ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
133 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
ننوشته های یک نویسنده؛
برادران_کارامازوف_فئودور_داستایوفسکی.zip
برای خدمت به بشریت حاضرم تا پای چوبه ی دار بروم اما خوب میدانم که حتی دو روز هم نمیتوانم با یک انسان در یک اتاق به سر ببرم.
به محض اینکه یک نفر به من نزدیک میشود، شخصیتش کلافه‌ام می‌کند.
2
مردم چندین نسل آینده، چطور باید از ادبیات و شعر این دوره یاد کنن؟!
💔41
مثلا جمله:
" تو برق بودی و دل من ساعت ۱۵ تا ۱۷ "
می‌تونه منسوب به دوره الان باشه‌.
3👍1🔥1🤝1
ننوشته های یک نویسنده؛
شب پنجم آدم خاموش به دنبال تاریکی و سکوت می‌رود، برای همین به شب پناه می بردم‌. عماد فکر می‌کرد خام حرف‌ها و مظلوم نمایی‌اش شده‌ام و با اعتماد کامل بالای پل کنارش ایستاده‌ام؛ دستانم را باز کرده بود و می‌خواست با پنبه سر ببرد و زودتر به مقصد برسد. فرار کردن؟…
روز ششم

چشمانم را باز کردم، در جای همیشگی اما احاطه شده توسط احساسی نا آشنا، حس دلتنگیِ بدون سوز، تصاویر و لحظاتی قدیمی پشت بام خاطرات را در ذهنم پارو می‌کردند:
فرزانه گفت: ' دستت را نمی‌گیرم، فکرش هم نکن؛
خندیدم و گفتم: " خودم می‌گیرم، کاری هم نمیتوانی کنی. "
گفت: ' از اینجا می‌روم یا فریاد می‌زنم‌. '
ساکت شدم و با لبخندم به راه ادامه دادم؛
چندساعت بعد، زیر نفس‌ گرم خورشید، مسیری باهم طی می‌کردیم، ابتدای کوچه همه چیز را طبیعی می‌دیدم و منطق، با ضخامت هر چه تمام احوالاتم را حساب می‌کرد؛
حالا به من نزدیک‌تر شده بود و پا به پای من راه می‌آمد؛
به انتهای کوچه که رسیدیم، حس کردم پرنده‌ها دارند بیشتر آواز می‌خوانند، درخت‌ها سبز‌ترند، آفتاب دیگر کاری با ما ندارد، جاذبه زمین نسبت به من دافعه دارد و از شدت سبکی می‌توانم پرواز کنم؛
احساس می‌کردم مُرده‌ی گناهکاری هستم که تصمیم گرفته‌اند برای لحظه‌‌ای بهشت را به او نشان دهند، تا بیشتر درد بکشد، قطعا همینطور بود؛
خودش دستم را گرفته بود ..

#شب_هفتم
#قطعه_یازدهم
💔2
ننوشته های یک نویسنده؛
Video
لِه شده زیر پای عُرفِ اجتماع؛
👍31
خوب ولی اشتباه.
👍4
بعد از دروغ‌ ‌و بهتان‌ها، شبیه علامت سوال (؟) شده‌ام!
"چگونگی" اهمیت ندارد؛ بر روی زخم دل خم شده‌ام و به دنبال "چرایی" می‌گردم.
معلوم نیست که ایستاده‌ام یا افتاده، جایی میان انکار و باور گم شده‌ام، میان ماندن و رفتن؛
خوب می‌دانم که دانستن حقیقت نیز از من پیری راست قامت و غمگین و متعجب خواهد ساخت (!).
اما اکنون نقطه ویرگولی(؛) هستم که مدت‌هاست بلاتکلیفی روانم را جویده؛ می‌خواهم دیگر بعد از من جمله‌ای نیاید؛
من در همان نیمه‌راهِ جمله‌ای ماندم که قرار بود با "ما" تمام شود، نه با "من".
آریو
5🔥5💊1
تصویر تار تو قاب کهنه
4🫡1
از کرما می‌‌سازه یه مار گنده ..
4🫡1
ننوشته های یک نویسنده؛
سمفونی مردگان - عباس معروفی.zip
به درخت‌های خشک پیاده‌رو خیره شد: برف شاخه‌ها را خم کرده بود و در بارش بعد حتمآ می‌شکستشان. آدم‌ها هم مثل درخت‌ها بودند. یک برف سنگین همیشه بر شانه‌های آدم وجود داشت و سنگینی‌اش تا بهار دیگر حس می‌شد.
7
شبیه مُرداد بودی؛ بی رحم و بی امان.
گرمایت راه خودش را پیدا کرد، از میان تمام حفاظ‌ها و فاصله‌ها رسید به قلب، به جان؛
آدم را آن‌قدر ‌سوزاند که تا آخر عمر جای خاطراتت داغ بماند!
بی‌انصافی نخواهم کرد، مرداد باران هم دارد، ولی بارانش بخار می‌شود و دوباره به آسمان برمی‌گردد؛
مثل مِهرِ تو؛ پیش از اینکه لمسش کنم، گم شده بود!
آریو (الف. الف)
9🤝2
ننوشته های یک نویسنده؛
شبیه مُرداد بودی؛ بی رحم و بی امان. گرمایت راه خودش را پیدا کرد، از میان تمام حفاظ‌ها و فاصله‌ها رسید به قلب، به جان؛ آدم را آن‌قدر ‌سوزاند که تا آخر عمر جای خاطراتت داغ بماند! بی‌انصافی نخواهم کرد، مرداد باران هم دارد، ولی بارانش بخار می‌شود و دوباره به آسمان…
شبیه بهمن شده‌ام؛ سرد و سنگین.
انگار یخ در رگ‌هایم جاری شده؛ هرچه روی قلبم آوار می‌شود فقط مرا سنگین‌تر می‌کند، تا جایی که با تمام هیبت، به پایین‌ترین دره‌ها سُر بخورم و گم شوم.
خلاصه بگویم؛ رو سیاه شده‌ام مقابل این سفیدی خیالت!
می‌دانم بهار روزی خواهد آمد، اما شاید تا آن روز هیچ نشانی از من نمانده باشد ..
آریو (الف. الف)
10💔3
می‌افتم به درونم از قصه بیرون.
💔3