ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
134 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
همانند "صِفر"،
در هر معادله‌ای حضور دارد و ندارد، در هر عبارتی، حتی در گُنگ؛
اگر جمع یا تفریقش کنی، تاثیر آنی را نخواهی دید، اما با تو خواهد بود و از حضورش اطمینان داری!
هر قدر هم بزرگ باشی، هرگاه در او ضرب شوی مبدل به جنس خودش خواهی شد، او حتی بی‌نهایت را هم در خود نیست می‌سازد!
در تقسیم، مرز جنون و ابهام و نامحدود است،
هرقدر به سمتش بروی، از هر سو، مثبت یا منفی، در دامنه ‌بی‌نهایت گم خواهی شد و به او نخواهی رسید ..
در مشتق و حد، لحظه‌ی صفر، آغاز تمام شروع‌هاست،
شاید صفر همان عدمی‌ست که موسیقی جهان از آن بلند می‌شود و نوازنده آن، "او"ست ..
آریو
101
امشب، شبِ "شب هفتمه".
🌚112
شب اول

" کتاب مقدس می‌گوید خداوند جهان را در شش روز خلق کرد و روز هفتم به استراحت پرداخت.
برایم سوال است؛ حوصله خدا در شب هفتم سر نرفته یا از آفریدن انسان پشیمان نشده است؟ "
حاجی گفت:
' کفر نگو پسر، از خدا بترس. '
گفتم:
" مگر دروغ می‌گویم؟ همین هفته قبل، محمودآقا قصاب با همان ساطوری که گوشت گوسفندانش را تکه تکه می‌کرد و به دست مردم می‌داد، دخترش را تکه‌تکه به خدا تحویل داد، چرا خدا باید از انسان خوشش بیاید؟
کفر نمی‌گویم، اصلا به کسی چه ربطی دارد؟ من و خدا باهم شوخی دستی داریم حاج‌آقا، باور نمی‌کنی؟ نگاه به زندگی من بیانداز! "
' زیاد در این محله تو را دیده‌ام، نامت چیست؟ '
" رفیق همین کوچه‌ها بوده‎ام، آریو هستم "
' تا به حال چنین اسمی نشنیده بودم. '
" زمانه عوض شده حاجی داداش، حالا بشنو. "
نام قبلی‌ام را در یکی ‌از جیب‌های شلوار شش جیب مشکی رنگم گم کردم، اغلب سیاه و خاکی بود، همانند احوالاتم در همان دوره.
چندین‌ سال قبل‌تر هم خودم را گم کرده بودم.

#شب_هفتم
#قطعه_اول
16💔2👎1🔥1
ننوشته های یک نویسنده؛
شب اول " کتاب مقدس می‌گوید خداوند جهان را در شش روز خلق کرد و روز هفتم به استراحت پرداخت. برایم سوال است؛ حوصله خدا در شب هفتم سر نرفته یا از آفریدن انسان پشیمان نشده است؟ " حاجی گفت: ' کفر نگو پسر، از خدا بترس. ' گفتم: " مگر دروغ می‌گویم؟ همین هفته قبل،…
' چند روزی عازم مکه هستم پسر جان، برای هدایتت دعا می‌کنم. '
" برای خودتان دعا کنید، همین امشب بالای منبر عرض می‌کردید که خدا همه جا وجود دارد، پس نیازی نیست به آنجا بروید، برای هدایت خودتان دعا کنید، گویا کمی گیج شده‌اید، شاید .. "
نگذاشت ادامه دهم، شیشه‌های ماشین را مانند پرده‌های گوشش بالا داد و به سوی سعادتش حرکت کرد، من ماندم و بوی اسپند.
کوچه‌های گِلی صدایم می‌زدند، صدای ترقه بچه‌ها از دور خاطره‌ای را ترکاند:
صدای تیر را از پشت دیوار خانه‌مان شنیدم، پدر گفت:
' ترقه است، چیزی نشده. '
آن شب، تا دم صبح، خواب از چشمانم فراری بود، نمی‌توانستم باور کنم که چیزی نشده!
از همان شب دانستم که گلوله، تنها به تن آن‌که هدف گرفته نمی‌خورَد، تکه‌ای از آن در دل شنونده اخبار بعدش می‌نشیند و دیگر رهایش نمی‌کند،
وقتی محمودآقا همان قصابی که این روزها نام دخترش مثل بوی خون، لابه‌لای گوشت‌های شهر می‌چرخد، چاقو تیز می‌کرد، می‌گفت:
' حواست باشد پسر، دنیا شوخی‌بردار نیست. '
من با دنیا شوخی نکردم، اما دنیا با من چرا.

