بیست و سگ سال است که همین را میشنوم؛
باورت بشود یا نه، یک بار در مدرسه هم معلم به من که ستونِ ردیف آخر کلاس درس روزگار بودهام، گفت: " فرار رو به جلو نکن، مقصر تو بودی و هستی. "
آخر چه فرار رو به جلویی؟ من از دنده عقب به دنده لج روی آوردهام؛
دل گاز میدهد و عقل پای از ترمز نمیکشد.
#آبی_سیاه
باورت بشود یا نه، یک بار در مدرسه هم معلم به من که ستونِ ردیف آخر کلاس درس روزگار بودهام، گفت: " فرار رو به جلو نکن، مقصر تو بودی و هستی. "
آخر چه فرار رو به جلویی؟ من از دنده عقب به دنده لج روی آوردهام؛
دل گاز میدهد و عقل پای از ترمز نمیکشد.
#آبی_سیاه
آریو
❤5👍2💔2🔥1
گفته بودم که شب تنها تاریکی نیست؟
آیینهایست که تو را به وضوح به خودت نشان میدهد؛
برای من، شب زمان خوابیدن نبود؛ بیداری به تمام وجودم رخنه میکرد.
آیینهایست که تو را به وضوح به خودت نشان میدهد؛
برای من، شب زمان خوابیدن نبود؛ بیداری به تمام وجودم رخنه میکرد.
آریو
❤2🌚2👍1
ننوشته های یک نویسنده؛
سمفونی مردگان - عباس معروفی.zip
شبها میترسید که بخوابد، چون بعضی وقتها مرا میدید و وقتی بیدار میشد، من پر زده بودم و رفته بودم. میترسید بخوابد، چون میدانست وسط خواب ناگهان پا میشود و مینشیند، به اطراف نگاه میکند، و بعد مثل بچههای پدرمرده در آن اتاق سیمانی سرد گریه میکند.
❤6🔥1🤝1
ننوشته های یک نویسنده؛
برادران_کارامازوف_فئودور_داستایوفسکی.zip
برای خدمت به بشریت حاضرم تا پای چوبه ی دار بروم اما خوب میدانم که حتی دو روز هم نمیتوانم با یک انسان در یک اتاق به سر ببرم.
به محض اینکه یک نفر به من نزدیک میشود، شخصیتش کلافهام میکند.
❤2
مردم چندین نسل آینده، چطور باید از ادبیات و شعر این دوره یاد کنن؟!
💔4❤1
مثلا جمله:
" تو برق بودی و دل من ساعت ۱۵ تا ۱۷ "
میتونه منسوب به دوره الان باشه.
" تو برق بودی و دل من ساعت ۱۵ تا ۱۷ "
میتونه منسوب به دوره الان باشه.
❤3👍1🔥1🤝1
ننوشته های یک نویسنده؛
شب پنجم آدم خاموش به دنبال تاریکی و سکوت میرود، برای همین به شب پناه می بردم. عماد فکر میکرد خام حرفها و مظلوم نماییاش شدهام و با اعتماد کامل بالای پل کنارش ایستادهام؛ دستانم را باز کرده بود و میخواست با پنبه سر ببرد و زودتر به مقصد برسد. فرار کردن؟…
روز ششم
چشمانم را باز کردم، در جای همیشگی اما احاطه شده توسط احساسی نا آشنا، حس دلتنگیِ بدون سوز، تصاویر و لحظاتی قدیمی پشت بام خاطرات را در ذهنم پارو میکردند:
فرزانه گفت: ' دستت را نمیگیرم، فکرش هم نکن؛
خندیدم و گفتم: " خودم میگیرم، کاری هم نمیتوانی کنی. "
گفت: ' از اینجا میروم یا فریاد میزنم. '
ساکت شدم و با لبخندم به راه ادامه دادم؛
چندساعت بعد، زیر نفس گرم خورشید، مسیری باهم طی میکردیم، ابتدای کوچه همه چیز را طبیعی میدیدم و منطق، با ضخامت هر چه تمام احوالاتم را حساب میکرد؛
حالا به من نزدیکتر شده بود و پا به پای من راه میآمد؛
به انتهای کوچه که رسیدیم، حس کردم پرندهها دارند بیشتر آواز میخوانند، درختها سبزترند، آفتاب دیگر کاری با ما ندارد، جاذبه زمین نسبت به من دافعه دارد و از شدت سبکی میتوانم پرواز کنم؛
احساس میکردم مُردهی گناهکاری هستم که تصمیم گرفتهاند برای لحظهای بهشت را به او نشان دهند، تا بیشتر درد بکشد، قطعا همینطور بود؛
خودش دستم را گرفته بود ..
