ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
133 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
زمین برای موجودی که ۹ ماه معلق بوده، واقعا جای سفتیه.
💔10
و شب، راوی قصه‌های بلندی‌ست!
دست بر شانه آسمان، روی ماه می‌نشینی و زیر نور نقره‌ای‌ رنگش کتاب کهنه خاطرات را ورق می‌زنی؛
با دستان چروکیده روی زخم‌هایت دست می‌کشی و اندوه تو را پشت قفسه‌های سینه‌ات حبس می‌کند؛
چه روایت آشنا و بی پایانی.
آریو
12👎2👍1
من غلام قمرم، غیر قمر، هیچ مگو
پیش من، جز سخن شمع و شکر، هیچ مگو
سخن رنج، مگو، جز سخن گنج، مگو
ور از این بی‌خبری، رنج مبر، هیچ مگو
دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت
آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو
گفتم ای عشق! من از چیز دگر می‌ترسم
گفت آن چیزِ دگر، نیست دگر، هیچ مگو
مولانا
10
به یادم می‌آید شنیده‌ام وقتی که دور کژدم آتش بگذارند خودش را نیش می‌زند؛
آیا دور من یک حلقه آتشین نیست؟
صادق هدایت
8
ننوشته های یک نویسنده؛
شب دوم آسمان برایم سقف شده بود، گاهی دلم هوای پیاده روی می‌کرد؛ در خانه جز گوشه اتاق چیزی نصیبم نمی‌شد، باید گوشه و کناره دلم را می‌جستم و تا زمان مرگ در آن‌جا کز می‌کردم، راهیِ "هیچ‌کجا" بودم، مانند همیشه. پس از خانه بیرون زدم، آدم‌ها پباده‌رو را طی می‌کردند،…
روز سوم

صدای در، تمام معادلات را به هم ریخت؛ از خواب پریدم و هر چه سعی کردم نتوانستم دست یا حتی بدنم را تکان دهم.
انگار بوی زمان می‌آمد، بویی کهنه، ماندگار و غریب، شاید هر ذره‌اش خاطره‌ای فراموش‌شده را در خود داشت، با اینکه زندگی نکرده‌ بودم می‌دانستم این بوی زندگی نیست، بوی مرگ هم نبود؛ چیزی بین خاموشی و انتظار.
نم‌گرفتگی برای دیوارهای قدیمیِ فراموش‌شده‌ای بود که سال‌ها وقت داشت در گوشه‌وکنار، لانه کُنَد، بوی تندی از چوب پوسیده، صدای باد و ناله چوب به طوری که شاید سال‌ها زیر بار سکوت خم شده بود. رگه‌ای از رطوبت سرد، همراه هوای گرفته، حس خفگی می‌آورد؛ مثل نفس کشیدن در تابوت چوبی که در آن بسته‌اند.
صدای پای چندین نفر که دور من می‌چرخیدند، همانند کفتار‌هایی که گرداگرد جسدی ناله می‌کنند؛
کسی پارچه بسته شده بر روی چشم و دهانم را برداشت، تصاویر تار، چشمانم هنوز عادت نکرده بودند؛
تازه به این پی برده بودم که بر روی صندلی بسته شده‌ام، شخصی صورتش را نزدیک من آورد، هنوز به وضوح نمی‌توانستم تشخیص دهم که آیا این چهره آشناست یا نه، اما می‌توانستم چیز دیگری را حس کنم، بوی خون.
چندی گذشت، چهره‌ای را شناختم که مدت‌ها ندیده بودمش، دوستی قدیمی و دشمنی تازه.
تمایلی به ملاقاتش نداشتم، حداقل از زمانی که سبب مرگ خواهرش شده بود.

#شب_هفتم
#قطعه_پنجم
8🔥1
ننوشته های یک نویسنده؛
سمفونی مردگان - عباس معروفی.zip
منو میشه میونِ متونِ موومانِ چهارم این کتاب پیدا کرد؛ شاهکاره.
👍6
ننوشته های یک نویسنده؛
سمفونی مردگان - عباس معروفی.zip
پدر خیال می‌کرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمی‌دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می‌شود حس کرد.
7
ننوشته های یک نویسنده؛
روز سوم صدای در، تمام معادلات را به هم ریخت؛ از خواب پریدم و هر چه سعی کردم نتوانستم دست یا حتی بدنم را تکان دهم. انگار بوی زمان می‌آمد، بویی کهنه، ماندگار و غریب، شاید هر ذره‌اش خاطره‌ای فراموش‌شده را در خود داشت، با اینکه زندگی نکرده‌ بودم می‌دانستم این…
شب سوم

