چرا علم شریف تاریخ تکرار میشود؟
برای اینکه وقاحتها و پستیها و سستیها و مادرقحبگیهای بشر هم تکرار میشود.
برای اینکه وقاحتها و پستیها و سستیها و مادرقحبگیهای بشر هم تکرار میشود.
صادق هدایت
🔥4❤2👎1
ننوشته های یک نویسنده؛
شب چهارم صدای عماد میلرزید، سکوت و بیحوصلگی او را وادار به حرف زدن کرده بود، از او خواستم درباره خاتون حرف بزند؛ میگفت: ' من کارهای نبودم، او نمیخواست حرف پدرم را گوش کند، من فقط .. ' نگذاشتم حرفش را ادامه دهد؛ گفتم: " تو فقط پول میخواستی، مثل الان.…
روز پنجم
' مهتابیِ کم نور اتاق قرمز شده بود، انگار رنگ قرمز به آن پاشیدهاند، موهای سر خاتون آغشته به خون بود؛ فکر میکردم زیر پتو خوابیده و باز برای ترساندن من نقشه دارد، محمودقصاب چاقو به دست طوری ایستاده بود که انگار گاوی را با زحمت قربانی کرده، سطح پتو هر لحظه رنگینتر میشد، انگار آن را در تشت خون خیساندهاند. '
عماد من را بیدار کرده بود و گفت همه چیز را به درستی میگوید؛
' خندیدم، بازهم خندیدم، آنقدر خندیدم که محمود هم خندید و پتو را از روی خاتون برداشت. '
چشمانش درشت شد، عرق از صورتش بر روی لباسهای بزرگ یقهاش میچکید؛
' پدرم گلوی خواهرم را زنده زنده بریده بود، تنها به دلیل اینکه نمیخواست خواستگار پولدار مدنظر او را قبول کند، او پسری را میخواست که با او بزرگ شده بود و تصمیم داشت از خانه فرار کند، آخرین نامهای را که از آن پسر سرباز خواندم، نام فرزندشان را هم برای آینده انتخاب کرده بودند.
کیسه سیاه زباله، همرنگ بخت خاتون و معشوقهاش از مغازه محله شما خریدم و او را درون آن پیچیدیم و در دورترین نقطه کویر چرخاب رها کردیم. '
" چرا نامهها را به پدرت دادی؟ "
' حرمت نان و نمک را نمیتوانستم زیر پا بگذارم، پدرم باید میدانست. '
نگاهش کردم؛ مردم میگفتند داماد به او قول چند چیز گنده داده بوده!
میگفتند بعد از خاتون، آن پسر هم خودش را درون انباری پادگان حلق آویز کرده!
حالا یک چیز مانده بود؛ چه کسی منتظر من است؟
#شب_هفتم
#قطعه_نهم
' مهتابیِ کم نور اتاق قرمز شده بود، انگار رنگ قرمز به آن پاشیدهاند، موهای سر خاتون آغشته به خون بود؛ فکر میکردم زیر پتو خوابیده و باز برای ترساندن من نقشه دارد، محمودقصاب چاقو به دست طوری ایستاده بود که انگار گاوی را با زحمت قربانی کرده، سطح پتو هر لحظه رنگینتر میشد، انگار آن را در تشت خون خیساندهاند. '
عماد من را بیدار کرده بود و گفت همه چیز را به درستی میگوید؛
' خندیدم، بازهم خندیدم، آنقدر خندیدم که محمود هم خندید و پتو را از روی خاتون برداشت. '
چشمانش درشت شد، عرق از صورتش بر روی لباسهای بزرگ یقهاش میچکید؛
' پدرم گلوی خواهرم را زنده زنده بریده بود، تنها به دلیل اینکه نمیخواست خواستگار پولدار مدنظر او را قبول کند، او پسری را میخواست که با او بزرگ شده بود و تصمیم داشت از خانه فرار کند، آخرین نامهای را که از آن پسر سرباز خواندم، نام فرزندشان را هم برای آینده انتخاب کرده بودند.