#شب_هفتم
#قطعه_یازدهم
چشمانم را باز کردم، در جای همیشگی اما احاطه شده توسط احساسی نا آشنا، حس دلتنگیِ بدون سوز، تصاویر و لحظاتی قدیمی پشت بام خاطرات را در ذهنم پارو میکردند:
فرزانه گفت: ' دستت را نمیگیرم، فکرش هم نکن؛
خندیدم و گفتم: " خودم میگیرم، کاری هم نمیتوانی کنی. "
گفت: ' از اینجا میروم یا فریاد میزنم. '
ساکت شدم و با لبخندم به راه ادامه دادم؛
چندساعت بعد، زیر نفس گرم خورشید، مسیری باهم طی میکردیم، ابتدای کوچه همه چیز را طبیعی میدیدم و منطق، با ضخامت هر چه تمام احوالاتم را حساب میکرد؛
حالا به من نزدیکتر شده بود و پا به پای من راه میآمد؛
به انتهای کوچه که رسیدیم، حس کردم پرندهها دارند بیشتر آواز میخوانند، درختها سبزترند، آفتاب دیگر کاری با ما ندارد، جاذبه زمین نسبت به من دافعه دارد و از شدت سبکی میتوانم پرواز کنم؛
احساس میکردم مُردهی گناهکاری هستم که تصمیم گرفتهاند برای لحظهای بهشت را به او نشان دهند، تا بیشتر درد بکشد، قطعا همینطور بود؛
خودش دستم را گرفته بود ..
#شب_هفتم
#قطعه_یازدهم
💔2
بعد از دروغ و بهتانها، شبیه علامت سوال (؟) شدهام!
"چگونگی" اهمیت ندارد؛ بر روی زخم دل خم شدهام و به دنبال "چرایی" میگردم.
معلوم نیست که ایستادهام یا افتاده، جایی میان انکار و باور گم شدهام، میان ماندن و رفتن؛
خوب میدانم که دانستن حقیقت نیز از من پیری راست قامت و غمگین و متعجب خواهد ساخت (!).
اما اکنون نقطه ویرگولی(؛) هستم که مدتهاست بلاتکلیفی روانم را جویده؛ میخواهم دیگر بعد از من جملهای نیاید؛
من در همان نیمهراهِ جملهای ماندم که قرار بود با "ما" تمام شود، نه با "من".
"چگونگی" اهمیت ندارد؛ بر روی زخم دل خم شدهام و به دنبال "چرایی" میگردم.
معلوم نیست که ایستادهام یا افتاده، جایی میان انکار و باور گم شدهام، میان ماندن و رفتن؛
خوب میدانم که دانستن حقیقت نیز از من پیری راست قامت و غمگین و متعجب خواهد ساخت (!).
اما اکنون نقطه ویرگولی(؛) هستم که مدتهاست بلاتکلیفی روانم را جویده؛ میخواهم دیگر بعد از من جملهای نیاید؛
من در همان نیمهراهِ جملهای ماندم که قرار بود با "ما" تمام شود، نه با "من".
آریو
❤5🔥5💊1