کنند ..
دلم به حال علم میسوزد، تنها چاره‌ای که برای این فساد اندیشیده بود‌، این بود که زخم و چرک را باید با الکل شست، غافل از آنکه سیاست قابل تطهیر نبود،
و الکل، این عفونت را مست و مجنون‌تر خواهد ساخت ..
آریو
🔥51👍1
یک روز این غمِ یشمی رنگ پر زد و آمد روی احوالات ما نشست؛
چه کار باید می‌کردم؟ آنقدر زیبا بود که نمی‌توانستم آن را پر دهم و بخواهم روی تیربرق کوچه بنشیند؛
به جایش اینجا تخم گذاشت و تنهایی بیرون آمد.
حالا دیگر مهمان نیست، صاحب خانه شده!
تخمش را گذاشته و رفته، اما زاده‌‌‌اش هر لحظه در گوشه‌ای از ذهنم رشد می‌کند؛
هر از گاهی از پشت لیوان چایی نگاهش می‌کنم، زیباست، حتی اگر درد داشته باشد.
آریو
💔4🔥1🕊1
شرایط و محیط، حتی واژگان "قضاوت" و "اجبار" را نمی‌پذیرد‌؛ گونه‌ای از خوب و بد، سیاه و سفید!
سیاستمدارانی که با فکر، به تایید می‌رسند و شایستگانی که با فکر، به سیاست می‌رسند؛
همانند فاحشگانی که با ثروت به باکرگی رسیدند و باکرگانی که که با فاحشگی به ثروت رسیدند ..
آریو
👍2🔥21