کیسه سیاه زباله، همرنگ بخت خاتون و معشوقهاش از مغازه محله شما خریدم و او را درون آن پیچیدیم و در دورترین نقطه کویر چرخاب رها کردیم. '
" چرا نامهها را به پدرت دادی؟ "
' حرمت نان و نمک را نمیتوانستم زیر پا بگذارم، پدرم باید میدانست. '
نگاهش کردم؛ مردم میگفتند داماد به او قول چند چیز گنده داده بوده!
میگفتند بعد از خاتون، آن پسر هم خودش را درون انباری پادگان حلق آویز کرده!
حالا یک چیز مانده بود؛ چه کسی منتظر من است؟
#شب_هفتم
#قطعه_نهم
👍5❤2👎1
ننوشته های یک نویسنده؛
روز پنجم ' مهتابیِ کم نور اتاق قرمز شده بود، انگار رنگ قرمز به آن پاشیدهاند، موهای سر خاتون آغشته به خون بود؛ فکر میکردم زیر پتو خوابیده و باز برای ترساندن من نقشه دارد، محمودقصاب چاقو به دست طوری ایستاده بود که انگار گاوی را با زحمت قربانی کرده، سطح پتو…
شب پنجم
آدم خاموش به دنبال تاریکی و سکوت میرود، برای همین به شب پناه می بردم.
عماد فکر میکرد خام حرفها و مظلوم نماییاش شدهام و با اعتماد کامل بالای پل کنارش ایستادهام؛ دستانم را باز کرده بود و میخواست با پنبه سر ببرد و زودتر به مقصد برسد.
فرار کردن؟ هیچوقت به فرار کردن فکر نکردهام؛ شاید غرورم دو دستی مرا گرفته که فرار نکنم، حتی وقتی مغز مرا هل میدهد.
فکر خودکشی هم نداشتم؛ تنها چیزی که میتوانستم از بالا به پایین پرت کنم، ته سیگار بود.
بوی علف و گل میآمد، من زیر پایم علف سبز شده بود و در دستان او علف سبز.
عماد پرسید: ' تا به حال کسی را کشتهای؟ '
گفتم: " آخرین نفری که کشتم، خودم بودم. "
' پس چرا هنوز اینجا ایستادهای؟ چرا در گور نخواباندنت؟ '
" مگر گور تکهای از زمین است؟ برای من گور حالا چشمان اوست. "
' میدانم چه کسی را میگویی، دلت برایش تنگ شده؟ میخواهی او را ببینی؟ '
" نه. "
دروغ گفتم؛ چه میدانستم قرار است چه پیش بیاید.
#شب_هفتم
#قطعه_دهم
آدم خاموش به دنبال تاریکی و سکوت میرود، برای همین به شب پناه می بردم.
عماد فکر میکرد خام حرفها و مظلوم نماییاش شدهام و با اعتماد کامل بالای پل کنارش ایستادهام؛ دستانم را باز کرده بود و میخواست با پنبه سر ببرد و زودتر به مقصد برسد.
فرار کردن؟ هیچوقت به فرار کردن فکر نکردهام؛ شاید غرورم دو دستی مرا گرفته که فرار نکنم، حتی وقتی مغز مرا هل میدهد.
فکر خودکشی هم نداشتم؛ تنها چیزی که میتوانستم از بالا به پایین پرت کنم، ته سیگار بود.
بوی علف و گل میآمد، من زیر پایم علف سبز شده بود و در دستان او علف سبز.
عماد پرسید: ' تا به حال کسی را کشتهای؟ '
گفتم: " آخرین نفری که کشتم، خودم بودم. "
' پس چرا هنوز اینجا ایستادهای؟ چرا در گور نخواباندنت؟ '
" مگر گور تکهای از زمین است؟ برای من گور حالا چشمان اوست. "
' میدانم چه کسی را میگویی، دلت برایش تنگ شده؟ میخواهی او را ببینی؟ '
" نه. "
دروغ گفتم؛ چه میدانستم قرار است چه پیش بیاید.
#شب_هفتم
#قطعه_دهم
❤7👎3
از موسیقی میترسم؛
چون نمیدانم میخواهد مرا به کجای خاطراتم ببرد.
