ننوشته های یک نویسنده؛
' چند روزی عازم مکه هستم پسر جان، برای هدایتت دعا میکنم. ' " برای خودتان دعا کنید، همین امشب بالای منبر عرض میکردید که خدا همه جا وجود دارد، پس نیازی نیست به آنجا بروید، برای هدایت خودتان دعا کنید، گویا کمی گیج شدهاید، شاید .. " نگذاشت ادامه دهم، شیشههای…
روز دوم
دلم قرص بود، سرترالین و لیتیوم برای صبح، دیازپام و قرص ماه در آسمان برای شب.
دور تا دور خانه دنبالشان میگشتم،
مادر گفت: ' مگر در اردیبهشت ماه سرما نخورده بودی؟ چرا باز هم به خوردن قرصهایت ادامه میدهی؟ چرا جواب کسی را نمیدهی؟ چرا نمیگویی چه شده؟ چه کسی تو را به این روز انداخته؟ '
میپرسد اما جواب را میداند، از قبل یقین داشتم همه چیز را میداند، او حتی از آن دختری که من را از آن شب به این روز انداخته بود هم خبر داشت، وانمود میکرد چیزی نشنیده تا زخمهایم سرباز نمانند و به احوال شاه گونهام بازگردم!
خندیدم و گفتم: " مادر روحم سرما خورده، مدتی باید تنها و دور بمانم، واگیردار است. "
تنم را به دیوار تکیه دادم، هوای تیر، هنوز بوی آبان میداد، همان آبان که هرسال مرا به لب اسفند میرساند بی آنکه سال را تحویل کند.
هیچ صدایی نمیآمد جز صدای قرصها که یکییکی در جعبه میافتادند، مثل تقتق استخوانهایی که زیر بار زندگی میشکنند.
ته مانده آبی که با آن قرص و بغض را قورت میدادم پای گلدان میریختم، به گلدان نگاه کردم؛
نه خاکش سالم بود، نه گلش، انگار درد را جایی دفن کرده بودم که دیگر سبز نشود.
مادر اصرار داشت کمی بخوابم، شاید چیزی به دلش افتاده بود که بیرون نروم، اما من رفتم، کاملا بیخبر از خوابی که شبش برایم دیده بودند ..
#شب_هفتم
#قطعه_سوم
دلم قرص بود، سرترالین و لیتیوم برای صبح، دیازپام و قرص ماه در آسمان برای شب.
دور تا دور خانه دنبالشان میگشتم،
مادر گفت: ' مگر در اردیبهشت ماه سرما نخورده بودی؟ چرا باز هم به خوردن قرصهایت ادامه میدهی؟ چرا جواب کسی را نمیدهی؟ چرا نمیگویی چه شده؟ چه کسی تو را به این روز انداخته؟ '
میپرسد اما جواب را میداند، از قبل یقین داشتم همه چیز را میداند، او حتی از آن دختری که من را از آن شب به این روز انداخته بود هم خبر داشت، وانمود میکرد چیزی نشنیده تا زخمهایم سرباز نمانند و به احوال شاه گونهام بازگردم!
خندیدم و گفتم: " مادر روحم سرما خورده، مدتی باید تنها و دور بمانم، واگیردار است. "
تنم را به دیوار تکیه دادم، هوای تیر، هنوز بوی آبان میداد، همان آبان که هرسال مرا به لب اسفند میرساند بی آنکه سال را تحویل کند.
هیچ صدایی نمیآمد جز صدای قرصها که یکییکی در جعبه میافتادند، مثل تقتق استخوانهایی که زیر بار زندگی میشکنند.
ته مانده آبی که با آن قرص و بغض را قورت میدادم پای گلدان میریختم، به گلدان نگاه کردم؛
نه خاکش سالم بود، نه گلش، انگار درد را جایی دفن کرده بودم که دیگر سبز نشود.
مادر اصرار داشت کمی بخوابم، شاید چیزی به دلش افتاده بود که بیرون نروم، اما من رفتم، کاملا بیخبر از خوابی که شبش برایم دیده بودند ..
#شب_هفتم
#قطعه_سوم
❤13💔2
دی متیل تریپتامین (DMT)
یه مادهی روانگردان خیلی قویه که بهطور طبیعی توی بعضی گیاها و حتی بدن خودمونم پیدا میشه، ساختارش شبیه سروتونینه که روی حال و خواب و حس و حال ما تأثیر میذاره، بعضی دانشمندا فکر میکنن مغز، مقدار خیلی کمی DMT تولید میکنه، ولی هنوز دقیق نمیدونن این ماده دقیقاً چه نقشی داره،
یه حدس معروف اینه که شاید توی خواب دیدن یا تجربههای عجیب ذهنی، مثل مراقبه یا رویا، اثر داشته باشه.