#شب_هفتم
#قطعه_دوم
151👎1🕊1💔1
دروغ دینی بود که کافر‌های زیادی می‌طلبید؛
در صف اول نمازش ایستاده‌اید ..
7👍2🔥2
ننوشته های یک نویسنده؛
' چند روزی عازم مکه هستم پسر جان، برای هدایتت دعا می‌کنم. ' " برای خودتان دعا کنید، همین امشب بالای منبر عرض می‌کردید که خدا همه جا وجود دارد، پس نیازی نیست به آنجا بروید، برای هدایت خودتان دعا کنید، گویا کمی گیج شده‌اید، شاید .. " نگذاشت ادامه دهم، شیشه‌های…
روز دوم

دلم قرص بود، سرترالین و لیتیوم برای صبح، دیازپام و قرص ماه در آسمان برای شب.
دور تا دور خانه دنبالشان می‌گشتم،
مادر گفت: ' مگر در اردیبهشت ‌ماه سرما نخورده‌ بودی؟ چرا باز هم به خوردن قرص‌هایت ادامه می‌دهی؟ چرا جواب کسی را نمی‌دهی؟ چرا نمی‌گویی چه‌ شده؟ چه کسی تو را به این روز انداخته؟ '
می‌پرسد اما جواب را می‌داند، از قبل یقین داشتم همه چیز را می‌داند، او حتی از آن دختری که من را از آن شب به این روز انداخته بود هم خبر داشت، وانمود می‌کرد چیزی نشنیده تا زخم‌هایم سرباز نمانند و به احوال شاه گونه‌ام بازگردم!
خندیدم و گفتم: " مادر روحم سرما خورده‌، مدتی باید تنها و دور بمانم، واگیردار است. "
تنم را به دیوار تکیه دادم، هوای تیر، هنوز بوی آبان می‌داد، همان آبان که هرسال مرا به لب اسفند می‌رساند بی آنکه سال را تحویل کند.
هیچ صدایی نمی‌آمد جز صدای قرص‌ها که یکی‌یکی در جعبه می‌افتادند، مثل تق‌تق استخوان‌هایی که زیر بار زندگی می‌شکنند.
ته مانده آبی که با آن قرص و بغض را قورت می‌دادم پای گلدان می‌ریختم، به گلدان نگاه کردم؛
نه خاکش سالم بود، نه گلش، انگار درد را جایی دفن کرده بودم که دیگر سبز نشود.
مادر اصرار داشت کمی بخوابم، شاید چیزی به دلش افتاده بود که بیرون نروم، اما من رفتم، کاملا بی‌خبر از خوابی که شبش برایم دیده بودند ..

#شب_هفتم
#قطعه_سوم
13💔2
دی ‌متیل ‌تریپتامین (DMT)
یه ماده‌ی روان‌گردان خیلی قویه که به‌طور طبیعی توی بعضی گیاها و حتی بدن خودمونم پیدا می‌شه، ساختارش شبیه سروتونینه که روی حال و خواب و حس‌ و حال ما تأثیر می‌ذاره، بعضی دانشمندا فکر می‌کنن مغز، مقدار خیلی کمی DMT تولید می‌کنه، ولی هنوز دقیق نمی‌دونن این ماده دقیقاً چه نقشی داره،
یه حدس معروف اینه که شاید توی خواب دیدن یا تجربه‌های عجیب ذهنی، مثل مراقبه یا رویا، اثر داشته باشه.
6
ننوشته های یک نویسنده؛
دی ‌متیل ‌تریپتامین (DMT) یه ماده‌ی روان‌گردان خیلی قویه که به‌طور طبیعی توی بعضی گیاها و حتی بدن خودمونم پیدا می‌شه، ساختارش شبیه سروتونینه که روی حال و خواب و حس‌ و حال ما تأثیر می‌ذاره، بعضی دانشمندا فکر می‌کنن مغز، مقدار خیلی کمی DMT تولید می‌کنه، ولی…
یه نظریه‌ی جالب دیگه اینه که موقع نزدیک شدن به مرگ، مغز شاید یه دوز زیاد DMT ترشح کنه و باعث مرور زندگی مثل یه فیلم بشه :))
چون خیلی از کسایی که تجربه‌ی نزدیک به مرگ داشتن، چیزایی تعریف می‌کنن مثل تونل نور، حس بیرون اومدن از بدن، یا آرامش شدید که اینا خیلی شبیه تجربه‌ی کسایی که مصرف DMT داشتن هست، البته هنوز دانشمندا نتونستن قطعا ثابت کنن که واقعا این اتفاق می‌افته، ولی دارن روش تحقیق می‌کنن، تا الان، تحقیقات روی حیوانات (مثل موش‌) نشون داده که موقع ایست قلبی، سطح DMT توی مغزشون بالا می‌ره، این یه نشونه قویه، ولی هنوز نمی‌تونیم با اطمینان بگیم تو انسان هم دقیقا همین اتفاق می‌افته.
🕊5
ننوشته های یک نویسنده؛
روز دوم دلم قرص بود، سرترالین و لیتیوم برای صبح، دیازپام و قرص ماه در آسمان برای شب. دور تا دور خانه دنبالشان می‌گشتم، مادر گفت: ' مگر در اردیبهشت ‌ماه سرما نخورده‌ بودی؟ چرا باز هم به خوردن قرص‌هایت ادامه می‌دهی؟ چرا جواب کسی را نمی‌دهی؟ چرا نمی‌گویی چه‌…
شب دوم