چون نمیدانم میخواهد مرا به کجای خاطراتم ببرد.
فرانتس کافکا
👍6❤3
ننوشته های یک نویسنده؛
سال بلوا - عباس معروفی.zip
چرا هرکس که به های و هوی دنیا دل نمیدهد میشود بی سر و پا؟
❤3💔1
کوچ کردهام از بین شما؛
در به در شدهام در کوچههای بیخیالی!
نه صدایی، نه نگاهی، از دیارِ نیمهراهی
دل بریدهام از آینهها، از پناهِ بیپناهی
ماندهام با سایهام، خسته از هر همصدایی
در هوای بیکسی، بیخبر از آشنایی
شب، مرا تا صبح میخوانَد، بینشانی، بیدلیلی
مثل مه روی پنجرهها، بیسخن، بی هیچ میلی
در به در شدهام در کوچههای بیخیالی!
نه صدایی، نه نگاهی، از دیارِ نیمهراهی
دل بریدهام از آینهها، از پناهِ بیپناهی
ماندهام با سایهام، خسته از هر همصدایی
در هوای بیکسی، بیخبر از آشنایی
شب، مرا تا صبح میخوانَد، بینشانی، بیدلیلی
مثل مه روی پنجرهها، بیسخن، بی هیچ میلی
آریو
❤9👎1🌚1
بیست و سگ سال است که همین را میشنوم؛
باورت بشود یا نه، یک بار در مدرسه هم معلم به من که ستونِ ردیف آخر کلاس درس روزگار بودهام، گفت: " فرار رو به جلو نکن، مقصر تو بودی و هستی. "
آخر چه فرار رو به جلویی؟ من از دنده عقب به دنده لج روی آوردهام؛
دل گاز میدهد و عقل پای از ترمز نمیکشد.
#آبی_سیاه
باورت بشود یا نه، یک بار در مدرسه هم معلم به من که ستونِ ردیف آخر کلاس درس روزگار بودهام، گفت: " فرار رو به جلو نکن، مقصر تو بودی و هستی. "
آخر چه فرار رو به جلویی؟ من از دنده عقب به دنده لج روی آوردهام؛
دل گاز میدهد و عقل پای از ترمز نمیکشد.
#آبی_سیاه
آریو
❤5👍2💔2🔥1
گفته بودم که شب تنها تاریکی نیست؟
آیینهایست که تو را به وضوح به خودت نشان میدهد؛
برای من، شب زمان خوابیدن نبود؛ بیداری به تمام وجودم رخنه میکرد.
آیینهایست که تو را به وضوح به خودت نشان میدهد؛
برای من، شب زمان خوابیدن نبود؛ بیداری به تمام وجودم رخنه میکرد.
آریو
❤2🌚2👍1
ننوشته های یک نویسنده؛
سمفونی مردگان - عباس معروفی.zip
شبها میترسید که بخوابد، چون بعضی وقتها مرا میدید و وقتی بیدار میشد، من پر زده بودم و رفته بودم. میترسید بخوابد، چون میدانست وسط خواب ناگهان پا میشود و مینشیند، به اطراف نگاه میکند، و بعد مثل بچههای پدرمرده در آن اتاق سیمانی سرد گریه میکند.
❤6🔥1🤝1
ننوشته های یک نویسنده؛
برادران_کارامازوف_فئودور_داستایوفسکی.zip
برای خدمت به بشریت حاضرم تا پای چوبه ی دار بروم اما خوب میدانم که حتی دو روز هم نمیتوانم با یک انسان در یک اتاق به سر ببرم.
به محض اینکه یک نفر به من نزدیک میشود، شخصیتش کلافهام میکند.
❤2
مردم چندین نسل آینده، چطور باید از ادبیات و شعر این دوره یاد کنن؟!
💔4❤1
مثلا جمله:
" تو برق بودی و دل من ساعت ۱۵ تا ۱۷ "
میتونه منسوب به دوره الان باشه.
" تو برق بودی و دل من ساعت ۱۵ تا ۱۷ "
میتونه منسوب به دوره الان باشه.
❤3👍1🔥1🤝1