یه مادهی روانگردان خیلی قویه که بهطور طبیعی توی بعضی گیاها و حتی بدن خودمونم پیدا میشه، ساختارش شبیه سروتونینه که روی حال و خواب و حس و حال ما تأثیر میذاره، بعضی دانشمندا فکر میکنن مغز، مقدار خیلی کمی DMT تولید میکنه، ولی هنوز دقیق نمیدونن این ماده دقیقاً چه نقشی داره،
یه حدس معروف اینه که شاید توی خواب دیدن یا تجربههای عجیب ذهنی، مثل مراقبه یا رویا، اثر داشته باشه.
❤6
ننوشته های یک نویسنده؛
دی متیل تریپتامین (DMT) یه مادهی روانگردان خیلی قویه که بهطور طبیعی توی بعضی گیاها و حتی بدن خودمونم پیدا میشه، ساختارش شبیه سروتونینه که روی حال و خواب و حس و حال ما تأثیر میذاره، بعضی دانشمندا فکر میکنن مغز، مقدار خیلی کمی DMT تولید میکنه، ولی…
یه نظریهی جالب دیگه اینه که موقع نزدیک شدن به مرگ، مغز شاید یه دوز زیاد DMT ترشح کنه و باعث مرور زندگی مثل یه فیلم بشه :))
چون خیلی از کسایی که تجربهی نزدیک به مرگ داشتن، چیزایی تعریف میکنن مثل تونل نور، حس بیرون اومدن از بدن، یا آرامش شدید که اینا خیلی شبیه تجربهی کسایی که مصرف DMT داشتن هست، البته هنوز دانشمندا نتونستن قطعا ثابت کنن که واقعا این اتفاق میافته، ولی دارن روش تحقیق میکنن، تا الان، تحقیقات روی حیوانات (مثل موش) نشون داده که موقع ایست قلبی، سطح DMT توی مغزشون بالا میره، این یه نشونه قویه، ولی هنوز نمیتونیم با اطمینان بگیم تو انسان هم دقیقا همین اتفاق میافته.
چون خیلی از کسایی که تجربهی نزدیک به مرگ داشتن، چیزایی تعریف میکنن مثل تونل نور، حس بیرون اومدن از بدن، یا آرامش شدید که اینا خیلی شبیه تجربهی کسایی که مصرف DMT داشتن هست، البته هنوز دانشمندا نتونستن قطعا ثابت کنن که واقعا این اتفاق میافته، ولی دارن روش تحقیق میکنن، تا الان، تحقیقات روی حیوانات (مثل موش) نشون داده که موقع ایست قلبی، سطح DMT توی مغزشون بالا میره، این یه نشونه قویه، ولی هنوز نمیتونیم با اطمینان بگیم تو انسان هم دقیقا همین اتفاق میافته.
🕊5
ننوشته های یک نویسنده؛
روز دوم دلم قرص بود، سرترالین و لیتیوم برای صبح، دیازپام و قرص ماه در آسمان برای شب. دور تا دور خانه دنبالشان میگشتم، مادر گفت: ' مگر در اردیبهشت ماه سرما نخورده بودی؟ چرا باز هم به خوردن قرصهایت ادامه میدهی؟ چرا جواب کسی را نمیدهی؟ چرا نمیگویی چه…
شب دوم
آسمان برایم سقف شده بود، گاهی دلم هوای پیاده روی میکرد؛
در خانه جز گوشه اتاق چیزی نصیبم نمیشد، باید گوشه و کناره دلم را میجستم و تا زمان مرگ در آنجا کز میکردم، راهیِ "هیچکجا" بودم، مانند همیشه.
پس از خانه بیرون زدم، آدمها پبادهرو را طی میکردند، ماشین و موتورها میآمدند و میرفتند، صدای اذان، بوی آسفالت نو، نهایتا بوی خون، سیاهی.
سرم طوری گیج میرفت انگار که خدا لباس پر از خاکِ زمین را میتکاند و من ذره غباری هستم که در هوا معلق شده؛
یعنی به "هیچکجا" رسیده بودم؟ چرا نمیترسیدم؟ چرا دیگر تصاویر محتمل آینده جلوی چشمانم قاب نمیشد؟
اعتراضی نداشتم، سیاهی و تاریکی اذیتم نمیکرد، چندین سال برایم آرامش شده بود، اما کمکم به خودم آمدم، فهمیدم که بیهوش بودهام، انگار دور دهان و چشمانم پوشیده بود.