عِماد بود، پسر اولِ محمود قصاب، رفیق سال‌های دبیرستانم، افرادی که کنارش ایستاده بودند را نشناختم.
صورت استخوانی و کشیده داشت با پوستی زرد و زمخت که رد بخیه‌های قدیمی روی آن مانده بود، بینی‌اش کمی کج می‌زد، لب‌های درشت و ترک‌خورده‌اش همیشه لبخند ناجور داشت،وقتی لبخند می‌زد، دندان‌های زرد و نامرتبش دیده ‌می‌شدند، چشم‌های ریز و همیشه نیمه‌بازش از زیر نگاه می‌کردند، با آن گودی تیره‌ی زیر چشم که به چهره‌اش خستگی مصنوعی می‌داد، موهای کوتاه و چربش روی پیشانی‌اش ریخته بود.
آسمان شب را بغل زده بود، قرص‌هایم را نخورده بودم، احساس می‌کردم برای امشب قرص ماه کافی‌ست، کامل بود و پرنور.
عماد پاکت سیگاری از جیبش بیرون آورد، مثل همیشه، دو نخ؛
اما بر خلاف عادتش که یکی را در مشت می‌چلاند تا عرق دستانش به گفته خودش سیگار را مرطوب کند، یکی را روی لب خود و دیگری را بر لب من گذاشت.
سیگار را با آب دهان روی زمین انداختم.
با همان لحن احمقانه‌اش گفت: ' دیگر نمی‌کشی؟ '
گفتم: " دستانت هنوز بوی خون ‌می‌دهد عماد، نمی‌توانم چهره آن دختر مظلومی که وقتی در را باز می‌کرد چادرش را بین دندان‌هایش گرفته بود، فراموش کنم‌، تو غیرت نداری، قصاب زاده‌ای هستی که به خواهرش هم رحم نمی‌کند. "
می‌دانستم در حدی کودن است که با حرف تحریک شود، می‌توانستم هرچیزی که بخواهم، از زیر زبانش بکشم؛
با ناسزا به سمتم حمله ور شد، اطرافیانش او را بازداشتند.
' چیزی نمانده که تو هم به کنارش بروی، می‌گویم قبرت را کنارش بِکَنَند، می‌دانی چه کسی از ما خواسته که تو را به اینجا بیاوریم؟ '

#شب_هفتم
#قطعه_ششم
7👍2🔥1
در کوچه‌هایی که قدم می‌گذارم؛
سایه‌ای دو نفره از من بر روی دیوار می‌افتد؛
آن‌ها را نمی‌شناسم؛
نور تقصیری ندارد!
من چنان با خود غریبم که از خود کوچ کرده‌ام
و تو تا ابد در من ریشه دواندی ..
آریو
🌚52💔1
بعضی از فیلسوفا معتقدن درد و لذت یه جورایی به هم وصلن؛ مثلا نیچه می‌گفت اگه بخوای لذتای واقعی رو حس کنی، باید اول درد رو تجربه کرده باشی؛ از نظر اون، هرچی بیشتر رنج بکشی، ظرفیتت واسه لذت بردن هم بیشتر می‌شه.
👍8🔥1
توی فلسفه‌ی بودا هم گفته می‌شه که دلبستگی به لذت باعث رنج می‌شه! چون لذت همیشگی نیست و وقتی تموم می‌شه، آدم حس کمبود می‌کنه؛ یعنی توی همون لذت، یه جور درد پنهونه، اینم یه جور داره نشون می‌ده که این دو جدا از هم نیستن.
👍6🔥1
افلاطون هم یه حرف جالب داره: می‌گه بعضی وقتا وقتی از یه درد خلاص می‌شی، اون حس سبک شدن خودش یه لذته، ولی اون لذت فقط وقتی حس می‌شه که قبلش یه رنجی کشیده باشی، وقتی از یه بیماری خوب می‌شی یا از یه فشار روانی خلاص می‌شی، اون حس خوبش قابل مقایسه با هیچ لذت ساده‌ای نیست، پس خیلی وقتا لذت واقعی بدون درد قبلش به دست نمیاد.
🔥51
حالا چی می‌خوام بگم؟
7