آسمان برایم سقف شده بود، گاهی دلم هوای پیاده روی می‌کرد؛
در خانه جز گوشه اتاق چیزی نصیبم نمی‌شد، باید گوشه و کناره دلم را می‌جستم و تا زمان مرگ در آن‌جا کز می‌کردم، راهیِ "هیچ‌کجا" بودم، مانند همیشه.
پس از خانه بیرون زدم، آدم‌ها پباده‌رو را طی می‌کردند، ماشین‌ و موتور‌ها می‌آمدند و می‌رفتند، صدای اذان، بوی آسفالت نو، نهایتا بوی خون، سیاهی.
سرم طوری گیج می‌رفت انگار که خدا لباس پر از خاکِ زمین را می‌تکاند و من ذره غباری هستم که در هوا معلق شده؛
یعنی به "هیچ‌کجا" رسیده بودم؟ چرا نمی‌ترسیدم؟ چرا دیگر تصاویر محتمل آینده جلوی چشمانم قاب نمی‌شد؟
اعتراضی نداشتم، سیاهی و تاریکی اذیتم نمی‌کرد، چندین سال برایم آرامش شده بود، اما کم‌کم به خودم آمدم، فهمیدم که بی‌هوش بوده‌ام، انگار دور دهان و چشمانم پوشیده بود.
پرسیدم: " آقا، معنی محض چیست؟ زیر برگه من نوشته‌اید <صفرِ محض> "
گفت: ' به معنی نقشه‌هایت قبل از خواب، خالص، ناب‌.'
آن سال‌ها گذشت، معلم درست می‌گفت، من معنی را نفهمیده بودم؛
اکنون غرق محض شده‌ام، بی حسی محض.

#شب_هفتم
#قطعه_چهارم
13
زمین برای موجودی که ۹ ماه معلق بوده، واقعا جای سفتیه.
💔10
و شب، راوی قصه‌های بلندی‌ست!
دست بر شانه آسمان، روی ماه می‌نشینی و زیر نور نقره‌ای‌ رنگش کتاب کهنه خاطرات را ورق می‌زنی؛
با دستان چروکیده روی زخم‌هایت دست می‌کشی و اندوه تو را پشت قفسه‌های سینه‌ات حبس می‌کند؛
چه روایت آشنا و بی پایانی.
آریو
12👎2👍1
من غلام قمرم، غیر قمر، هیچ مگو
پیش من، جز سخن شمع و شکر، هیچ مگو
سخن رنج، مگو، جز سخن گنج، مگو
ور از این بی‌خبری، رنج مبر، هیچ مگو
دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت
آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو
گفتم ای عشق! من از چیز دگر می‌ترسم
گفت آن چیزِ دگر، نیست دگر، هیچ مگو
مولانا
10
به یادم می‌آید شنیده‌ام وقتی که دور کژدم آتش بگذارند خودش را نیش می‌زند؛
آیا دور من یک حلقه آتشین نیست؟
صادق هدایت
8