پرسیدم: " آقا، معنی محض چیست؟ زیر برگه من نوشتهاید <صفرِ محض> "
گفت: ' به معنی نقشههایت قبل از خواب، خالص، ناب.'
آن سالها گذشت، معلم درست میگفت، من معنی را نفهمیده بودم؛
اکنون غرق محض شدهام، بی حسی محض.
#شب_هفتم
#قطعه_چهارم
آسمان برایم سقف شده بود، گاهی دلم هوای پیاده روی میکرد؛
در خانه جز گوشه اتاق چیزی نصیبم نمیشد، باید گوشه و کناره دلم را میجستم و تا زمان مرگ در آنجا کز میکردم، راهیِ "هیچکجا" بودم، مانند همیشه.
پس از خانه بیرون زدم، آدمها پبادهرو را طی میکردند، ماشین و موتورها میآمدند و میرفتند، صدای اذان، بوی آسفالت نو، نهایتا بوی خون، سیاهی.
سرم طوری گیج میرفت انگار که خدا لباس پر از خاکِ زمین را میتکاند و من ذره غباری هستم که در هوا معلق شده؛
یعنی به "هیچکجا" رسیده بودم؟ چرا نمیترسیدم؟ چرا دیگر تصاویر محتمل آینده جلوی چشمانم قاب نمیشد؟
اعتراضی نداشتم، سیاهی و تاریکی اذیتم نمیکرد، چندین سال برایم آرامش شده بود، اما کمکم به خودم آمدم، فهمیدم که بیهوش بودهام، انگار دور دهان و چشمانم پوشیده بود.
پرسیدم: " آقا، معنی محض چیست؟ زیر برگه من نوشتهاید <صفرِ محض> "
گفت: ' به معنی نقشههایت قبل از خواب، خالص، ناب.'
آن سالها گذشت، معلم درست میگفت، من معنی را نفهمیده بودم؛
اکنون غرق محض شدهام، بی حسی محض.
#شب_هفتم
#قطعه_چهارم
❤13
و شب، راوی قصههای بلندیست!
دست بر شانه آسمان، روی ماه مینشینی و زیر نور نقرهای رنگش کتاب کهنه خاطرات را ورق میزنی؛
با دستان چروکیده روی زخمهایت دست میکشی و اندوه تو را پشت قفسههای سینهات حبس میکند؛
چه روایت آشنا و بی پایانی.
دست بر شانه آسمان، روی ماه مینشینی و زیر نور نقرهای رنگش کتاب کهنه خاطرات را ورق میزنی؛
با دستان چروکیده روی زخمهایت دست میکشی و اندوه تو را پشت قفسههای سینهات حبس میکند؛
چه روایت آشنا و بی پایانی.
آریو
❤12👎2👍1
من غلام قمرم، غیر قمر، هیچ مگو
پیش من، جز سخن شمع و شکر، هیچ مگو
سخن رنج، مگو، جز سخن گنج، مگو
ور از این بیخبری، رنج مبر، هیچ مگو
دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت
آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو
گفتم ای عشق! من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیزِ دگر، نیست دگر، هیچ مگو
پیش من، جز سخن شمع و شکر، هیچ مگو
سخن رنج، مگو، جز سخن گنج، مگو
ور از این بیخبری، رنج مبر، هیچ مگو
دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت
آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو
گفتم ای عشق! من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیزِ دگر، نیست دگر، هیچ مگو
مولانا
❤10
به یادم میآید شنیدهام وقتی که دور کژدم آتش بگذارند خودش را نیش میزند؛
آیا دور من یک حلقه آتشین نیست؟
آیا دور من یک حلقه آتشین نیست؟
صادق هدایت
❤8
ننوشته های یک نویسنده؛
شب دوم آسمان برایم سقف شده بود، گاهی دلم هوای پیاده روی میکرد؛ در خانه جز گوشه اتاق چیزی نصیبم نمیشد، باید گوشه و کناره دلم را میجستم و تا زمان مرگ در آنجا کز میکردم، راهیِ "هیچکجا" بودم، مانند همیشه. پس از خانه بیرون زدم، آدمها پبادهرو را طی میکردند،…
روز سوم
صدای در، تمام معادلات را به هم ریخت؛ از خواب پریدم و هر چه سعی کردم نتوانستم دست یا حتی بدنم را تکان دهم.
انگار بوی زمان میآمد، بویی کهنه، ماندگار و غریب، شاید هر ذرهاش خاطرهای فراموششده را در خود داشت، با اینکه زندگی نکرده بودم میدانستم این بوی زندگی نیست، بوی مرگ هم نبود؛ چیزی بین خاموشی و انتظار.
نمگرفتگی برای دیوارهای قدیمیِ فراموششدهای بود که سالها وقت داشت در گوشهوکنار، لانه کُنَد، بوی تندی از چوب پوسیده، صدای باد و ناله چوب به طوری که شاید سالها زیر بار سکوت خم شده بود. رگهای از رطوبت سرد، همراه هوای گرفته، حس خفگی میآورد؛ مثل نفس کشیدن در تابوت چوبی که در آن بستهاند.
صدای پای چندین نفر که دور من میچرخیدند، همانند کفتارهایی که گرداگرد جسدی ناله میکنند؛
کسی پارچه بسته شده بر روی چشم و دهانم را برداشت، تصاویر تار، چشمانم هنوز عادت نکرده بودند؛
تازه به این پی برده بودم که بر روی صندلی بسته شدهام، شخصی صورتش را نزدیک من آورد، هنوز به وضوح نمیتوانستم تشخیص دهم که آیا این چهره آشناست یا نه، اما میتوانستم چیز دیگری را حس کنم، بوی خون.
چندی گذشت، چهرهای را شناختم که مدتها ندیده بودمش، دوستی قدیمی و دشمنی تازه.
تمایلی به ملاقاتش نداشتم، حداقل از زمانی که سبب مرگ خواهرش شده بود.
#شب_هفتم
#قطعه_پنجم
صدای در، تمام معادلات را به هم ریخت؛ از خواب پریدم و هر چه سعی کردم نتوانستم دست یا حتی بدنم را تکان دهم.
انگار بوی زمان میآمد، بویی کهنه، ماندگار و غریب، شاید هر ذرهاش خاطرهای فراموششده را در خود داشت، با اینکه زندگی نکرده بودم میدانستم این بوی زندگی نیست، بوی مرگ هم نبود؛ چیزی بین خاموشی و انتظار.
نمگرفتگی برای دیوارهای قدیمیِ فراموششدهای بود که سالها وقت داشت در گوشهوکنار، لانه کُنَد، بوی تندی از چوب پوسیده، صدای باد و ناله چوب به طوری که شاید سالها زیر بار سکوت خم شده بود. رگهای از رطوبت سرد، همراه هوای گرفته، حس خفگی میآورد؛ مثل نفس کشیدن در تابوت چوبی که در آن بستهاند.
صدای پای چندین نفر که دور من میچرخیدند، همانند کفتارهایی که گرداگرد جسدی ناله میکنند؛
کسی پارچه بسته شده بر روی چشم و دهانم را برداشت، تصاویر تار، چشمانم هنوز عادت نکرده بودند؛
تازه به این پی برده بودم که بر روی صندلی بسته شدهام، شخصی صورتش را نزدیک من آورد، هنوز به وضوح نمیتوانستم تشخیص دهم که آیا این چهره آشناست یا نه، اما میتوانستم چیز دیگری را حس کنم، بوی خون.
چندی گذشت، چهرهای را شناختم که مدتها ندیده بودمش، دوستی قدیمی و دشمنی تازه.
تمایلی به ملاقاتش نداشتم، حداقل از زمانی که سبب مرگ خواهرش شده بود.
#شب_هفتم
#قطعه_پنجم
❤8🔥1
ننوشته های یک نویسنده؛
سمفونی مردگان - عباس معروفی.zip
منو میشه میونِ متونِ موومانِ چهارم این کتاب پیدا کرد؛ شاهکاره.
👍6
ننوشته های یک نویسنده؛
سمفونی مردگان - عباس معروفی.zip
پدر خیال میکرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمیدانست که تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد.
❤7
ننوشته های یک نویسنده؛
منو میشه میونِ متونِ موومانِ چهارم این کتاب پیدا کرد؛ شاهکاره.
"بداههپردازی عباس معروفی از ذهن یه شخصیت که جنون داره"
❤9👎1
ننوشته های یک نویسنده؛
روز سوم صدای در، تمام معادلات را به هم ریخت؛ از خواب پریدم و هر چه سعی کردم نتوانستم دست یا حتی بدنم را تکان دهم. انگار بوی زمان میآمد، بویی کهنه، ماندگار و غریب، شاید هر ذرهاش خاطرهای فراموششده را در خود داشت، با اینکه زندگی نکرده بودم میدانستم این…
شب سوم
عِماد بود، پسر اولِ محمود قصاب، رفیق سالهای دبیرستانم، افرادی که کنارش ایستاده بودند را نشناختم.
صورت استخوانی و کشیده داشت با پوستی زرد و زمخت که رد بخیههای قدیمی روی آن مانده بود، بینیاش کمی کج میزد، لبهای درشت و ترکخوردهاش همیشه لبخند ناجور داشت،وقتی لبخند میزد، دندانهای زرد و نامرتبش دیده میشدند، چشمهای ریز و همیشه نیمهبازش از زیر نگاه میکردند، با آن گودی تیرهی زیر چشم که به چهرهاش خستگی مصنوعی میداد، موهای کوتاه و چربش روی پیشانیاش ریخته بود.
آسمان شب را بغل زده بود، قرصهایم را نخورده بودم، احساس میکردم برای امشب قرص ماه کافیست، کامل بود و پرنور.
عماد پاکت سیگاری از جیبش بیرون آورد، مثل همیشه، دو نخ؛
اما بر خلاف عادتش که یکی را در مشت میچلاند تا عرق دستانش به گفته خودش سیگار را مرطوب کند، یکی را روی لب خود و دیگری را بر لب من گذاشت.
سیگار را با آب دهان روی زمین انداختم.
با همان لحن احمقانهاش گفت: ' دیگر نمیکشی؟ '
گفتم: " دستانت هنوز بوی خون میدهد عماد، نمیتوانم چهره آن دختر مظلومی که وقتی در را باز میکرد چادرش را بین دندانهایش گرفته بود، فراموش کنم، تو غیرت نداری، قصاب زادهای هستی که به خواهرش هم رحم نمیکند. "
میدانستم در حدی کودن است که با حرف تحریک شود، میتوانستم هرچیزی که بخواهم، از زیر زبانش بکشم؛
با ناسزا به سمتم حمله ور شد، اطرافیانش او را بازداشتند.
' چیزی نمانده که تو هم به کنارش بروی، میگویم قبرت را کنارش بِکَنَند، میدانی چه کسی از ما خواسته که تو را به اینجا بیاوریم؟ '
#شب_هفتم
#قطعه_ششم
عِماد بود، پسر اولِ محمود قصاب، رفیق سالهای دبیرستانم، افرادی که کنارش ایستاده بودند را نشناختم.
صورت استخوانی و کشیده داشت با پوستی زرد و زمخت که رد بخیههای قدیمی روی آن مانده بود، بینیاش کمی کج میزد، لبهای درشت و ترکخوردهاش همیشه لبخند ناجور داشت،وقتی لبخند میزد، دندانهای زرد و نامرتبش دیده میشدند، چشمهای ریز و همیشه نیمهبازش از زیر نگاه میکردند، با آن گودی تیرهی زیر چشم که به چهرهاش خستگی مصنوعی میداد، موهای کوتاه و چربش روی پیشانیاش ریخته بود.
آسمان شب را بغل زده بود، قرصهایم را نخورده بودم، احساس میکردم برای امشب قرص ماه کافیست، کامل بود و پرنور.
عماد پاکت سیگاری از جیبش بیرون آورد، مثل همیشه، دو نخ؛
اما بر خلاف عادتش که یکی را در مشت میچلاند تا عرق دستانش به گفته خودش سیگار را مرطوب کند، یکی را روی لب خود و دیگری را بر لب من گذاشت.
سیگار را با آب دهان روی زمین انداختم.
با همان لحن احمقانهاش گفت: ' دیگر نمیکشی؟ '
گفتم: " دستانت هنوز بوی خون میدهد عماد، نمیتوانم چهره آن دختر مظلومی که وقتی در را باز میکرد چادرش را بین دندانهایش گرفته بود، فراموش کنم، تو غیرت نداری، قصاب زادهای هستی که به خواهرش هم رحم نمیکند. "
میدانستم در حدی کودن است که با حرف تحریک شود، میتوانستم هرچیزی که بخواهم، از زیر زبانش بکشم؛
با ناسزا به سمتم حمله ور شد، اطرافیانش او را بازداشتند.
' چیزی نمانده که تو هم به کنارش بروی، میگویم قبرت را کنارش بِکَنَند، میدانی چه کسی از ما خواسته که تو را به اینجا بیاوریم؟ '
#شب_هفتم
#قطعه_ششم
❤7👍2🔥1